سویه

 

یک جور دیگر

یک جای دیگر

یک سال دیگر

یک حس دیگر

+ mojas ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

چرا یکجوری شده

روزهای خوبی است، رسیدم اینجا و حال و هوا خوب است. مثل همه جای دیگر دنیا نیویورک هم جنسش از سنگ و آهن است فقط اینجا طبقات بیشتر است و زندگی فعالتر. حالا اینطرف اتلانتیک را هم دیده ام که آسمانی فوق العاده دارد موقع غروب. که رنگهای آسمانش زنده است و مردمانش هفت رنگ تر از فرانسه. پر است از توریست و هات داگ فروشهای لب خیابانی که نصفشان حلال فروشند و بعضی بلند صدای قران از چارچرخشان پخش می کنند.

پر است از شمعدانهای بزرگ کنار درختهای کریسمس که نمی دانم اتفاقی است یا عمدی که فقط نصف چپ چراغهایشان روشن است. خیابان بندیهای منظم و متروی کهنه. 

بعد تویی هرروز صبح و ریشه ام که دارد کشیده می شود، و این شاید خیلی خوب باشد. 

 

پی نوشت:

... نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

(بعد اگر مصرع وسط را نخوانیم در جواب می فرماید)

....ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

+ mojas ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

شاید دیگر وقتی نباشد

باید اینها را بنویسم. هزار چیز را. هزار پیچ و خم حال و هوا، عقل و حس، شهرهایی به بودم. حرفهایی که زدیم. تلفنها، شعرها، شوخی ها و کل کل ها.

امشب وقت نمی شود، دیشب هم نشد، جام شراب بود و نور بود و رنگ سرخ، بوی نان داغ و حرفهایی از همه در، فقط تو نبودی، بوی تو نبود، رنگ تو نبود. برنامه شب یلدای ما 3 شب طول کشید. اما حافظ به تو شعر خوبی داد. به من فقط از خوبیهات گفت. چشمها برق نداشتند، باید بدوم، کادوی نوئل ، شکلات، شراب داغ، بلیط، چقدر پول بلیط دادم امسال، چقدر از ایستگاه قطار تا مترو ،کلی فرودگاه دیدم امسال. ندیدم که دست تکان داده باشی اما پرهیبت پشت پنجره بود. نه تو اشک نریز. جورش را من می کشم. غمت را نشان نده!

و همه اینها تمام می شد با "ادیسیون سیل ووپله" و بعد چند قدم در کنار هم. بعد بو و باد مترو به صورتمان می خورد. 2 ساعت پیاده روی شبانه. حالا صاحبخانه همه چیز را حدس زده، قبل از اینکه من چیزی بگویم حرفها را می خواند. توی چشمهام زل می زند که نگفته ها را بخواند.

نمی دانم روزگار چه در آستین دارد، اما من پاکباخته ام، هرچه مانده هم از آن او.

+ mojas ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()

تو

هیچوقت نمی شد پیش بینی کرد. حتی یکی از گوشه های این اتفاقها را. حتی یکی از آدمهای این اتفاق را. حتی یکی از شکلهای که این اتفاقها توش می افتند. حتی مکان جغرافیایی و خورشید کور کننده وسط آسمان را.

اما اتفاق می افتد و تلو تلو می خوری تا کم کم چشمهات باز شود. اولین شوک را توی یک کافه دلنشین می خوری، بعد وقتی روی ساحل شنی با بچه ها نشسته اید و من آهنگ "شیوه نوشین لبان" را روی موبایل گذاشته ام . بعد اش ساحل سنگی است و چرخ و فلک وسط باد و سرما و ... می دانی انگار یک عمر با هم زندگی کردیم به همین کوتاهی. تا آخر سر همه چیز روی سنگهای درشت ساحل از هم متلاشی می شود. نیمه شب و هوا سرد است. حالا تو می دانی، اما فرقش با آنچه در ذهن من بود این است که من همه باید می دانستم. و خودم را باختم. و همه چیز دور سرم چرخید. بعد کز می کنیم گوشه اتاق. حرفهایی می اید و می رود . بعد هی انگار اینها با میخ کوبیده می شود توی سینه ادم. که گویی سنجاق می شوم به یک ابر و با خودش مرا می برد. که پاها از زمین جدا شده و ور رفتن با این سنجاق فقط درد را بیشتر می کند.

 بعد دوباره قصه چشمهاست، و بعد ...

+ mojas ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

موقعیتهایی هست در زندگی که نمی دانی کجایی فقط زندگی را می گذاری روی دنده اتوماتیک و خودش می رود و می رود تا شاید بخورد به دیواری یا کسی را زیر بگیرد و یا هرچه. حالا شده وصت حال ما در این تلاطم روزگار

+ mojas ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩
comment نظرات ()

بغض

شما را به هرکی دوست دارید پشت تلفن بغض نکنید، حتا اگر عصر عاشورا باشد

+ mojas ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

روضه

امروز تاسوعا بود، نوحه های روزهای گذشته مجلسشان را که فرستاده اند می زنم روی موبایل و هدفون به گوش می چرخم توی پارک لوکزامبورگ میان توریستها و مجسمه های برهنه.

"نگاهم کن من فدای نگاهت"

+ mojas ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

از اینجا

حرف می زنیم توی کافه های اینور و آنور شهر، شده ام یک پا کافه نشین توی این سالها، از کافه ای که توی شلوغی های شنبه عصر پاریس 40  دقیقه باید صف بایستی و یک چای و کیک برایت می افتد 30 هزار تومان تا کافه اناناس و بعد ان کافه در پیت زیر رستوران رفتاری تا برسد به همه کافه های رندم دم دستی. بعد می رسیم به یکی دیگر بغل ایستگاه کلمانسو که دم مجسمه دیدمت و 30 دقیقه زودتر آمده بودی و شبیه همان عکسها بودی که نشانم داده بود. دست دادیم، برای اولین و اخرین بار- نه که دیگر هم را ندیده باشیم، اما بعدتر ها شاید چیزی فهمیده بودی که نه تو دست دراز کردی و نه من .

بعد می نشینم با "ملک" اسپرسو میخورم و از برده داری جدید می گوید در غرب، با پیرمرد دیگر که فریاد می کشد و من چشمهایم می چرخد بین بقیه میزها که انها صدای فرانسه و انگلیسیشان توی گوشم به فارسی  می زند و حرفهایم را می خورم.  بعد دوستی که دوست دخترش را برای معرفی آورده و وقتی هم را می بوسند نمی دانم چشمهام را به کدام ور بگردانم. بعدتر با ان یکی که همیشه روز کوکتل را ترجیح می دهد به قهوه و باد با موهاش بازی می کند وقتی پیرمردی که روبروی کافه پشت ارگ چوبی قدیمی اش می نوازد، برای ساعتها. و میرود و پول خردی می اندازد در کیسه اش حالا که کمی سرش سنگین شده.

بعد دوباره میرسم به تو که می روی چای سفارش بدهی به کافه چی ترک، بعد جلوی یک دختر چادری نشسته ام توی کافه گالری، که چقدر معصوم تر از من و توست، و می پرسد، و من ساکتم، و همه کافه هایی که توی این سالها رفته ام جلوی چشمم رژه می روند. میرسم به خانه هنرمندان و تراسش  و بعد یکهو کافه موزه هنرهای معاصر پشت دیوارهای شیشه ای اش وقتی باران پاییز می بارید سال 1382. حالا نشسته ام با یکی دیگر توی استارباکس باستیل و تا می نشینم می گوید "یادت هست بهت گفتم عاشق یکی بودم، برگشته و چسبیده به خانه ام خانه گرفته...". 

خب می دانی؛ می دانم که میدانی ما هیچکدام آدمهای خوبی نبودیم. همه مان یک چیز کم داشتیم که به اینجا رسیدیم. نمی دانم چی، نمی دانم چرا ولی حتمن یک چیز کم داشتیم. حالا من می روم یک کافه دیگر ، تو برو یکجای دیگر، و وقتی تنهایی کنار پنجره لیوان را بع لبت  می گذاری به هیچ چیز فکر نکن. 

+ mojas ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()

پیچیدگی مفرط

"دیر سالی بگذرد مردی بر آید"، این یعنی چی؟

+ mojas ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()

موقعیت پیچیده 2

هیچ موقع از خیالم هم نمی گذشت که 30 سالگی این شکلی باشد. خیلی رهاتر از 18 سالگی، خیلی هیجان انگیز تر از روزهای مدرسه، و همه چیز غیر منتظره باشند و این همه آدم جدید باشد دور و برم. واقعیتش حدسم این بود که ادمهای همیشه زندگی ام کش بیایند تا آخر عمر، کنار هم باشیم و هی تغییر کنیم. اما حالا اینطوری است که هیچکدام نزدیک هم نیست و انگار تغییر هم نمی کنیم. فقط روزگار بر ما می گذرد و گردش می نشیند روی پوستمان.  به اضافه آدمهایی که می ایند، بعضی می مانند و بعضی سریعتر از آمدنشان می روند.

و روزگار هر چی بگذرد انگار توی کیسه اش همیشه غافلگیری دارد برایمان. خوب  و بد. تلخ و شیرین. مسخره تر اینکه توی چنین شرایطی ادای روحیه دادن به دیگرانی را در می آورم که نه می فهمشان، و نه می دانم تاثیرم مثبت است یا منفی. راستش بدجور ترسیده ام که آنهایی که هلشان داده ام سوار کشتی شدند و خودم جا ماندم. شاید هم غرق شده اند. اما من جا ماندم.از همه کشتی هایی که در دسترس بود . از چیزی که نمی دانم . شاید از سرابی که تشنه جان آدمهاست. که هیچ کس از ان بر نگشته. غرق شدن بهتر است یا جا ماندن؟ ماندن بهتر است یا رفتن؟ آرامش لحظه ترجیح دارد یا ابدی که نه سر دارد و نه ته؟ اصلا این دست و پا زدن برای چیست؟ 

 

حالا شده ام یک خانه به دوش. 3 سال است بی خانه ام. بی سرنوشتم. فقط خاک تلنبار می شود روی سرم.روی چیزی که من هستم. تزلزم را می بینیم  و باز خودم را در معرض قرار می دهم. ایا کشتی نجاتی هست؟

آیا تو هنوز آنجایی؟ یا یکجایی این دور و برهایی؟ فقط دور شده ای یا دیگر نیستی؟ نگو هیچ وفت نبوده ای.  الان ام مهم نیست ولی بگذار رویاهای گذشته سر جاشان باشد. قبول؟ 

قبول؟

+ mojas ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢
comment نظرات ()

شانه ها که سنگین بشوند زیر باران سخت این دیار که انگار روی قلبت فشار بیاورند

" عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و درمانده شود .. سر آخر مثل اینکه مال تو نیستند .. و احساس می کنی که با تو بیگانه اند .. و کسی فراموششان کرده و آن ها را جا گذاشته ست .... "

رومن گاری .. لیدی ال ...

(به نقل از enkratic.persianblog.ir )

+ mojas ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
comment نظرات ()

موقعیت پیچیده

روز  خوبی بود. بعد از یک سفر نسبتا نو با آدمهایی متفاوت و ناشناخته امروز با یک دوست قدیمی توی یک کافه دیدار تازه کردم و بعد دختر دایی دوست داشتنی و بجه هایش  و بعد ایمیل عجیب یک دوست قدیمی دیگر و bisous یک دوست دیگر و همین طور برای ادم می رسد تا دوباره احساساتی که زیر لایه های ضخیم روزمرگی خوابیده اند زنده شوند و وقتی به 3 تا سینما توی محله سن میشل سر میزنی و میبنی سالنهای فیلم "خورشت آلو " همه شان پر است  و باید دست از پا درازتر به خانه برگردی ، زیر هوای ابری و بارانی این شهر پرچراغ از سردرگمی ات خوش خوشانت می شود و اینکه زده ای به سیم آخر بهت بچسبد.

بعد تر شاید کم کم پایت دوباره روی زمین برگردد  و ببینی هزار تا برنامه نیمه کاره داری و هزار هزار بار از یک سوراخ گزیده شده ای و بعد ببینی گوگل ریدر لعنتی سیاستهاش را عوض کرده و دیگر از آن آدمهایی که روزهای سخت 2 سال گذشته را باهاشان روی گودر طی کرده ای خبری نیست و تمام.

بعد برگردی با دختر دایی عکسهای خانوادگی را مرور کنی و همین طور که توضیحات کلی می دهی توی دلت براش بگویی راستی من عاشق این یکی بوده ام توی این عکس و توی چشمهاش غم را ببینی و به این دیار لعنت بفرستی که همه آدمهای دوسن داشتنی را جذب خود کرده و بهشان چشمهای غمگین داده. بعد تر ها موقع ریش تراشیدن زل بزنی به چشمهای خودت تا ببنی هنوز آمده اند توی چشمهات یا نه , و اصلا مگه تو هم مثل انها بوده ای یا نه

+ mojas ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۱
comment نظرات ()

بی ....

سرعت اینترنت پایینه، یه صفحه تست زبان فرانسه باز کردم یه صفحه انگلیسی، میزارم load بشه، یک تست از این میزنم یکی از اون. بعد همین میشه که تو تست شفاهی انگلیسی خانم هرچی ازم می پرسه میگم "oui"

+ mojas ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۳
comment نظرات ()

کتب

"هر چیزی یک عمری داره"، حتی کتابهایی که بی آزار یک گوشه کتابخونه نشستن و از دار دنیا یک جای کوچیک خاک گرفته براشون کافیه. نه مراقبتی می خوان و نه آب و نونی.

ولی خب ما آدمها هر چی تاریخ برمون میگذره خیلی چیزها رو یادمون میره و وقتی کتابها رو زیر و رو می کنیم یادمون نمیاد چرا مثلا این کتاب رو خریدم، اون موقع چطوری فکر می کردم و چی شد که نشستم و خوندمش یا برعکس چی شد که هیچوقا لاش رو هم باز نکردم.

اما کتابها یه شانس دیگه هم دارن که کمتر کسی اونها رو دور می ریزه. یا به ارث می رسن، یا دست به دست می شن، فروخته می شن، خریده می شن، میرن توی انبار و نهایتا با رسیدن به کتابخونه خوشبخت می شن. میرسن به بهشت.  اونجا هم جای تر و تمیزی گیرشون میاد و هم هر از چندی یک کسی پیداش می شه که 1 یا 2 هفته بسته به سیاست کتابخونه اونها رو ببره یه دوری باهاشون تو شهر بزنه. 

 

***

یک موقعهایی هست هر چی زور میزنی پینوشتت نمیاد. so sad

+ mojas ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢
comment نظرات ()

اینجا که من هستم

به طرز غمناکی توی ترافیک چمران نرسیده به پل پارک وی پیاده میشم. 11 سال پیش بود که شاد از اولین دریافتی ام که 20 هزار تومن بود تو کناره همین اتوبان راه رفته بودم. بلیط رو اوکی میکنه. گوشواره هاش از مقنعه ای که گشاد گشاد رو سرش گذاشته بیرون زده.45 ساله است و فکر کنم فکر میکنه خوشگله. میگه شنبه زنگ بزن اگه پرواز زودتر با A380 جا داد برات عوضش کنم. به خودم میگم مگه همین چند ماه پیش نبود که گفتن این هواپیما 5 سال دیگه ...، یعنی الان همه اون 5 سال و سالهای دیگه گذشتن؟

تو اتوبوس BRT یک پسره داره مجله داستان میخونه. حتی اسمش رو هم نشنیدم. بعد یک آقای کوله به دوش که از صدای رادیو معارف اتوبوس شاکیه میگه حتا سر کوتاه یا بلند بودن موی پیغمبرشون دعوا دارن، بعد چه جوری این همه داستانهای قرنها پیش رو برای ماکش می دن. بر می گردم میگم دین همش درباره معنویته،اسپیرچوالیته، می دونین اقا ، جناب"کگور" در کتاب ترس و لرز می فرماید ایمان وقتی معنی دارد که .. ، از من ناامید میشه.

تو شهر کتاب دستم میره به کتابهای پر از عکس دوزبانه از اصفهان و شیراز و تخت جمشید. کتاب اقای حسینی نیست، شاید اصلا چنین کتابی ننوشته. اخرین سه گانه دانشور هم هنوز 2 گانه است. چقدر "هستی" خوب بود، یا این سومی دراومده و اینها ندارند؟ از مسئولش نمی پرسم. 2 تا حافظ خوشگل رنگ و وارنگ که چند صفحه ترجمه شده هم تهش هست می خرم. باید بگذارمشان توی اون کیفهای قشقایی. با اون آینه های که رویشان عکس خورشید خانم دارد. 

نمی دانم چرا باید به حرفهایش فکرکنم. این آدم هیچ موقع اهمیت نداشته و هر موقع احتیاج داشته سراغم آمده، حالا چرا باید از اینکه از دستم ناراحت است که رفاقت را فراموش کرده ام ناراحت باشم.چند بار تکرار می کند. می گویم این روزها همه اینطوریند. من هم یکی از انها، "پسرت چطوره؟" برایش بهانه می اورم، اما خودم هم می دانم که بهانه است. می دانم که مدتی است این چیزها را وا داده ام. آدمها را بر اساس اولویتهای خودم انتخاب می کنم، اوکی؟ می خواهم بگویم "شرمنده ، تو برایم اولویت نداشتی، هیچوقت"،

اقای ماهواره حکم کیمیایی را نشان می دهد. آخرش خواننده چیزی می خواند تو این مایه ها :

 

وقتی همه بادبادکها

بنده حرف زور شدن ...

 

بعد از باتوم و این چیزها می گوید.

راستی خیلی وقت بود ننوشته بودم. خیلی وقت است خیلی ها نمی نویسند.  بگذار یک چرخ دیگر بزنیم ، توی این سراشیبی که معلوم نیست بالا می رود یا پایین.

 

+ mojas ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٦
comment نظرات ()

چه جفا ها نکشیدیم در این شب های بی خوابی

 

ز شکنج زلف تو هر شکن

گرهی فتاده به کار من 

ز گره گشایی زلف خود

تو ز کار من گرهی گشا

 

جامی احتمالا 

+ mojas ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۸
comment نظرات ()

 

والا به خدا!

+ mojas ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

23- 1390

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

()

روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

....

ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

 

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست

 

+ mojas ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳
comment نظرات ()

شب عید در سفر

 

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی ، خدا بکند

....خدا بکند

 

حافظ با صدای شجریان

یک روز مانده به عید 1390

 

 

+ mojas ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

یادم باشد

دیشب بازسازی "شبهای روشن" در آپارتمان من بود؛ باید این تاریخ را یادم باشد

هنوز گیجم

+ mojas ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

20- خبرت هست؟

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟

خبرت هست که دی طی شد و تابستان شد؟

 

مولانا- فیلم چهل سالگی

 

***

دلم برای ماشینم تنگ شده، که زیر بارون همینجوری 1 ساعت توش بشینم بی خود و بی جهت، منتظر کسی یا علاف، نور و بارون روی شیشه ها بازی کنند ، ماشینها رد بشن، مردم قدم بزنن، رادیو پیام کوک باشه، ... 

 

 

+ mojas ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

 

دیدی آخر

                دم مردانه

                                  به جز لاف نبود!

بکش از مردم نامرد

                         که حقت این است

همای

+ mojas ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

قرآن بخوانیم

موسی گریبان برادر در مشت گرفت "تو را چه شد آنگاه دیدی که گمراه می شوند؟ آیا از پیروی من دست برداشتی؟"

هارون - آشفته حال ضجه زد- "ای برادر؛ دست در گریبان و ریش من مینداز. از آن ترسیدم که بگویی بین مردمان تفرقه انداختی و بر حرف من پایدار نماندی"

-موسی رو به سامری کرد- 

-سامری با تبختر و چنان که عاقل نمایانه ریش می خاراند گفت- "من دیدم آنچه را آنان ندیدند، پس مشتی از خاک پای رسول برداشتم و آن را پراکندم، ..." 

قَالَ یَا هَارُونُ مَا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا ﴿٩٢﴾ أَلَّا تَتَّبِعَنِ ۖأَفَعَصَیْتَ أَمْرِی ﴿٩٣﴾ قَالَ یَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلَا بِرَأْسِی ۖ إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی ﴿٩۴﴾ قَالَ فَمَا خَطْبُکَ یَا سَامِرِیُّ ﴿٩۵﴾ قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَکَذَٰلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی(96)

 

***

در تاریخ کم نبودند مدعیان بصیرت، و کم نبودند آنانکه سکوت را قلعه امن مصلحت سنجی ساختند. من این ایه ها را که شنیدم این صحنه جلوی چشمم آمد که اگر امام غایب اینجا بود ایا یقه این هارونها را که ما را به پیروی از آنها خوانده نمی گرفت؟

+ mojas ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦
comment نظرات ()

آن مرد

آن مرد سالها در کنار ما بود اما دیده نمیشد. آن مرد اگرچه خیلی از چیزها را می دید اما ترجیح داده بود تا سکوت کند. نه سکوت ناشی از رضایت، سکوتی که از هر فریادی بلند تر بود. همین بود که هر بار گره دعواها سخت می شد نام او را زمزمه می شد. اما ایستاد، ساکت و نگران، تا روزی که همه ظرفیتها را بر باد رفته دید. آمد، بدون اینکه  مشورت مصلحت اندیشان ماهیت فردی او را تغییر دهد یا حمایت گروههای رنگ و وارنگ او را از هدف اصلی اش دور کند. خود را خدمتگزار می دانست بدون اینکه نقش کاریکانور گونه آن را بازی کند. اما دوره ارامش کوتاه بود. طوفان پا گرفته بود. بنیان قدرت لرزش گرفته بود و کینه توزان دیروز و تازه به دوران رسیده های امروز می دانستند که او کسی نیست که تهمتهای رایج انها او را از راه به در کند. 

اما قدیمی ها می دانستند که او مرد روزهای سخت است. او کسی است که هر چه شرایط سخت تر شود و فشار ها بیشتر؛ محکمتر بر سر اصول خود می ایستد. و این ایستادگی وقتی زیباست که او سهم خود در این ایستادگی را مساوی با بقیه می داند. او ماند. خیلی ها لغزیدند. خیلی ها تند رفتند یا کوتاه آمدند. اما بازگشتن از راه آمده کار ان مرد نبود.

انگار روزگار او را برای این روزها تراش داده بود.برای روزهایی که کینه توزان بر هیچ اصلی پایبند نیستند. برای روزهایی که باد همه صورت بندهای دروغگویان را با خود می برد، منبریهای وعظ-گر دیروز هر روز به توجیه دروغ و قتل و جنایت مشغول شدند. آلوده دامنانی که همیشه با گرفتن میانه خود را از امتحان می رهاندند حالا مجبورند سفارشی مصاحبه کنند. حالا دیگر کسی نمی تواند در میانه بنشیند، حالا باید تفسیر خود را از دین، از اخلاق، از یگانگی پروردگار روشن بیان کرد. دیگر نمی شود خدا را بی هزینه پرستید. دیگر عقبی را به بهانه نمی دهند که ایمان و عمل به آن "بها" ی بس گزافی دارد.

آن مرد اما مرد این روزها بود، مرد روزهایی که باید همه چیز را به پای شرافت ریخت، باید دشنام به جان خرید نه چون بدی کرده ای، بلکه چون آینه را تمام قد بر اندام باورهای غلط این مردمان گرفته ای. 

 

+ mojas ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

شانس-17

بعد از یکماه سخت این هفته با اومدن استاد قدیمی برای کنفرانس شروع شد، بعد خبر بدی که گرفته بودم با یک ایمیل تصحیح شد. امروز هم Roi de gallete زیر دندونم رفت، گذاشتمش روی لبه تراموا شاید یه بچه ای برش داره، هوا هم عالی بود، غروب آفتاب لب آب. چند جمله هم با دریا حرف زدم، قرار شد ببرد توی یکی از ساحلهای آفریقایی گم و گورش کند.

 

* اینها یک شیرینی به اسم gallete دارن که مخصوص سال نو و این فصله، اگر موقع خوردنش علامت شاه  توی اون تیکه ای باشه که تو می خوری، کافه چی یک تاج کاغذی طلایی رو می زاره رو سرت و خلاصه برای چند دقیقه شاه می شی.

+ mojas ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

16 - می

 من و تو

آشنای فصلهای مشترک بودیم

کنون

طرح جدایی بین ما

-که -

می ریزد؟ 

 

****

شعر دستکاری شده از آلبوم جدال عقل و عشق- مستان همای

+ mojas ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

15

داشت دوباره گول می خورد. گوشش رو گرفتم ، جوری پیچوندم که حسابی دردش بیاد. بعد هر چی بد و بیراه بود حواله اش کردم. داغ شده بودم. صورتش گر گرفته بود. انگار چند روزه که داره تو تب می سوزه. بهش توپیدم. هرچی نقطه ضعف ازش می شناختم به رخش کشیدم.

نشست به نگاه کردن تلویزیون. شبکه ها را تند تند عوض می کرد. یکی در میان اتفاقات مصر را نشان می دادند. "البرادعی دستگیر شد." .."مردم به سمت تلویزیون حرکت کردند." ..."نایل ست پخش الجزیره را متوقف کرد" .. تب به من سرایت کرد. کنترل تلویزیون را می گیرم و به دیوار می کوبم. فریاد می زند که "تو حسودی" که "از موقعی که شناختمت ...".  آرام، شاید توی دل خودم می گویم "تو هیچوقت من را نشناختی". می رود سمت توالت. در را محکم به هم می کوبد. "عادتش است، هر موقع عصبانی است، یا از چیزی ناراحت است،  ..."  اول چند دقیقه در حالی که دستهایش را روی دستشوری استوانه کرده زل می زند به آینه. بعد اولین چیزی که به دستش برسد می کوبد زمین. بعد برای دقایق طولانی می نشیند روی در بسته توالت فرنگی. اگر خیلی عصبی نباشد می رود توی وان خالی با لباس دراز می کشد.

می داند، می دانم که سردترین آبهای دنیا هم اگر از این دوش روی سرش ببارد تبش کم نمی شود. بارها در ذهنش امتحان کرده و دیده که آب بعد از چند لحظه به جوش می آید. "این جهنمی است که با دستهای خودمان ساختیم، می فهمی؟ به خدا اگر بفهمی!"

 

+ mojas ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
comment نظرات ()

14

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 

 

همای- آهنگ "ساحت خوبان"

+ mojas ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٧
comment نظرات ()

13

اولش همه میگفتن 3 ماه اول سخته، اما برای من این ماه پنجم انگار شروع اذیتها است. امروز از دیدن عکس آدمهای قدیم شروع شد(می دونی فقط همین که یادت بیاد چقدر خالصانه و سفیهانه ، که تازه الان عمق سفاهتم رو می فهمم ،چه کارهای حساب نشده ای کردم و به چه آدمهایی آسیب زدم) بعد هی رو هم جمع شد. نمی خوام غر غر کنم ولی منو برد به یک جایی از زندگیم که خیلی چیزها رو ازم گرفت تا ازش رد بشم.

الان یک رفیق قدیمی لازمه که با هم پاشیم بریم در مورد همه اون حرفهایی که فقط میشه با یک رفیق قدیمی زد یک جای دنج حرف بزنیم. همیشه از این ترس داشتم به یک جایی برسم که اون رفقا در دسترس نباشن. اونموقع است که مجبور می شی همون حرفها رو به انگیسی تو مخ یک آدمی خالی کنی که امیدی به درک کردنش نیست. که باید انقدر پیاله بندازه بالا تا برسه به اون مستی که با یک دوست سر دو تا قهوه میشه رسید. که تازه بعد داغ شدنش برسین به نقطه ای که هرکدومتون مونولوگهای پریشان خودشو بگه.

فکر کنم همینه که همه مردم دست به پیاله می برن، یک رفیق بی آزار و پر خیر!

 

 

+ mojas ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳
comment نظرات ()

سفر در سفر

این یک هفته رو حسابی چرخیدم. دور خودم و اروپا. از اینایی که سوار قطار می شی و میری به شهر بعدی. بعد میری جلوی ایستگاه قطار یک هتل کم ستاره پیدا می کنی. صبح یک چرخی تو شهر می زنی و بعد بلیط قطار بعدی رو می خری. شهرهای خیلی شبیه هم هستند. بیشترین چیزی که می بینی مک دونالد و شعبه H&M هست. یک مرکز شهر قدیمی با کوچه های تنگ و کلیسا های قرون وسطایی.

این حس که جایی میری که نه کسی منتظرته و نه تو منتظر چیزی در ادامه راه هستی برای خودش عالمیه. از شهرها که میگذری اول زبان تابلوها عوض میشه بعد شکل ادمها، معماری، رنگ اسمون و ... این "راین " هم به افتخار من سرریز شده. دقیقا لب به لبه بالاترین دیواره هاش شده. من هم دارم لبریز می شم که خوشامدگوییش رو جواب بدم. لبریز از ساده شدن زندگی و چرخش به سوی بی نهایت!

+ mojas ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

11 - شب یلدا - عزم دیدار تو دارد جان بر لب امده

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما؟

....

گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

....

می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکر افشان شما

 

*** 

ممنون آقای لسان الغیب ، الحق که نفست حقه.

(اولین یلدای برون مراسم طی 10 سال گذشته، البته این رستوران ایرانیها دعوت کرده بود به نرخ 25 یورو، مشتمل بر آنتغه و مین دیش و ...)

 

 

 

+ mojas ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()

10

فدای چشمهای نیمه جان تو،

          بلند شو 

                     بلند ...

 

 

 

***

لحظه هایی هست که مثلث ایمان و امید و واقعیت متلاشی میشه

+ mojas ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
comment نظرات ()

9 - محرم

...

برای هر نفس روضه ها

                               خدا را شکر!

 

 

+ mojas ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۸
comment نظرات ()

8

توی یک روز مگه چند تا اتفاق می تونه بیفته یا چند تا خبر به آدم برسه. حالا ممکنه هیچ کدوم خیلی مهم و اساسی نباشه ولی تو بالاخره هر کدومش یک تلنگر به روح آدم. اولین رجکت از کنفرانس رو که صبح تو ایمیلم می بینیم به روی خودم نمیارم. همینجوری تا شب بمبارون چیزهای بده.

من جلوی آینه وایستاده و داره بهم می خنده. میگه "عجب پوست کلفتی شدی!" راست میگه، تو این هاگیر و واگیر سر پا بودن خریت می خواد. شاید اگه الان اینجا نبودم یکی از این مزخرفات امروز یک هفته ام رو خراب می کرد، اما اینجا پوستم حسابی کلفت شده.

+ mojas ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

سفر 7

"یا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ وَقَدْ غَدَوْا فى نِعْمَتِهِ یَاْکُلُونَ رِزْقَهُ وَیَعْبُدُونَ غَیْرَهُ "

 

آنک تو؛

دریابنده جادوپیشگان

از پس سالها نافرمانی

+ mojas ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٦
comment نظرات ()

سفر - 6

-داریم اتحاد استراتزیک ضد فرانسوی و ضد چینی راه می اندازیم. با یونانی ها و لبنانی ها و هندیها و مراکشیها و همه غیر دو گروه اول.مثل همه دعواهای دیگر شوخی شوخی داره جدی میشه. انگاری که سیاست بین المللی باشد و سازمان ملل، بعضی کشورها همین طوری الکی پیرو مایند. بعضی ها مثل هندی ها خیلی فرصت طلبانه و با چشمداشت به طرف مقابل فعلا با ما هستند. برزیلی ها هم که جدیدا کشور دوست و برادر شده اند و التماس دعا دارند. آلمانی ها و بقیه اروپایی ها هم که اصلا معلوم نیست کدام طرفی اند.

- توی تراس طبقه دوم دانشگاه رو به دریا می نشینم. باد ملایمی می وزد. ١٠٠٠ تا یا بیشتر پرنده دارند از شمال سمت جنوب پرواز می کنند. هر ٢ دقیقه یک پرواز می پره. آسمون از خط پرواز ها خط خطی شده.

- وقتی مجبوری چیزی رو که از نوک انگشتات می ریزه سانسور کنی مطلبت یه چیزی میشه مثل چیزهایی که این بالا اومده.

+ mojas ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()

5

الان یک سال میشه که سکون و آرامش در خانه بودن را ندارم. حالا دیگه بار بستن برای هر جایی که باشد فرقی نمی کند. بلیط را بدون فکر و بی برنامه می شود یک روز مانده به سفر خرید. این عادت بد را شرکتی که برایش کار می کردم یادم داد.

موزه لوور را ظرف 10 ساعت یکسره می بینم. از باستان شروع شد تا رنسانس. بعد کافه می خوریم و بحث. این کافه ها انگار ماده ای دارد که حرفهای کافه نشین ها را جهت می دهد. نمی توانند مثل بچه آدم از آب و هوا و زن و زندگی حرف بزنند. شاید هم فضای شهر است که هر طرف سر می چرخانی مجسمه ای، ویالونیستی چیزی چشمک می زند. ولی من ربط هیچ کدام اینها را با سیاست نمی فهمم.وقتی اعتصاب چی ها گر و گر رد می شوند و سوت می کشند، پیرترها توی کافه های رو به خیابان نشسته اند. لباسهاشان بر چسب سندیکاهای مختلف را دارد. شاید این فضا و ایده آلیسم آن است که به آدمها دغدغه سیاسی می دهد. توی کتابفروشی ها مردم مثل قحطی زده ها کتاب می خرند. جلوی کتابخانه ها جوانها و افراد جا افتاده صف ساخته اند.

معرکه گیر ها فراوانند، پاتوق به وفور یافت می شود، چندتا نوجوان با لباس هالووین رد می شوند. 

قهوه خیلی وقت است تمام شده. روبروی کافه دیوار "پرلاشز" است. اسم خیابان هست "خیابان آرمیدگان". با سنگ قبرهایی از 200-300 سال پیش. با "ظهیر الدوله" همچین توفیری ندارد. آدمهایی به آنجا سر می کشند که کسی یا حسی را سالها قبل گم کرده اند. هدایت پای درخت بلوط آرمیده. جایی که قطعه مسلمانها بوده اما الان مسیحی ها را هم آنجا دفن کرده اند.

 

 

+ mojas ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()

سفر 4

صبح زود بیدار می شم برم دانشگاه درس بخونم. ته دلم دلهره دارم. صحنه هایی از دوران دبستان و دبیرستان تو ذهنم مرور میشه. به خودم میگم یا دلتنگی داره شروع میشه با به خاطر اینه که این چند روزه که با این معلم های فرانسوی تو کافه قرار میذارم مدام قهوه به ناف خودم بستم. دقیقا روز کلاسهای آقای گوهری جلوی چشمم میاد که همینجوری تو دلشوره داشتم.

نمی تونم درس بخونم. یعنی هر کاری می کنم نمیشه.میزنم بیرون. از سوپر مارکت کنار دانشگاه خرت و پرت می خرم. میام که برم به سمت ایستگاه اتوبوس تازه یادم میاد چی کار می خواستم بکنم. سلمانی "قادر". یک هفته است با خودم کلنجار میرم. نمی دونم تفسیر درستیه یا نه ولی دلشوره و کچلی و مدرسه تو ناخودآگاهم با هم گره خوردن.

سلام می گم. عربی و فرانسه و انگلیسی با هم قاطی میشن تا طرف می فهمه چی می خوام. خیلی سر سری ماشین سر تراشی رو از موهای نفر قبلی پاک می کنه. تیغ رو هنوز عوض نکرده. دلشوره می زنه بالا. آخه پاشو دیگه لامذهب.به خودم تو آینه لبخند می زنم که گه خوردی تصمیم گرفتی. بتمرگ. ٣٠ ثانیه نمیشه که کله ام روتراشیده. میگم من که گفتم همه رو یک دست بزن. میگه نه یه باندش رو برات ٩ زدم بعد زیرش رو ۶. آینه رو پشت سرم میگیره که شاهکارش رو ببینم. تیغ رو عوض می کنه. همینطوری خشک میکشه به گردنم.

حالا که می زنم بیرون همون پسر بچه ای هستم که صبحهای شنبه ساعت ۶.۴۵ می رفت سر خیابون منتظر مینی بوس گازوئیلی زرد مدرسه وای میستاد تا آقا احد یا آقای مکی بیاد دنبالش. حیف که این اتوبوسها بوی تلخ گازوئیل ندارند.

+ mojas ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱
comment نظرات ()

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

انتظار خبری نیست مرا،

نه ز یاری

 نه ز دیار و دیاری

دست بردار از این در وطن خویش غریب

 ..

قاصدک

هان!

ولی ...

آخر

ای وای

راستی

آیا...

 

با توام

های

کجا رفتی؟

های!!

 راستی جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم-  خردک شرری هست هنوز؟

 

مقطع قاصدک اخوان ثالث

+ mojas ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
comment نظرات ()

3

پاریس رو دیدم. خوب بود. واقعیتش همون قدر که ازش تعریف می کنن خوب بود. توی 2 روزی که اونجا بودم خیلی جاها رو دیدم، از شانس من شب آخر هم "شب روشن" بود و مردم همینطوری الکی تا صبح تو خیابون می پلکیدن و من هم تا 4 صبح 5-6 جا رو که وقت نکرده بودم ببینم دیدم.

 

+ mojas ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٦
comment نظرات ()

سفر - 2

۵٠ قدم که بشمری رسیدی کنار ساحل. آسمان آبی و خاکستریه و یک سرخی ملایمی سمت شرق رو روشن کرده. رنگ آب روشنه و اگر چند لحظه همه چراغهای راهنمایی قرمز بشن و ماشینها اروم بگیرن صدای کوبیده شدن موجها به ساحل رو می شنوی. دم غروب که میشه بیشتر اونایی که برای شنا اومدن بساطشون رو جمع می کنن و تک و توک ماهیگیرهایی پبداشون میشه که به امید ماهیگیری لانسها شون رو به آب می اندازن. یک عده می دوند و یک عده دوچرخه سواری می کنند. شهر انقدر کوچیکه که اگر تازه وارد هم باشی توی جمعیت پیاده روی ساحلی ادمهایی که روزهای قبل هم اونجا دیدی می تونی تشخیص بدی.

خیلی عده کمی هم هستن که سفره ای چیزی پهن می کنن و میشینن کنار دریا شام می خورن. بعضی موقع هم می بینی که دانشجو ها تو گروههای ١٠-١۵ نفره نشستن و با هم گپ می زنن.  نور ملایمی روی شهر افتاده ؛ با اینکه نور پردازی خاصی نداره اما جادویی و فریبنده است، اگر ١۵ دقیقه ای صبر کنی اسمون سیاه میشه و دریا سرمه ای،باد بوی خوبی رو به شهر میاره، بوی افریقا.  هواپیماهایی که هر ۵ دقیقه به سمت شهر میان با نورشون یک تکه از دریا رو روشن می کنن.

طولی نمیکشه که شهر آروم می شه.

 

+ mojas ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠
comment نظرات ()

سفر -1

تازه رسیدم. بعد ۵ ساعت انتظار تو فرودگاه استانبول و ٢ ساعت الافی تو فرودگاه اینجا. کنار ساحل که قدم میزنم سعی می کنم بفهمم چیکار کردم.

مسئول هتل ادرس یه رستوران لبنانی رو می ده. بعد میگه که خودش مسلمونه. چند تا سوال بعدی معلوم میکنه که هیچ نسبت خانوادگی اسلامی یا عربی نداشته.

هنوز خستگی ٣ شنبه و گودبای پارتیهاش که یکسره چسبید به احیا و بعدش هم پرواز تو تنمه.

 

+ mojas ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
comment نظرات ()

ترک

دلم دارد به هم می خورد. معده ام به هم ریخته. سر درد دارم. متن استعفا را پرینت می گیرم. به تاریخ چند روز بعد. تا حالا ١٠ بار بیشتر مرورش کرده ام. همه اش با زبان چرب و تشکر از همه همکارهای مسن. بدون گله. بدون هیچ درخواست اضافه. ٣ سال. حالا نوبت چیست؟ ویزا؟ بلیط؟ خداحافظی؟ نه خداحافظی نمی خواهد. زود تمام می شود. وداع؟ چیزی هست که باهاش وداع کنم. توی گیجی سرم دور می زنم از اطراف چهارراه ولیعصر تا نقاط خاطره انگیز دیگر . از جاهایی که بوی دود می دهند تا جاهایی که بوی خاک خیس خورده. نه وداع هم نمی خواهد. دل آدم که تنگ می شود در هر صورت. این کارها فقط از اصالت دلتنگی می کاهد. اصلا هیچی نمی خواهد. خیلی ساده و راحت. میگن این و اونو و اون یکی رو آماده کن. برو این چیزها را یاد بگیر.حوصله هیچ چیز ندارم . به صورت نامتناهی یی خالی ام. چرا این کار را می کنم؟ خب ٣ سال پیش که شرایط بهتر بود؟ نبود؟ بود؟ فقط انگار الان خالی تر بودن اش بیشتر از ٣ سال پیش است. همه این داستانها فقط برای همین؟ سر گیجه دارم ولی حس خوبی است. انگار خودت را پرت می کنی توی یک موج بلند. بادا باد. ای که توی این همه طوفان دستت دستم را ول نکرد،

+ mojas ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()

 

پاییز و بهار رو خیلی دوست دارم و امسال بهار یکی از زیباترین بهارهای عمر منه اما توش عمیقا احساس پاییزی دارم

+ mojas ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
comment نظرات ()

اوج

نمی دونم چرا هر موقع  بعد از یک تلاش طولانی به جایی میرسم که با یه اشاره توپ میره تو گل یهویی باتری خالی می کنم. اصلا همه چیز برام بی ارزش میشه. فعلا به اندکی هل داده شدن نیازمندم.

+ mojas ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
comment نظرات ()

وبلاگ نویسی

همیشه بدترین گناه را پاک کردن بلاگ به دلایل احساسی و عاطفی و شخصی و لحظه ای  و ... می دانستم ، یا اینکه طرف خود خواسته یا از ترس ننویسد،  اما انگار همیشه چیز بدتری هم هست که منتظرش باشی

+ mojas ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
comment نظرات ()

یک تکه ابر بودیم

یک تکه ابر بودیم
بر سینه آسمان
یک ابر خسته سرد
یک ابر پر ز باران

خورشید گرممان کرد
باران شدیم، چکیدیم
ما قطره قطره بر خاک
از آسمان رسیدیم

صد رود کوچک از ما
بر خاک شد روانه
از دشت‌ها گذشتیم
رفتیم شادمانه

با هم شدیم یک رود
رودی بزرگ و زیبا
غرنده و خروشان
رفتیم به سوی دریا

دریا چه مهربان بود
آبی و لبریز از آب
رفتیم تا رسیدیم
پیروز شد انقلاب
(پیروز شد انقلاب؟)
--- این شعر چه رویاهایی که برایمان نمی ساخت، در کودکیها، نوجوانیها و حتی بعدتر از آن، همه این ساخت طولانی سالیان را بعضی چه راحت نابود کردند
+ mojas ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

 

مرد مجاهد بدم، عاقل و زاهد بدم

عافیتا همچو مرغ، از چه پریدی؟ بگو

 

+ mojas ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

 

vimeo.com/8629546

چند روز است از این پنجره صبح و شب دریا می بینم و کشتی و ساختمان. پادگان-بندر نظامی که نه صبحگاه دارد و نه سرباز وظیفه. ماشینهایی که تند و تند رد می شوند و آفتابی که هی می چرخد و می گردد.

هر روز صبح سرتکان دادن از دخترک خدمتکار گرفته تا رسپشنیستها و گارسونها. آشپز هندی که به میز صبحانه سرکشی میکند وقتی من را می بیند در یکی از ظرفها بالا می برد و به بیکن اشاره میکند: "this one, no".

امروز صبحانه را روبروی دو تا مرد روس و کناردست یک بنگالی می خورم. بعد سوپر مارکتی روبروی هتل تا مرا می بیند که از در بیرون می آیم بدون هیچ نشان و علامتی زود می رود سراغ بنزش. "آفیس گدیسن؟". "بله". سر راه مثل همیشه پر حرفی میکند و من می گویم "آها".چند تا کلمه فارسی از افغان و پاکستانیهایی که برای جنگ با ارامنه به قره باغ آمده بوده اند یاد گرفته. میگوید "بیشین بابا" و لبخند می زند و من ترجمه می کنم "اوتور بابا".

"ساغول". 5 مناتی را می گیرد و می رود. سکوریتی مثل همیشه با صورت سنگی ایستاده، رسپشنیستهای اینجا هم لبخند می زنند، آسانسور سریع می آید و سریع می رسد.

 

**

ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن

 

+ mojas ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

اول محرم الحرام 1431

"..انت الذی سجد لک سواداللیل و نورالنهار و ضوء القمر و شعاع الشمس و دوی الماء و حفیف اشجر ..."

 

آنک تویی ؛

که سیاهی شب،

نور روز،

درخشش ماه،

شر شر آب،

و خش خش (برگ) درخت

سجده گذار ات هستند.

 

+ mojas ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
comment نظرات ()

 

١-

هو الرفیق الاعلی

٢/١٢/٨٣

 


٢-


دی ٨۴

 

 

٣-

..از همه چیز گنده تره

میدونی، راحت می بخشه.

١٨/١٠/٨۵

+ mojas ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٢
comment نظرات ()

 

خیلی وقت بود از دنیای مهندسی فاصله گرفته بودم. ولی انصافا زیبایی های که توی مهندسی هست ادم رو سر شوق میاره. امروز تو یک جلسه با حضور حدود 20 مهندس خبره تاسیسات پیچیده یک ترمینال نفتی رو بازبینی کردیم. من هم مثل همیشه که ذهنم از موضوع اصلی منحرف میشه به این فکر می کردیم که یک سری لوله و مخزن و شیر یک طرفه و ... چقدر باید جذاب باشه که این ادمها زندگیشون رو پاش گذاشتن. فوق فوقش تو کل عمرشون 10 تا پالایشگاه بسازن. رئیس جلسه زندگیش بررسی جریان مواد مختلف توی لوله ها بود. مثل یک فیلسوف در مورد جریانهای لمینار و توبولنت حرف می زد و سعی میکرد و فیگورش از یک روشنفکر چیزی کم نداشت. 

همه مان در گیر یک چیزهایی شدیم که فکر می کردیم ارزشش رو ندارن ولی مرور زمان انقدر قوی بود که همان مسائل بی ارزش کل روزهایمان را پر میکنند. انصافا اگر ادم در زندگیش چیزی برای مبارزه کردن نداشته باشه مهم ترین مساله دنیا حرکت جریان سیالات توی لوله ها است و اینکه 30 سال دیگه که شاید ما نباشیم یا اونور دنیا مشغول هر کاری باشیم این تاسیسات smoothly کار کنند!

+ mojas ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کام روا شوی :

اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری .

دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
 
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و  اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست .

 

+ mojas ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
comment نظرات ()

 

برای کسی که مدت طولانی توی هتل بمونه یه حس دوگانه ای به وجود میاد. از یه طرف کم کم به اتاقت عادت می کنی. از طرف دیگه می دونی که قبل و بعد از تو کلی آدمهای دیگه اینجا زندگی میکنن. اما یکجور استرس یا شاید بشه گفت کابوس هم وجود داره که مثلا یکبار شب که بر می گردی یا در طول روز که نیستی یکی دیگه اونجا زندگی کنه. خب امروز هم من وقتی برگشتم اتاقم همین اتفاق افتاده بود. دیدم هیچ کدوم از وسائلم نیست. چمدون یه آدم دیگه ام بغل تخت خوابه. اول فکر کردم طبقه رو اشتباده اومدم. شماره اتاق رو چک کردم. درست بود. ولی هیچ اثری از من نبود. مثل اون داستانه که خانواده شب از مهمونی بر می گردن و می بینن یکی دیگه داره تو خونه شون زندگی میکنه.

مدیر هتل بدون اجازه وسایل من رو جابجا کرده بود. حتا به خودش زحمت نداده بود به من زنگ بزنه. وسایل یخچال رو هم ریخته بود دور.

+ mojas ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٤
comment نظرات ()

بالای ابرها

هوا روی زمین هر چقدر سرد و دلگیر باشد، دور ملخهای هواپیما(حالا اگر جت بود سرعت پره های جت) که حسابی بالا رفت می زنی به دل ابرها، آفتاب می زند توی صورتت و گرم می شوی، گرمایی که ماهها غایب بوده. تنهایی سفر کردن جور غیر قابل توصیفی است. خصوصا اینکه یک مسیر رو بارها و بارها بری. توی هوای ابری و آفتابی. کنار همه جور آدم . این رها شدگی و سرگردونی ، تعلیق توی آسمون، هر بار خوندن "سبحان الله مجریها و ..." ، رفاقت ها ی ساده فرودگاهی و یا همین آخرین بار ٧ ساعت معطلی توی فرودگاه و بچه هایی که با ویزای امریکا توی پاسپورتشون نمی تونن ذوقشون رو مخفی کنن. هر بار توصیه کردن به آدمهای تازه وارد و مشورت دادن ، معمولا دخترهایی که تنهایی اومدن برای ویزا و استرسی که از سر تا پاشون می ریزه. آدمهای ترانزیتی و هزار جور آدم دیگه. هر بار خشکی، کوه، جنگل ، دشت، دریا، خشکی، دکلهای نفتی، تق لاستیک هواپیما و برعکس.

تنهایی تنهایی، تنهایی با دیگران، تنها نبودن بدون دیگران. چه می دونم، قصه زندگی. که یه جوری دلت بخواد این دفعه خونه و زندگی ات رو بو کنی؛ که بفهمی چقدر آدمای دور و برت رو دوست داشتی و وقتی بر میگردی بگی این حس خیلی هم شدید نیست. برای تو این روزها خیلی باشه (هم عرضی و هم طولی) و وقتی برمی گردی ببینی اون طرف اوضاع به شکل کند و ملایمی ساکن مونده. که بپرسی از خودت چرا از همه دو تا فضایی که توش زندگی می کنی بیشتر سرعت گرفتی. چی شده که با هر کس و ناکسی زود جوش می خوری. چه می دونم همیشه این سوالها هست.

می گریزم، می گریزم!

و وسط این گریز، عرفه. وای خدا، عرفه تمام دنیاست، منتهای همه جاست. و در انتظار محرم، که این بار امام از این منزلها به کجا خواهد رسید. و گریز از ...

 

+ mojas ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٠
comment نظرات ()

انار انار

دارم آب انار می خورم و از روی یوتیوب ترانه "انار انار" رو پیدا می کنم تا به یه پسره آذری که اسمش "انار"ه و دوست داره آهنگ کامل "انار انار" رو داشته باشه بدم. این از تعطیلات آخر هفته!

+ mojas ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
comment نظرات ()

 

خب ۵ روز میگذره و هنوز من سر پام. راستش انقدر فشار کار تو این روزهای شروع زیاد بود که خیلی وقت آزاد نداشتم. اما از امشب بادهای سرد باکو شروع شده و کار ما هم سبکتر. امروز یک روز ابری و دلگیر بود و به قول ذاکر راننده و کارچاق کن ما در باکو، وقتی بارون ریز بباره نشونه سرماست. بعد از مدتی طولانی که زندگی روزمره شده بود چند تا اتفاق جالب تو هفته پیش افتاد. از خرید مدرک فوق لیسانس با ١٠٠ هزار تومن ظرف یک روز و نصفی و بعد آدمهایی که تو این جریان دوباره دیدم و یا باهاشون آشنا شدم. بعد نتیجه gmat ، احضار بچه ها به بازپرسی، و چند تا موضوع ریز و درشت دیگه.

امشب بعد از سالها آشپزی- کته +  تن ماهی -کردم از فردا هم احتمالا آموزش زبان روسی و آذری رو با یک مدرس شروع می کنم. مسخره است که اینو می نویسم اما برنج رو بدون روغن و نمک پختن خیلی هنره. خیلی براق شده و کلی کف کرده. پیر مردها هم فعلن خوبن و باهاشون مشکل ندارم. آدم وقتی با آدمهای بی روحی مثل مردم اینجا زندگی کنه احساس می کنه که یک کیفیتهایی در وجودش هرز می ره. امیدوارم قابل بازگشت باشه.

+ mojas ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()

 

البته من که تا تهش نمی مونم. ولی از امروز ٣ ماه شروع شد.تبعید به باکو.

خیلی وقت بود قصد ١٠ روز نکرده بودم. به این سرگردونی تو هر شهر ٣ یا ۴ روز عادت کرده بودم. حالا از امروز ٣ ماه شروع شد. هر کی یک قسمتی داره دیگه! فعلا که بدک نیست. سی دی فیلمهای "فرندز" و ٧-٨ تا کتابی که آوردم. معمولا تو این شرایط سلیقه کتابخونی و فیلم بینی آدم هم عامه پسند تر از روزهای عادیه.

+ mojas ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
comment نظرات ()

 

 

لوئیس: "... اما من رنگ پریده، تمیزم و شلوراک من با کمربندی که سگک برنجی با نقش مار دارد بسته شده. درس را فوت آبم. بهتر از همه شان بلدم. حالت و جنس دستوری را می شناسم؛ اگر دلم می خواست، همه چیز دنیا را می دانستم. اما نمی خواهم اول بشوم و درسهایم را پس بدهم. ریشه هایم مثل ریشه های گل در گلدان رشته رشته شده و در تمام دنیا تنیده..."

 

موجها، ویرجینیا وولف، ترجمه مهدی غبرایی

+ mojas ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢
comment نظرات ()

 

"ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان‌گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد."

چرا ادبیات -- ماریو بارگاس یوسا


+ mojas ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٦
comment نظرات ()

 

"خیلی متاسف هستم، شدیدا و عمیقا، که دوباره دارم وبلاگ می‌خونم
این ۴-۵  ماهی که وبلاگ خوندن رو ترک کرده بودم خیلی شنگول و شاد بودم.
در کل حال‌ام دیگه از این واژه‌ی وبلاگ/بلاگ به هم می‌خوره.
تکرار مکررات و قرقره‌ و انگولک احساسات.
و من هم اگر امروز این غلط بزرگ رو کردم که چند تا وبلاگ دوست و آشنا و غیر آشنا رو باز کردم
و خوندم صرفا به‌ خاطر به هم خوردن وضع خواب و این اینترنت پرسرعت خونه‌ی شیرین این‌هاس.
بدین وسیله از آرامش بر هم خورده‌ی مغزم پوزش می‌طلبم و قول می‌دهم دیگر تکرار نشود.
آلیس"

+ mojas ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

همه چیز عوض میشه، ما آدمها هم . به اقتضای زمان تنبل تر هم می شویم. همین چند روز پیش که از سر بیکاری و بی حوصلگی داشتم اینجا را نگاه می انداختم کلماتش خیلی غریبه بود. بعد که بیشتر خواندم خوشم آمد. یعنی اینها را خودم نوشته بودم؟ یک موقعی اینهمه آدم بودم؟ یعنی الان؟

چند وقتی است که در این آدرس Mojas.tumblr.com عکس بازی می کنم. یعنی چی می تواند آدم را به آن فضای قبلی ببرد. بعد مدتها لیست کسانی که بهشان سر می زدم را مرور می کنم. خیلی ها دیگر نیستند. خیلی ها انقدر کم می نویسند که نمی توان هیچ حدسی از اوضاع فعلیشان داشت. چقدر همه چیز فیس بوکی شده. با این اوضاع جدید آدم می ترسد همان حرفهای همیشگی اش را هم بزند. واقعیت این است که این روزها که گذشت و می گذرد نسیمی از دوران طلایی زندگی بود. حداقل به یاد آوردم که از کجا به اینجا رسیدم.

البته نقش پاییز رو هم نباید نادیده گرفت!

 

 

+ mojas ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳
comment نظرات ()

 

عمران صلاحی:

صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

 مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

 دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم

" صاحب عکس فوق من هستم"

+ mojas ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳
comment نظرات ()

 

چه خوش خیال و ساده اندیش بودیم ما،

 

+ mojas ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی پر از شعر بود. غلتیدن لا به لای ادبیات بود. ساعتهای درسی به فاعلاتن فاعلاتن فاعلن می گذشت، به لف و نشر ، مجاز جزء به کل و مدح شبیه زم. بحثهای لجبازانه بر سر تفسیر ابیات فردوسی بود و ذوق مرگی به وقت خواندن خوان هشتم اخوان با صدای بلند. معنا کردن جمله های کوتاه و فریبای بیهقی: " و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور..."

وقت معنای لفظ به لفظ و نکته کنکوری گفتن معلم، سر خوردن دستها از زیر مقنعه بود به سوی گوشها که نمی خواستند بشنوند معنای کلمات رو و زمزمه آروم لبها که می خواستند شعر رو بی توضیحات اضافه ببلعند. به کشف وحشی بافقی می رفتیم و فخرالدین عراقی . روزهای قبل از کنکور خالی می شدند از تست و حاشیه کتابها پر از حافظ و سعدی و نظامی.

دلم هوای کتاب تاریخ ادبیات و آرایه های ادبی رو کرده، وزن شعرها و آرایه ها از یادم رفتن، نمی دونم چی به سر اون همه ردیف و قافیه اومد.شعر رو انگار که جایی گم کرده باشم. دلتنگش شدم و می دونم که دیگه حتی برای مشاعره هم بیت کم میارم.

 

 

http://apache.blogfa.com/

 

 

***

نوستالژی شعر

+ mojas ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

 

اگر روزی یک کامیون بخرم، پشتش درشت می نویسم؛ عجب صبری خدا دارد

+ mojas ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

همان من

 

منی که نام شراب

 

-از کتاب-

می شستم،

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

+ mojas ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٤
comment نظرات ()

اندوه

اندوه زیبا

   دوه    دیبا

 ان          با

  زی    ندوه

زاری و آه

اشک و بوسه

 

+ mojas ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()

 

دردناک نمی شه گفت ولی با اون بی نسبت هم نیست.

حتی بی ربط ترین آدمها هم که این کارها را بکنند مثل ، مثل ...

 

 

*

 

*

شعر/داستان

جمله

کلمه

حرف حساب- حرفهای حساب

 

*

واقعیت اینه که هیچ کس مجبورمون نکرده بنویسیم.

 

 

+ mojas ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٧
comment نظرات ()

چی شد؟

طبیعتا، یعنی بر اساس طبیعت چیزی که بر ما میگذرد، گذشته همیشه بر آینده تاثیر می گذارد و اگر بخواهیم خیلی گسترده نگاه کنیم، دویدن مورچه ای روی دیوار خانه روبرویی همانقدر مهم است که بادی که در آن طرف دنیا مثلا در ریو دوژانیرو می وزد. این گستردگی را جمع کنید با طول زمان و همه اتفاقاتی که در طول زمان در این گستره واقع می شوند.

***

ذهن انسان به طور کلی و ذهن بما هو ذهن خاصیتهای عجیبی دارند که با انتزاع و ترکیب چیزهای خارق العاده ای می سازند

 

**

مشکل اینجاست که ذهن هر فرد چون مواد خام منحصر به فردی دارد و شاید ویژگیهای منحصر به فردی، همدلی کردن و مشورت کردن و امثالهم  درباره چیزهایی که ذهن می سازد آسان نیست.

+ mojas ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٢
comment نظرات ()

این بار ...

فرقش این بود که این بار هوا خیلی گرم نبود. باد شدیدی می وزید. تابستان نبود تا موقع راه رفتن توی کوچه های تنگ مرکز شهر، پیشانی و پس گردنم خیس عرق شود. بهار بود و خنک. باد تند می وزید. این بار صدای خش خش برگها خشن تر بود. از آن لباس بی تکلف خبری نیود. نه در تن تو و نه در تن من.جای آن مانتو و روسری را پیرهن سرخ گرفته بود.

قبول دارم که ساختمانهای نو نوار مدیترانه ای با گلدانهای شمعدانی و درهای چوبی قدیمی فوق العاده قشنگند، اما هیچ چیز برای من جای آن ساختمان دود گرفته بی تاریخ،  بی هویت و مرموز را نمی گیرد. گیرم زیر زمینش چاپخانه باشد، طبقه دومش خیاطخانه باشد و چه می دانم طبقه دیگرش دفتر کار یک وکیلی، دلالی، چیزی. اصلا شاید خانه ارزان و محقر یک خانواده بدبخت باشد. اینها هیچ کدام برای من دلیل نمی شود.

این بار نه از کنار هم بی اعتنا گذشتیم و نه نگاه از هم چرخاندیم. دست دادیم. چند کلمه حرف زدیم. باد خیلی تند بود. انگاری که چشمهام به اشک افتاد، از تندی باد.

پیر مرد خندید. چشمهای او هم اشک داشت. اگر اشتباه نکنم موقع خداحافظی فقط سر تکان دادیم. همین و بس. و پیر مرد دستان من را گرفت و کشید.

 

+ mojas ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٠
comment نظرات ()

دست فروش ها


 
توی چهار راههای شهر ما
-عید که نزدیک می شود-
دست فروش ها
 یک دست ترقه
 یک دست نرگس

 

+ mojas ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٧
comment نظرات ()

مجاس تمام شد.

در صحت عقل و سلامت وجدان عرض میکنم خدمتتون که بدون هیچ دلیل منطقی یا غیر منطقی سعی میکنم دیگه ننویسم.

اول رجب المرجب هزار و چهارصد و خرده ای

مصادف با چندم جولای چند هزار و چند

تاریخ شمسی هم که اون بالا هست.

+ mojas ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٥
comment نظرات ()

 


 تری! (فور، فایو اند ...)

***

فیلمهای مسعود کیمیایی با تمام غلو کردن و اگزجره بودنشون، دقیقا دارن زندگی رو نشون میدن. وقتی ۲۰ سالت میشه میگی من تموم تجربه های دنیا رو دارم، بعد تو ۲۳ سالگی می فهمی اتفاقات محال چه راحت رخ میدند، توی ۲۵ سالگی میبینی تمام آرزوهای زندگیت براورده شده و در ۳۰ سالگی همه چیز بی معنی میشه. بعد وقتی ۵۰ سالت شد، واقعیتها رو که برای دیگران تعریف میکنی همه فکر میکنن خل شدی، یا داری غلو میکنی. اما زندگی با کمی تلورانس چیزی جز این نیست.

البته کیمیایی سعی نمیکنه ادم باهوشی باشه یا شاید واقعا باهوش نیست. و این حرفهاش رو صادقانه تر و غلو شده میکنه.

**


child with a toy hand grenade -NYC- 1962- diane arbus

+ mojas ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٢
comment نظرات ()

خود جا گذاری


*

نتیجه گیری فلسفی: وقتی آدم خودش سوژه نیست چیزها یک جور دیگه است.

+ mojas ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٥
comment نظرات ()

 

این روزها این جمله زیاد توی ذهنم میچرخه: بیا دردناکش نکنیم.

+ mojas ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٧
comment نظرات ()

خاطرات سيگار

Henri Cartier-BressonITALY. French writer, Andre PIEYRE DE MANDIARGUES. 1933.

  John VinkGERMANY. Berlin. 23/08/1997: Hemp parade in Tiergarten.

Lise SarfatiMoscow.

Patrick ZachmannBene Beraq (near Tel-Aviv) March 1998. During Purim, the Jewish festival celebrating the triumph of Esther over Aman. Young orthodox Jew allowed to smoke during festivities.

Steve McCurryCHINA. Hong Kong. 1985. Chinese opera star at the Ming Dynasty Theatre.

+ mojas ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥
comment نظرات ()

 

آهای پنج شنبه ها

+ mojas ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱
comment نظرات ()

رساله ای در باب سیاست

1-      باید گفت که هر آدمی که وارد سیاست می شود با ورود به این عرصه یک صفت را به طور خود آگاه یا ناخودآگاه پیدا می کند که آن حماقت است. یعنی به هر آدم سیاسی اعم از کوتوله یا قد بلند می شود گفت آدم احمق سیاسی

2-      آدمهای سیاسی به طور کلی دو دسته اند که دسته کوتوله ها بین آنها شیوع زیادی دارد، تا حدی که بسیاری از علمای علوم سیاسی معتقدند کوتوله های سیاسی 95 درصد کل سیاستمداران را تشکیل می دهند. نوع دوم غیر کوتوله اند. غیر کوتوله ها هم دو نوعند. یکی آرمانگرایان، که حماقت آنها بیشینه حماقت فرزندان آدمی است و دیگری سوپر کوتوله ها. سوپر کوتوله ها به دلیل ناتوانی مفرط یا پایبندی به اصول محدود کننده هیچگاه به سطح کوتولگی نمیرسند اما آرمانگرایان می توانند در صورتیکه پارادایم پدرسوختگی را خوب درک کنند به کوتوله تبدیل شوند. معمولا آرمانگرایانی که به کوتوله تبدیل می شوند افراد موفقی هستند، چون زبان مشترکی با آدمهای غیر سیاسی آرمانگرا دارند ، اما با حفظ کوتولگی نهایت سوء استفاده را از آدمهای غیر سیاسی آرمانگرا می کنند.

3-      در کشور مورد بحث ما، ایران، سیاست پدر غیر شرعی به نام اقتصاد یا به زبان ساده تر پول دارد. در واقع سیاست از رابطه نامشروع جامعه با اقتصاد به وجود آمد، گویی که در جوامعی که اقتصاد هنوز به بلوغ نرسیده، توان تجاوز به جامعه را ندارد و هیچگاه سیاست زاده نمیشود.

4-      در کشور مورد بحث ما ، ایران، به دلایل متعدد بیرونی ، کلمات و پارادایم ها در دوره های 4 یا 8 ساله اکسپایر می شوند.  لذا هیچگاه کل بازیگران سیاست برای دوره ای طولانی نمی توانند الگوهای ثابت ذهنی پیدا کنند. مثلا در 8 سال اول دموکراسی توطئه استعمارگران نوین به حساب می آید، در دوره بعد به عنوان یکی از ارکان اصیل اسلام مورد تاکید عالمان و عاملان قرار می گیرد و در دوره بعد چون مهر ورزیدن نیاز به تسلط مهرورز بر مهرورزیدنده  دارد، دموکراسی فرعی بر مهرورزی می شود. در بعضی دوره ها ، اقتصاد، پدر نامشروع سیاست، هیچ اهمیتی ندارد، اما وقتی مردم معنی واقعی گشنگی را چشیدند، نان پیش نیاز اندیشه و تعقل خواهد بود و اقتصاد مهمترین شعار کوتوله ها می شود. در دوره بعد که شکم ها سیر شد و نیاز به تخلیه فضولات پیدا شد، محور سیاست، عدل و مبارزه با فساد میشود و اهمیتی ندارد که این پاکی قرار است بستر توسعه اقتصاد باشد، یا اندیشه یا هیچکدام.

5-      نکته بسیار مهم در باب سیاست این است همه انواع سیاسیون و غیر سیاسیون، در کشور مورد بحث، ایران، معمولا حافظه میان مدت ندارند. لذا همه مصدق و کاشانی را به یاد می آورند، یادشان هست که دیشب بوش در مورد ایران چه گفته، اما کسی انتخابات 2 سال پیش یا اتفاقات 10 سال گذشته را به یاد نمی آورد.

6-      از آنجایی که معمولا افراد کوتوله سیاسی  آدمهای باهوشی نیستند، معمولا به اندازه ای که می خورند در سطح مملکت از خودشان فاضلاب صادر میکنند و هیچگاه به اضافه کردن ظرفیت خود یا کشور نمی اندیشند. اما آرمانگراها از آنجایی که چشم به افقهای دور دارند فضولات با ضریب 10 به توان 20 و 30 برابر آنچه فرو داده اند خارج می کنند و لذا آثار حکمرانی آنها تا سالها مشامها را نوازش می دهد. سوپر کوتوله های سیاسی علی رغم ناتوانی، به دلیل اینکه می دانند هیچگاه در دراز مدت نمی توانند در عرصه کوتوله های جولان دهند، معمولا یا چیزی نمی بلعند ، یا آنقدر زیاد و سریع می بلعند که به دلیل انفجار  از هستی ساقط می شوند.

7-      از آنجا که فاینانس کردن بازیهای سیاسی در کشورهای که اقتصاد پدر سیاست است- و کمتر جایی است که این چنین نباشد- اهمیت زیادی دارد، معمولا  سیاستمداران دور اول بازی سیاسی را با فریب یا آرمانپردازی یا تقلب تصاحب می کنند و دور دوم به دلیل هژمونی مالی و اقتدار بر عرصه تکیه می زنند. اما چون برای دور سوم بازی سیاسی توان نوآوری ندارند- چون از هوش چندان بهره ای نبرده اند- کوتوله های دیگر جای آنها را می گیرند.

8-      معمولا مردمان غیر سیاسی یا عوام، در ابتدای انتخاب یک گروه از کوتوله های برای بازی سیاسی فکر می کنند که کوتوله های سیاسی بازیچه های آنها و دلقکهایی هستند که سرگرمشان می کنند، اما در میانه های بازی می فهمند که آنها (خود مردم) تبدیل به ابزار توی سر هم زدن کوتوله ها شده اند و بلکه بدتر...

9-       تجربه ثابت کرده است که مردم ایران، معمولا چهره های زیبا یا قابل قبول را نمی پسندند و یک کوتوله باید ویژگی خاصی در چهره اش داشته باشد تا برجسته شود، البته در دوره هایی استثنائهایی نیز دیده می شود.

10-   در کشور مورد بحث ما، ایران، به دلیل تجربیات تاریخی 100 سال گذشته مردم سالهاست به فکر پاسخ دادن به مسائل جدی و حیاتی نیستند و عمده وقت خود را به شوخی کردن و جوک شنیدن، نقل هزلیات و مسخره کردن یکدیگر می پردازند و چیز که آخرین درجه اهمیت را دارد زندگی واقعی و اتفاقاتی است که در اطرافشان می افتد، لذا معمولا تحرکات اجتماعی دیده نمی شود یا اگر اتفاق بیافتد برای بی اهیمت ترین چیزها بیشترین هزینه ها را انجام میدهند.

11-   از آنجا که سیاست نیازمند توسعه است، و از آنجا که توسعه تنهایی نمی تواند اتفاق بیافتد ، معمولا کوتوله ها چیزهای مختلف را توسعه می دهند.  مهم نیست که این توسعه ها به درد می خورد یا نه.مهم نیست هدف از توسعه چیست. مهم نیست توسعه به درد کی می خورد.  مهم این است که توسعه پیدا کنیم. معمولا نتایج این توسعه ها در کوتاه مدت خیلی خوب است و به همین خاطر هر گروه از کوتوله ها در دوره ای که سر کارند کارنامه های درخشان دارند. اما در دراز مدت، معلوم می شود که کشور به عقب رفته است.

12-   همه سیاسیون اعم از  اینکه بدانند ماکیاولی کی بوده و چی بوده و کجا چه کار می کرده دیگری را به ماکیاولیست بودن محکوم می کنند اما در عمل همه نظرات او را سر لوحه قرار می دهند.

13-    معمولا مردم فکر می کنند که رییس کوتوله ها آدم خوبی است و فقط عیبش آن است که اطرافیانش خوب نیستند.

 

+ mojas ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥
comment نظرات ()

رسالات احد عشر

این روزها می گذرد به مراجعه به شرکتهای بالا و پایین شهری برای پخش پرسشنامه ها. از برج ... که دفتر تجاری اش متری ۸ میلیون تومان است تا به یک ساختمان نیمه مخروب که پیرمردی با چشمهای چپ دفتر های بزرگ را زیر و رو میکند. خانمهای با کلاس ام بی ای خوانده و آدمهای دلال.

 و میگذرد به جلسه هایی که احمقانه اند ... و آدمهایی ... و آدمهای سیاسی کوتوله و آدمهای پولساز ساعتی چند ده هزار تومانی و کمیسیونهای چند صد هزار تومانی و ... آدمهایی که خودشان وجود خودشان را نقض می کنند. آدمهای فرهنگی ... فیلمسازها ... منتقدین .... فیلسوفهای فرهنگ .... جامعه شناسها که از دهنشان آتش در می آید و ...

می خواهم ذیلا رساله ای بنویسم در باب سیاست

اگر خدا خواست توی همین روزهای خر تو خر  ....و بعد تر رساله ای در باب اقتصاد و شاید بعدتر رساله ای در باب عشق  و خیلی بعد تر رساله ای در باب ایمان و همینطور رساله می نویسم و توی رزومه ام لیست می کنم !

+ mojas ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

 

هر چه کوشیم بپوشیم پدیدار تر است

شیم

تر است

دار  تر است

هر چه

هر چه!

+ mojas ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
comment نظرات ()

 

..... کی میدونه؟

***

الکساندر به فانی گفت :

< بیا هم دعا کنیم که کشیش بمیرد.  اگر با هم دعا کنیم دریای رحمت خدا به جوش می آید. >

و الکساندر همانطور که راه می رفت با تکانهای لبش فحش می داد. به زمین و زمان.

 

+ mojas ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

و باد ...

5

حنانه می خندید. نه با صدای بلند که تا صندلی های جلوی مینی بوس برسد . صدای خنده اش مقطع بود. صدا بالا می رفت و بالاتر و بعد کوتاه می شد و دوباره بلند. روی صندلی عقب مینی بوس سه نفر دیگر هم نشسته بودند. بوی گازوییل از پنجره عقب تو می زد. بوی  گنگ بوته های کویری هم بود. و شن که بویش مانند دانه های ریز پره های دماغ را می خراشید. حوصله اش از جوکها سر رفته بود. حالا دیگر بی صدا می خندید.  فقط لبخند می زد.

***

همچنان ادامه دارد.

می خواستم از قضیه امیر کبیر- تعطیل کردن بلاگ  - داستان کلیسایی که امروزصبح رفتم- اوضاع سیاسی و اقتصادی و چیزهای دیگر ننویسم که ننوشتم.

 

+ mojas ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٧
comment نظرات ()

 

"دل٬ بی تو درون سینه ام می گندد!

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد !! ... "

انجيل به روايت جليل .. جلیل صفر بیگی

به نقل از ..http://enkratic.persianblog.ir/

***

۴؟

+ mojas ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٦
comment نظرات ()

و باد که ...

۳

باد کویر شن می پاشید توی صورتهاشان که با پتو پوشانده بودند و مرد دست زن را گرفته بود و او را در پی خود می کشید. چشمهاشان سرخ بودند و پوست صورت و دستهاشان به رنگ طلا می درخشید. پتو ها رنگ طلایی گرفته بودند و نقش ببر روی آنها مثل شیرهای طلایی آفریقا شده بود. در هیاهوی باد و بوران کسی ندا میداد، انگار بانگی روحانی دستوراتی را تلقین می کرد، زن گفت: " چشمهام، چشمهام ... دیگه نمی بینند." مرد دست زن را رها کرد. زن پخش زمین شد. مرد گفت:

-          همیشه توی خیالم بود که یکی مان کور می شویم، هیچوقت نفهمیدم کداممان، آرزو داشتم من باشم، اما همیشه ته دلم یکی می گفت که تویی که کور می شوی، شرط کرده بودم که کاسه چشمهام را بدرم اگر تو کور شوی.

به چشم بر هم زدنی باد پتو را از تن زن کند و با خود برد. زن با دستهایش زمین را می جورید. انگار که از ازل کور بوده است، و چهار زانو به سمتی که سمت باد بود حرکت کرد. مرد دستهایش را به سمت آسمان باز کرد و فریاد کشید. زن بوته ای را جسته بود و خود را در پناه آن از باد در امان نگه داشته بود. پیراهنش پاره پاره بود، و باد تکه های آن را می کند. زن با دست صورت خود را لمس می کرد، پیشانی، گودی چشمها، بینی، گونه ها، لبها ، فک. دستانش روی گردنش ایستاد، گوشهایش را تیز کرد، صدایی نبود، حتی صدای خاری که میان بیابان روی زمین کشیده شود. باد ایستاده بود به تماشا:

-          من که تو بودم و تو که من بودی ..وووو..... من که تو بودی .....وووووو.... و تو که من بودم .......

 زن دست دیگرش را روی شانه گذاشت. انگار می خواست جلوی باد را بگیرد که تکه های تن اش را با خود نبرد. به زمزمه گفت:

- می خواهی مرا از گرمایت بسوزانی که به کجا برسی، بدبخت؟

-          وووووووووو......

-          .... دیوانه....

-          من تو ام، تو منی ..... وووووو .... من مرد و زن تو ام و تو پدر و مادر منی، من فرزند تو ام و تو جد من.

 

مرد نبود. زن نشسته بود پای بوته ای که شاخه هایش رنگ شنهای بیابان بودند. باد رنگها را از صورت زن زدوده بود. چشمهاش، ابروهاش و لبهاش طلایی بودند. صدای زنانه ای فریاد زد : "حنانه" . زن تکانی خورد. اول دست راستش را از روی شانه اش برداشت، و بعد دست چپ را از گردنش جدا کرد. گردنش زیر فشار دستش عرق کرده بود و باد که وزید گردنش را خنک کرد. صدا دوباره فریاد زد : "حنانه، کجایی دختر ؟"

زن بلند شد ، لباسش را ، و تمام تنش را که شن پوشانده بود تکان داد. "من اینجام".

-          کجا؟

همدیگر را پیدا کردند. دوست حنانه جلو آمد. گفت که 15 دقیقه ای است که دنبالش می گردند. گفت که همه توی مینی بوس نشسته اند و منتظر اویند. گفت که چه می کردی اینجا. چرا همه جایت شنی شده. و دوان دوان که تا مینی بوس می رفتند، دوست حنانه هی گفت و گفت.

***

هنوز هم ...

+ mojas ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
comment نظرات ()

و باد که تو بودی...

2

صدا فریاد زد- زیر بود و مثل جیغ بود که می پیچید توی گوش و مغز- و انگار ترانه ای بود به زبان پریان و تکرار می شد و تکرار می شد. فریاد کش می آمد، نوار تمام می شد و ماشین هنوز می راند توی جاده و جاده می پیچید و آبادی نبود، درختهای سرو بودند  که کاکلهاشان را چیده بودند و هیچ گنجشکی داد و فریاد راه نیانداخته بود توی برگ برگ سروها و زن خم نشده بود کنار جوی پای سرو و کوزه اش را پر نمی کرد از آب.

نوار تمام شد. جیر جیرکها سکوت را می شکافتند. ماه در آسمان نبود، آسمان آبی تیره بود و چند تکه ابر این ور و آنور نرم نرم به سمت جنوب حرکت می کردند.

-          چرا حرف نمی زنی؟

زن به خودش تکانی داد، پتو را به خودش پیچید و با صدایی خش دار جواب داد:

-          چی بگم؟

-          هر چی ... چرا باد نمی یاد. هر چی هم سرعت رو زیاد می کنم انگار اینجا هوایی نیست که تکون بخوره و باد بشه و موهات رو، یا پتویی که به خودت پیچیدی تکون بده.

-          که سردم بشه و یخ بزنم ، دوست داری از شر من راحت بشی؟ 

لبهای مرد به لبخند تلخی باز شد و جواب داد:

-          بدم نمی یاد بدون تو بودن رو تجربه کنم، می دونی...

مرد قه قهه ای سرداد. پنجره را کمی بالا کشید. دستش را از پنجره بیرون برد، هنوز بادی نمی وزید. ادامه داد:

-          خیال می کردم این دلتنگی ها یک موقعی تموم می شه. مثلا بچه که بودم می گفتم شاید وقتی بزرگ شدم تموم بشه. بچه مدرسه ای که بودم می گفتم توی دانشگاه این دلتنگی ها نیست. اما هیچکدام، حتی مرگ هم، چاره این دلتنگی ها نیست. عجیبا غریبا!

مکث کرد و گفت :

- گفتم خیال، راستی میدونی خیلی ها میگن خیال عرصه شیطانه. سینما هم ماشین خیال سازیه... آقای .... اسمش یادم نمی یاد ... می گفت...

-          میشه تمومش کنی؟ یه ثوابی بکن و دیگه تا آخر عمرت در مورد هیچ هنری حرف نزن .

-             فقط یک جمله. اینو می خواستم بگم، وقتی نبودی خیالت ... خیال آدمی که تو بودی، بود ...

دنده را عوض کرد. ماشین تکانی خورد و شتاب گرفت. باد وزید. توی تاریکی توده سیاهی به آنها نزدیک میشد. جسم تیره رنگی به شیشه جلو ماشین خورد. بعد صدای افتادن چیزی روی سقف ماشین آمد. هر دو ترسیده بودند اما هیچ نمی گفتند. صدای برخورد اجسام تیره با شیشه و بدنه ماشین مثل صدای برخورد تکه ها گوشت روی فلز بود. باد لاشه گنجشکهایی را به شیشه جلو کوبید، هر دو شیشه ها را بالا کشیدند، ضربان برخورد لاشه های گنجشک با ضربان قلب مرد و زن بالا می رفت. لاشه ها به شیشه جلو می خوردند و برف پاک کن رد خون آنها را روی شیشه پخش میکرد. مرد کاست را بر گرداند، صدای گیتار بود و سوت، صدای کوبیدن پاشنه ها روی کف چوبی. صدای زنی آواز اسپانیولی می خواند "silencio ".

ادامه دار

+ mojas ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()

 

و باد که تو بودی خواب بود و خواب می دید که می وزد میان دشتی گسترده و می پیچد میان بوته ها که خشک بودند و خشک هستند. بوته های کویر، همیشه خشک اما زنده و مقاوم. صدا فریاد زد- زیر بود و مثل جیغ بود که می پیچید توی گوش و مغز- و انگار ترانه ای بود به زبان پریان و تکرار می شد و تکرار می شد. و تو که باد بودی میان سروی پیچیدی که برگ داشت و سرو شیراز بود. سرو گور حافظ بود که قد می کشد و هیبتی هزاران ساله دارد و کاکلش را به آسمان می ساید و کج می کند که با باد برقصد و صدا بدهد برگهاش که تو می نوازی و بخندد به صدای زیر دختر بچه ها و بخندد به صدای پیر پیرزنکان و بخندد به خنده دهر.

آرامگاه حافظ شلوغ بود، مردان و زنان این طرف و آنطرف روی زمین نشسته بودند، بچه ها دنبال هم میکردند و داد و قال راه می انداختند، توریستها عکس میگرفتند، درویش پیر شربتهای بهار نارنج را توی لیوانهای پلاستیکی می ریخت و جلوی آدمهایی که روی تخت ها لم داده بودند می گذاشت، جوانکی مزلف قلیانها را چاق می کرد و جلوی مشتریها خم و راست می شد. بلندگوهای دور تا دور آرامگاه "من مثل تخته پاره بر موج " می خواندند، اما هیچکس "هوای گریه" نداشت. دخترک یهودی دیوان حافظ پسر جوانی را قرض گرفت، روی پله یکی مانده به آخر آرامگاه نشست و به ستون تکیه داد. زمزمه می کرد و انگشتانش را روی برگهای دیوان می کشید. پسر چند قدم دورتر ایستاده بود و زل زده بود به صورت دختر. به انگشتانش که بالا و پایین می رفت اما انگار جرات نداشت که صفحه ای را بگشاید.

فراش آرامگاه نرم نرم از شمال حیاط شروع کرده بود به شب بخیر گفتن و اینکه ساعت 9 شده و درهای آرامگاه را تا چند دقیقه دیگر خواهند بست. تک تک آدمها بلند  می شدند، لباسهاشان را می تکاندند و نگاهی حسرت آلود به بارگاه لسان الغیب می انداختند. دخترک هنوز مردد بود، شاید امشب زمانش نبود. شاید چون او به خدای حمد و قل هو الله ایمان نیاورده بود فاتحه اش اثر نداشت. شاید ...  پسر زل زده بود به لبهای دختر که رنگ نداشت. به ابروهاش که رنگ نداشت، به چشمهاش که انگار طلایی بود، زانوی زنی که از پله ها پایین می آمد به دست دخترک خورد و دیوان از دستش افتاد. به خود آمد، دیوان را از زمین برداشت، دستی به آن کشید و بدون اینکه به پسرک نگاه کند دیوان را به او داد،

-          ممنون

-          ولی شما که فال  نگرفتید... من عجله ای ندارم

-          ممنون

باد کاکل سروها را می رقصاند و ماه توی آسمان گریه می کرد، گنجشکها توی تاریکی برگها ضجه می زدند، فواره ها آب را تف می کردند به آسمان. بهار نارنج ها می پژمردند و خودشان را تسلیم باد می کردند .

ادامه دارد...

+ mojas ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

 پیرزن مریض است. زندگی کاملا عادی داشته، 5 سالی می شود که مرحله به مرحله توان جسمی و ذهنی اش را از دست می دهد. حالا به جایی رسیده که سه چهارم روز را می خوابد. روزی که دیدمش مراسم سوم شوهرش بود. نمی دانست. یعنی بهش گفته بودند اما هر بار که می خوابید یادش می رفت، همه چیز یادش می رفت. بچه هاش دیگر خسته شده بودند. هر بار که می پرسید چرا سیاه پوشیده اید، می گفتند:"همینطوری!"

***

پیر زن نماز شب خوان بوده. گله می کرد چرا سال تا سال به دیدنش نمی رویم. نمی شناختمان، فقط گله می کرد. تنها چیزی که ازش شنیده بودم این بود که مومنه است. یک اسم بود با صفت نماز شب خوانی. نمی دانم حرف چی شد که گفت:"دیگر خدا هم ما را فراموش کرده." این جمله را زیاد شنیده بودم. اما انگار این بار یک جور دیگر بود.

*

 

رمان "هوسی به نام قطار"- ایرج کریمی - 1379

..."es gibt jamanden, der dich liebt"

کسی هست که تو را دوست دارد...

... تو سر سپرده هوسی بودی

                   ... به نام قطار...

 

 

 

 

 

+ mojas ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۱
comment نظرات ()

بهار ۱۳۸۶

خب برای بعضی ها این شکلیه که چمدون میبندن، برای بعضی ها بلیط گرفتن و هماهنگی هتل مهمه. برای بعضی ها اینکه وقتها رو جوری هماهنگ کنند که به دیدن تمام دوستان و اقوام برسند. بعضی ها آماده می شوند تا با تلفن عید دیدنی کنند. بعضی ها برای اقوام و دوستان کارت تبریک میفرستند. بعضی ها دست و پا میزنند تا ویژه نامه های عید روزنامه ها رو حتما تهیه کنند(البته امسال احتمالا این ویژه نامه ها برای کسی جذاب نیست). بعضی ها چند تایی فیلم (ترجیحا DVD ) آماده می کنند و برای خودشون جدول اکران می نویسند. بعضی ها کم خوابی هاشان را جبران می کنند. بعضی ها دوست دارند توی خلوتی تهران  توی محله های قدیمی رانندگی کنند. بعضی ها دم بزرگترین پنجره خونه شون یک مبل راحت و یک میز میگذارند و رویش چند تا کتاب می چینند و احیانا بساط چای (و اگر مدرن باشند قهوه) آماده می کنند.

 

+ mojas ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

آیا شود که مرا آشنای باغ کنی؟

+ mojas ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

 

 

***

گفت: معمولن بین آدمهای تحصیل کرده زیاد پیش میاد. اینکه  informative  نباشند و چیزهایی که توی ذهنشون هست منتقل نکنند باعث میشه که آثارش به جاهای مختلف بدنشون بزنه. مثلا زخم معده، کلیه ها، ناراحتی تنفسی،آلرژیهای پوستی و حتا MS .

گفتم: در مورد من احتمالا directly  زده به مخم.

 

پی نوشت: کلمه های انگلیسی توی متن نشون میده که من تحصیل کرده هستم!

 

 

**

هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من

 

نمی دونم شاعرش کیه فلذا برای خودم می زنمش به نام فریدون مشیری!(حدسم خیلی بی ربط بود؟به احتمال خیلی زیاد حدسم غلطه. شاید مال یکی از این ترانه سازهای معمولی باشه.) و اضافه میکنم:

 

دیوانگی هایت را تمام خریدارم

و هر چه زیبایی است می بخشم به چشمانت

خاطراتت را اما

.

.

.

خاطراتت...

+ mojas ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٩
comment نظرات ()

 

نمی دونم این دخترک چه حسی داشته که با این فیگور جلوی دوربین مادرش وایستاده یا مثلا اون پسرک چی شده که از 10 -12 سالگی دیگه اجازه نمیداده خانم "سالی مان" ازش عکس بگیره. ولی حس این عکس حس آشناییه که تبدیلش کرده به معروفترین عکس "سالی مان".

{مطمئنا شما دچار این سوء تفاهم نمی شین که جمله بالای من به معنی اینه که عکسهای این خانم را توصیه میکنم یا نمی کنم.}

*

گاهی وقتها یک عکس آدم رو زیر و رو می کنه. یادم نمیاد تئوری لحظه قطعی مال کیه. اما عکس بعضی وقتها اتفاقات طولانی یا خاطراتی که سالهاست فراموش شدن زنده می کنه.{برای خودم: جمله ی متین}

*

کتاب بابک احمدی رو ورق می زنم.(تصاویر واقعی دنیای خیال یا همچه چیزهایی بود اسمش). می دانم که دارم فرو می روم، سعی می کنم دنیای واقعی رو از دست ندهم. اما انگار فرو می روم. این سینما مثل مرداب آدم رو تو می کشه. خیلی از فیلمها که در موردشون نوشته ندیده ام، مثل یک جور دیوانگی مشترکه.

 

+ mojas ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٤
comment نظرات ()

 

گفته بودم"می تونی با آدمهای ضعیف تر از خودت رابطه برقرار کنی. مثلا ..." اینجا زبانم گرفته بود. کلمه اش نمی آمد. گفتم "می دونی، این ... البته به نظر من، شرط انسانیته. مثلا با بچه ها راحت ارتباط برقرار می کنی؟ یا دیوونه ها؟ آدمهایی که یک خورده مشکل روانی دارند یا هر مشکل دیگه ای؟" چشمها ش از حدقه بیرون زده بود.

ساعت حدود 1 شب بود که رسیدیم. از توی ماشین در خانه شان را نشان داد. خانه شان جایی بود که کوچه هاش عرض رد شدن یک ماشین را هم ندارند. وسطشان جوی آب می رود. طبقه دوم یک خانه قدیمی. از آن قدیمی هایی که نوستالژیک هم نیستند. شاید از روز اول هم که ساخته شده اند همین شکلی قدیمی بوده اند. درخت چناری جلوی خانه شان ایستاده بود. سر کج کرده بود به سمت خانه و چند تا از معدود شاخه های سبزش را چسبانده بود توی پنجره ای که احتمالا اتاق دخترک بود.

پیاده شدند. من هم پیاده شدم.ته دل گفتم "نمی فهمم که یک دختر جوان چه جوری می تواند خودش را راضی کند ... ". اسمش ریحانه بود. اسم دخترک. از چشمهاش می ترسیدم. احتمالا از من بدش می آید. یا شاید از همه آدمها متنفر است.

"همیشه بدم می آمد که کسی اتاقم را تمیز کند، حتی اگر شده چند ماه هم طول بکشد تا خودم فرصتی پیدا کنم. نمی فهمم که یک دختر جوان چه احساسی دارد وقتی اتاق یک آدم دیگر که از اتفاق همسن و سال اوست را تمیز می کند. زمین را دستمال می کشد. شیشه ها و آینه را تمیز می کند. شاید کتابهایی که هیچوقت نخوانده از روی زمین و زیر تخت جمع می کند می گذارد توی کتابخانه. بدتر اینکه توی اتاق چیزهایی می بیند که دختر 9 ساله  او خیلی مستحق تر است داشته باشد تا یک لندهور 20 و چند ساله. "

توی راه چند کلمه باهاشان حرف زده بودم . در حد خسته نباشید گفتن. صدای هردو شان شاد بود و این نمی دانستم یعنی چه. از توی آینه عقب هیچ کدامشان پیدا نبودند. به بهانه دور زدن سر گرداندم. هر کدام چسبیده بودند به پنجره و بیرون را نگاه می کردند. "زیاد پیش نمی آید که کسی سوار ماشینم شود. و خیلی کمتر که صندلی جلو خالی باشد و مسافرهایم عقب بنشینند! .... اگر من سوار ماشینی شوم که راننده اش زن است باید عقب بنشینم؟.... بچه که بودم جلو نشستن را خیلی دوست داشتم."

 موقع سوار شدن خواستم به دخترک تعارف بزنم. اما چیزی نگفتم. شاید به خاطر اینکه نمی دانستم چه عکس العملی نشان خواهد داد.رادیو را روشن کرده بودم. چند بار همه شبکه ها را دور زدم. آخرش یک آهنگ قدیمی."... " . دنبال کلمه ای می گشتم، سوالی که از دخترک بپرسم. اما باید مواظب هزار تا چیز می بودم. من هیچ موقع نمی توانم با بچه ها به زبان خودشان حرف بزنم. یک دختر 9 ساله که تازه پدر و مادرش از هم جدا شده اند من را به عنوان چی توی ذهنش تعریف کرده؟ و حالا من اگر باهاش گرم بگیرم ... ترس از دخترک تبدیل می شد به ترس از خودم.

"ریحانه اسم خیلی قشنگیه. توی زندگی من چند تا ریحانه هست. تو آخرین ریحانه ای که باهاش آشنا شدم ! یکی اون ریحانه ... یکی اونیکی ریحانه ... ..... آخریش هم ریحانه فیلم اتوبوس شب  و حالا هم ریحانه خانم گل". می دانستم که بیشتر این حرفها را برای خودم می زنم تا آنها. حتی حالا شک کرده ام که اصلا اینها را بلند گفته ام یا توی دلم.

به آخرهای راه که رسیده بودیم، و هی باید راست و چپ می پیچیدیم حرف زدنشان بیشتر شد. "اینجا خیابونه چیزه دیگه". سر تکان می دهم. "آهآ ". هر آدمی برای خودش حومه ای دارد که خیال می کند همه آن را می شناسند. صدای صالح علا دارد توی رادیو شعر دکلمه میکند. من همه حواسم به دخترک است که این چیزها برای او چه معنایی دارد. سر بر می گردانم. چشمهاش گرم شده . نیمه خواب و نیمه بیدار است. " این شرایطی است که آدم از همیشه به درون خودش نزدیک تر است."

خداحافظی می کنیم. مادرش می گوید :

-         راه رو بلدید؟

-         پیدا میکنم. خیلی سخت نیست.

-         به خونه برسید ها که ما نگران میشیم.

جمله را نمی فهمم ولی سر تکان می دهم. دخترک مثل خوابگردها با قدمهای ریز  سمت خانه شان می رود. توی ماشین می نشینم. دلم می خواهد دخترک برگردد و یکبار دیگر چشمهاش را ببینم. مادرش کلید می اندازد و در را باز می کند ، دختر را تو می فرستد، و بعد خودش داخل می رود.

استارت می زنم. تا آخر عمر باید استارت بزنم. صدای موتور ماشینهای قدیمی دلم می خواهد. این ماشین لعنتی موتورش صدا ندارد.

    

ما

 من

+ mojas ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

 

....

یادت بماند گوش ماهی ها آواز مرا می خوانند
و آزاکو
تنها مردی بود که می شد
تکیه کنی به تن اش
عریان
تا تمام قله بالا های بالا
سقوط کنی

به نقل از بلاگ : http://malake.adabkade.com/archives/000743.html

***

"ریحانه اسم خیلی قشنگیه. توی زندگی من چند تا ریحانه هست. تو آخرین ریحانه ای که باهاش آشنا شدم ! یکی اون ریحانه ... یکی اونیکی ریحانه ... ..... آخریش هم ریحانه فیلم اتوبوس شب  و حالا هم ریحانه خانم کوچولو".

+ mojas ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

 

نمی دونم به چه زبونی این جشن هسته ای رو تبریک بگم.

پی نوشت: منظور از جشن هسته ای جشن بزرگ دستیابی به انرژی هسته اییه که رئیس جمهور محبوب قولش رو از چند ماه قبل داده بود.

پی نوشت: پی نوشت بالایی رو برای کسی نوشتم که شاید چند سال دیگه اینجا رو بخونه و نفهمه که منظور از جشن هسته ای چی بوده. ضمنا حالا که من اینها رو می نویسم اقای دکتر احمدی نژاد رئیس جمهوره. شما که اینو بعدا می خونید شاید با شنیدن این اسم بگید همون که .... اما الان ما نمی دونیم اخرش چی میشه!

+ mojas ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

 

چند وقتیه (3 ، 4 هفته) که یک قورباغه سبز اومده توی ذهنم. می خواد که بنویسمش، یا مثلا یک شعر براش بگم، نمی دونم شاید فحشش بدم یا زیر لاستیک ماشین لهش کنم. اما هر چی سعی کردم نه شعری شده، نه حتی جمله ای. نه کنار جویی دیدمش، نه توی یک عکس که اون عکس رو اینجا بذارم. گفتم بنویسمش ، توی بلاگ بنویسمش که اگر کسی اینجا رو خوند، شاید این قورباغه سبز توی ذهن اون ادامه پیدا کنه و به سرنوشتش برسه. اگر قراره بلایی سر این قورباغه بیاد، یا حرفی بزنه یا هر چیز دیگه به نفر بعدی بگه.

+ mojas ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

سووشون یا سیاوشان

شعله به دامان سیاوش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

ش...ع....ل...ه ...به...  دامان..... سیا ......... وش گرف.......

+ mojas ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

یک آن بمان

                  قدم کند کن

یک آن، بمان تا بازگویمت

لحظه ای درنگ

می گویمت، آرامتر برو!

رویم ببین،

               نگاه بگردان،

                                 رویم ببین!

لحظه ای تا ردایت آرام شود از تند حرکت

خواهمت گفت

                 صدایم که میشنوی؟

 تا خاک که بلند کرده ای بنشیند حرفم تمام است.

                                                             آرامتر بران!

**

یک نگاه بردار از افق

                            یک گام برندار

                                               سیرم کن از نگاه

هیچ نخواهم گفت

صبر کن، تو را به خدا

                              صبر کن.

***

و باد،

         هو هو کشان

هزار سال

دهها هزار سال

 

+ mojas ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

 

به خودم میگم مریم به این پاکی و معصومیت- این همه آیه از خدا دیده - کلی آدمها به مریم باکره قسم می خورند - چرا باید بگه:

یا لیتنی کنت نسیا منسیا

ای کاش فراموش شده از یاد رفته بودم

+ mojas ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

 

رمان "دل دلدادگی" - فصل "دریای بهشت" - بخش 9 -( بخش یکی مانده به آخر کتاب)

 

روجا:

"... چیزهایی هست که مردها می فهمند. خیلی چیزها لابد می فهمند، می دانند ولی یک چیزهای اول را یادشان رفته یا چون فکر می کنند خیلی می دانند، اینها را اصل کاری نمی دانند ولی چون اینها اصل کار هستند، اول اول هر چیز، خیلی مهمند و یادشان رفته و من چقدر می خواستم به داوود شاید همین را بگویم و نمی توانستم یا نمی دانستم چی می خواستم بگویم یا نمی دانستم چطور می شود بگویم و حالا انگار همه این مردنها باید می شد که من اینطور عزا و عزا بفهمم که چی بوده که می خواسته ام بگویم بگویم همان چیزی که یادشان رفته ... و این همین خواستن گفتن، مثل دلشوره است که زن نمی داند چی می خواهد بشود، فقط می داند یک اتفاق بدی می خواهد بیفتد چون یادشان رفته و ...

وگرنه یک قرار هایی بوده اول اول که آدم و آدم مهربانی را فهمیده اند و مرد مردها یادشان رفته "

 

چند روزپیش  بعد از حدود 2 سال خرد خرد خواندن، این کتاب دو جلدی را تمام کردم. اگر خوانده اید حتما "کاکایی" را یادتان هست. یکی از شخصیتهای داستانی است که فوق العاده دوستش دارم.

البته اگر نمی دانید بدانید که نویسنده این کتاب چند ماهی است که با بورس دولت آمریکا دارد توی آن کشور تحقیقات می کند و بعید نمی دانم دیدن ینگه دنیا خیلی عوضش کند.

 

 

***

 این طرفداران حقوق زن کجایند که به این تصویر چندش آور از زنها توی باغ مظفر اعتراض نمی کنند.(البته به من چه!)

از این نکته هم نباید گذشت که نگاه کردن به سریال باغ مظفر در شرایط کنونی بزرگترین حرکت اجتماعی مردم ایرانه که میشه با جنبش ملی شدن صنعت نفت مقایسه اش کرد.

(اگرچه تماشای تلویزیون معمولا یک حرکت غیر اجتماعی محسوب میشه ولی اینجا ایرانه.)

 

***

***

حوصله ندارم "صدام" رو بنویسم، حتما مشابهش رو چندین جای دیگه خوندین.

+ mojas ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

 

میدونی، تو دیگه خدای من نیستی

خدای من مهربونه

می بخشه،

کوتاه میاد.

وقتی می بینه آدمها دیگه تحمل ندارند، دلش می سوزه.

از اون خداها نیست که بره تو آسمونها خودش رو قایم کنه

یا زیر زمین

لای سنگها نیست

یه جاییه بین قلب و مغز

که هر وقت تو دل خودت حرف بزنی صدات رو میشنوه

اقلا گوش میده، نمیگه نمی خوام صدات رو بشنوم.

حتا نگفته میفهمه آدمها چه مرگشونه

وقتی هم ببینه جون آدمها به لبشون رسیده بی خیال میشه

یه لحظه به بنده اش نگاه می کنه

ظالم نیست.

همه اش قایم باشک بازی نمی کنه.

 کارهاش بگیر نگیر نداره.

خیلی بزرگه

از همه چیز گنده تره.

میدونی، راحت می بخشه.

 

 

 

+ mojas ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

 

اولا رو پاک کردم.

ثانیا خیلی سورپرایزینگه (البته برای ذهن روستایی من )که بین این همه میل چرت و پرت دو تا میل بغل هم برات بیاد یکی از یه عرب امریکایی زیدی(مذهب زیدیه) که عید قربان رو تبریک گفته و طبق معمول هر سال عکسی جدیدی که از کعبه گرفته برات فرستاده و یک زن مسیحی هندی که کریسمس رو تبریک گفته. فقط ازش این یادمه که وقتی ساری هندی می پوشید نافش معلوم بود!

می بینید چقدر احمق شدم! 

+ mojas ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

عرفه

حالا که خسته می شوم. خوابم می برد. گرسنه ام می شود و از همه بدتر حس می کنم دارم یک چیزهایی را فراموش می کنم - حالا که سحرها دوباره صبح شده اند ... انگار دوباره من را بیرون انداخته اند.

دنیا اگر یک روز بود و آن روز عرفه بود - همان یک روز بس بود.

***

چند وقت پیش رفته بودم دانشگاه تهران. یه پرده زده بودند:

؛اردو های یک روزه در جستجوی یار؛

+ mojas ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٩
comment نظرات ()

 

حرف آخر این است

زندگی شیرین است

خود از این روست اگر می گویم:

پایمردی بکنیم

...

حمید مصدق

*

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ mojas ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

--------------           ------------فراق

--------------           ------------فراق

--------------           ------------فراق

عجب ریتم یلدایی می شود از پشت گوشی تلفن. یادم رفته بود که فرق فراق و فراغ چیست.

***

رفتم از مگنوم یک عکس وردارم بزارم اینجا چون خیلی وقت بود عکس نگذاشته بودم. یه پیغام اومد که فلان عکاس دیروز مرد. وصیت کرده بسوزانندش.

http://inmotion.magnumphotos.com/essays/tribute.aspx

+ mojas ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱
comment نظرات ()

سفر 5 روزه

عنوان : سفر 5 روزه

شخصیتها: من(مجاس)، آقایان الف، ب، ج، د و ه

مکان: شهر ساحلی

 

 

 

 

روز آخر:

به دیوارهای مسجدی تکیه داده ام که رنگ و بوی مسجدهای دیار خودمان را ندارد. دیوارهای سفید و خالی. درها و پنجره هایی ساده از چوب قهوه ای تیره. فرشهای منظم که عکس سجاده ای را رویش به تعداد زیاد copy & paste کرده اند. شاید تنها تزیین مسجد کلمه "الله" است که روی درها و پنجره ها کنده کاری شده است. باخطی اولیه و ساده ، شاید شبیه همان خطی که 1400 سال پیش خراطها روی چوب می کند ه اند.

باید مرور کنم. سالی را که گذشت. یا حداقل 4 ماه گذشته را. خالی مسجد و تک و توک آدمها که دارند نماز می خوانند فرصت خوبی است. خودم هم نمی فهمم اینها دعاست که به خدا می گویم یا برنامه ریزی زندگی است که دارم برای خودم می کنم.

اذان که می شود، موج آدمها تک تک و بعد سریعتر سر می رسند، جایشان را توی صف پیدا می کنند. تا یک ردیف پرنشده، کیپ تا کیپ دیوار، صف بعدی درست نمی شود. از راه که می رسند، چند لحظه ای توی صف می ایستند،  بعد پاهاشان را با بغل دستی همراستا می کنند. بعد دستها را بالا می اندازند و الله اکبر می گویند. دست که پایین می آید روی شکم گره می خورد. صدای امام جماعت قشنگ است. می دانید سنی ها کسی را به عنوان امام جماعت انتخاب می کنند که قرائت زیبا تری دارد، فقط همین. توی موج می روم و کنار دیوار محل نمازم می شود. کارهایشان را تکرار می کنم. البته دستها را گره نمی زنم. چه تفاوتهای ظریفی هست بین شیعه و سنی.

نماز مغرب که تمام شد جمعیت پخش می شوند و دوباره همان خلوت است. نماز مغرب و عشا را روی دستمال کاغذی سجده می کنم. بعد ادامه همان دعا یا برنامه ریزی. یک آیه توی گوشم می پیچد، یعنی انگار از ته ذهنم روی لب می آید. " و ترکوک قائما ". چشمهام تر می شود، دیوانگی خوبی اش این است که برای هر چیز دلت خواست می توانی گریه کنی ، بی دلیل.    

 

روز چهارم:

مجاس، آقای ب و آقای ج

رستوران یونانی وسط دانشگاه. "چند وقت بود هم را ندیده بودیم؟ عین انگلیسیها شده ای، البته من نمی گم، آقای ج میگه.از خودت بگو". آقای ب برای 10 سال آینده اش برنامه دقیقی دارد. کار، برگشتن به ایران، روش حل کردن قضیه سربازی، زمان بچه دار شدن و ... " واقعا انگلیسی شده ای."

آقای ج که تا حالا ساکت بود از زنش می گوید، و اینکه چرا حالا تصمیم گرفته اند بچه دار شوند. می گوید "من بچه نمی خواستم، اما خانمم می خواست، به خاطر من خیلی اذیت شده بود، من هم باید به خواسته هاش احترام بذارم. به خاطر اون رضایت دادم." 

 

روز سوم:

مجاس و آقای د

مبتدا به ساکن بحث را از تفاوت بین McDonald  و  Berger King می برد به ازدواج. از آن آدمهایی است که یک روزه رفیق می شوند و خودمانی. پول شام را هم حساب می کند. می گوید "در ازدواج عجله نکن" گازی به دبل برگرش می زند. نکته دوم:" با کسی که عاشقش هستی هم ازدواج نکن. عاشق شدن و این حرفها سر جای خودش، عاشق بشو اما با کسی که عاشقش هستی ازدواج نکن. میگن عاشقی فقط دفعه اولش راسته، اون هم به شرطی که به هم نرسند.... "

کلی فرمول و قانون زندگی می گوید، از سیاست حرف می زند و از ماهی کوچولوی  صمد بهرنگی . از آن بچه مایه دارهای شهرستانی است، که دانشجو هم بوده و موقع دانشجویی به هر موضوعی سرک کشیده. این فرمولها و قانونهای زندگی هم از آنهایی است که توی این فضاها درست می شوند.

 

روز دوم:

مجاس ، آقای ه و تعداد وافری آقای دیگر

 

هیچوقت فکر نمی کردم اتفاق زمانه من را پای همچین سفره ای بنشاند که آقای ه کنار دستم باشد. آقای ه آنموقعی که ما دانشجوی ترم 1 و 2 دانشگاه بودیم سردبیر خفن ترین ورادیکال ترین نشریه مملکت بود. اسم مستعارهای زیادی داشت و نوشته هاش مو به تن خیلی ها سیخ میکرد.

 آدمهای رادیکال معمولا آدمهای تنهایی هستند و فکر می کنند از دیگران بهتر می فهمند. این فهم چه درست یا غلط  باعث می شود آنها خیلی چیزها را نبینند. خداحافظی که می کنم، دلم برای تنهاییش و فکرهاش می سوزد. هر چی سعی می کنم عنوان کتاب عربی که در دست دارد بخوانم نمی شود.

 

روز اول:

من، یک دختر عرب، پسری تونسی  و یک مرد بنگلادشی. پشت کامپیوترها می نشینیم برای امتحان.4 ساعت می گذرد. 3 تا نمره روی صفحه مونیتور نقش می بندد.  نمره ام خوب نشده. معمولی است. ولی باز هم خوب است که ازم امتحان گرفتند. احتمالا پیرزن منشی متوجه پاسپورت ایرانی ام نشده.   

 

 

+ mojas ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٤
comment نظرات ()

مرگ و شاعر

میخواستم یه چیزای دیگه ای بنویسم. یا اصلا ننویسم. اما خوب نباید به خودم بگیرم... به همین خاطر از چیزهای ساده شروع می کنم.

- پوستر تئاتر زیر گذر سقاخانه قشنگه اگر چه ....

- متن نمایشنامه تئاتر {مرگ و شاعر } فوق العاده است اگر چه اجراش تعریفی نداره. جزو معدود تئاترهایی که اگه بشه میخوام دوباره ببینم و توصیه می کنم تا تموم نشده ببینینش.

*

اوج و فرود

بدون خیال تو خالیست

میدانم که نمیدانی

و نخواهد کسی دانست

**

رود و سرود

همانقدر که من بی معنی ام

همانقدر که ...

و می کاهم

بی ترنم اشک

¤

باز هم اعتراف

بدون تغزل

 تا بیش از این نرنجد کسی

***

کسی چه میداند ...

قفلها که بر زبان زده ام

و قولها که عقده در گلویم

و چشمها که همه چیز را می خوانند

****

چه جالب اتفاق می افته باز هم مثل دفعات پیش. شبیه مرگ* بوده ام که میخواسته شاعر* براش یک شعر بگه و عاشقش باشه. شبیه سرباز* بوده ام که گیج و منگ ... اما نه شبیه باران نبوده ام که دیشب می بارید.

*: شخصیتهای تئاتر مرگ و شاعر

پی نوشت:

.................................................

+ mojas ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۸
comment نظرات ()

آذر

آذر!

آذر ، ماه آخر پاییز

آذر را توی کلمات بالا مثل معشوقه ای صدا بزنید که دارد وداع می کند برای همیشه یا معشوقه ای که در بستر مرگ از دست می رود.

آذر! آذر!!!!!!!!!

***

یادم رفته بود: از شعرهایی که نوشتید فوق العاده ممنونم.

+ mojas ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()

 

حوصله نوشتن نداشتم. اما :

- برای اولین بار مسافر کشی کردم.(چهار نفر کامل- سه شنبه دم غروب) از میدون ونک به سید خندان. موقع پول نگرفتن آخرش چشمهای آدمها جالب بود و فکر کنم بخاری ماشین خیلی بهشان حال داد.

دیروز که باز هوا سرد بود هی هوس می کردم مسافر بزنم. سخت است چه بزنی و چه نزنی. 

- یک جا هم برای مشاوره دادن رفتم که ساختمان مخوفی بود پایین میدان انقلاب.(چیزی نمانده که آدم خفنی بشوم)

- پنجره اتاقهای طبقه دهم محل کار جدیدم زیادی بزرگ است. نورش اذیت می کند و آدم دوست همه اش بنشیند و خانه های دو سه طبقه را نگاه کند- ازشان عکس بگیرد.

- موقعی که یکی از تخصیص چند هزار میلیارد تومان تا آخر سال حرف می زند، موبایل 3310 دستش است و فکر می کند که دلش برای مردم می سوزد، نباید از همان طبقه دهم هلش داد پایین؟(توضیحش طولانی است. شاید یک چیزی شبیه سرمقاله های روزنامه های اقتصادی)

***

یکی به من یک مصرع شعر هدیه کند لطفا!

+ mojas ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢
comment نظرات ()

 

سجاده سبز مخمل را پهن می کنم رو به قبله ی کنج دیوار اتاق. محرابم می شود تقاطع دو تا دیوار که یکی شان را کتابخانه سفید پوشانده.

 دو زانو می نشینم روی سجاده. سجاده مهر ندارد. چشمها خیره می شود به سه کنج بالای اتاق.

 قه قاه می خندم. دستهام بالا و پایین می روند، روی صورت کشیده می شوند، قنوت می شوند، کنار زانوها ستون می شوند، روی زبریهای ته ریش کشیده می شوند. خنده ام شدیدتر می شود.

"قربون بزرگیت ای خدا ... ای خدای بزرگ"

+ mojas ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٦
comment نظرات ()

 

برای تو:

من اعتراف می کنم

اشک می ریزم

برق می زند قرنیه چشم

می چکد روی یقه پیراهن سفید

 روی حلقه طناب

 روی دستکشهای سیاه مجری قانون

من اعتراف می کنم

گره سفت نیست

سه پایه نمی لرزد

من اعتراف می کنم

هیچ کس نیامده به تماشا

من اعتراف می کنم

راه هنجره با بغض تنگتر

صبح سحر سیاه

ساکت مثال رود

ساکن شبیه دود

من اعتراف می کنم

یک لحظه بود

تنها خیال

یک لحظه فریب

تا عمق سرخ جان

 من بودم و تو بود

جایی کنار دور

من بودم و تو بود

+ mojas ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۳
comment نظرات ()

 

سکوتی دیگر

.

.

.

+ mojas ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۳
comment نظرات ()

 

کمی سکوت...

+ mojas ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۸
comment نظرات ()

يک روز شلوغ

" آن که سحر ندارد از خود خبر ندارد" . من روزهایی است که سحر دارم. اما بدتر از خودم بی خبرام. سحرهای خالی که به قدم زدن توی پذیرایی خانه می گذرد. معنی بیرنگ بودن را حالا می فهمم. همان بیرنگ بودن که شک شده بود توی ذهن آن پسرک که خدا... که دینش به باد رفته بود.

 

***

حالا از میان همه این صفتهای خوب و بد دنیا من یک چیز را به ارث برده ام. حسادت. حسادت به باد.

بعضی ادمها چه روح بزرگی دارند. به آنها هم حسودی ام می شود.

 

**

میگه "چشمهات کاسه خونه. مثل چشمهای من که می خواد بترکه." شاید تعداد دفعاتی که همدیگر را توی محل کار سابقم دیده ایم به تعداد انگشتان دست نرسیده. چاق است. آدم راحتی است. آخرین دیدارمان مال چند ماه پیش است. ما آدمها چقدر آسان با هم صمیمی می شویم. احتمالا دیدار بعدیمان می رود تا چند ماه بعد. همین یک جمله اش چقدر به هم نزدیکمان می کند. جلوی اینه می روم. توی سفیدی چشمم یک لکه بزرگ خون است. صورتم چه وحشتناک شده.

 

*

دلم از ان در آغوش گرفتن های مردانه می خواهد. از انهایی که معمولا وقتی توی فرودگاه مطمئن می شوی که طرف را مدتی طولانی نمی بینی دیگر خجالت نمی کشی. شاید از آن وداعهای توی جبهه یا شاید همان free hug از نوع ایرانی.(اگر سایتش را دیده باشید)

 

*

از اینکه جدی گرفته شوم می ترسم. از اینکه توی یک جلسه مهم تاثیر گذار باشم. برای من همه چیز امواج هواست که از دهنم در می آید. اما آدمهای دور میز زندگیشان به همین امواج بستگی دارد. نمی دانم چرا هر چرندی می گویم، هر پیشنهاد سفیهانه ای که میکنم بقیه قبول میکنند. چقدر آدمها زود به من اعتماد می کنند. عذر رییسم را خواسته اند. دلم براش می سوزد. حالا توی این سن و سال باید دنبال کار بگردد. با آن رویاها و شوخی های فانتزی اش. با آن فکر کردنهاش که مثل پسر بچه های 10، 12 ساله بود، چقدر موجهای هوا که از دهنم در می اید جدی می گرفت.

 

*

خیلی وقت بود توی مجلس ختم شرکت نکرده بودم. می بوسمش. دهانمان تکان می خورد و توی حرفهامان سین مهندس سوت می کشد. مداح روضه می خواند. میخواهم زار بزنم. بغض تا هنجره ام می رسد. اشکم مثل همیشه راحت روان می شود.

 

*

روزهای شلوغی است که تند می گذرند. وقتی پشت خط میگه مشکل خانوادگی دارم،  همه بدیهاش یادم میره. میدونم من منجی کسی نیستم. فوقش اینه کسی رو نندازم تو هچل. باید جلوی خودم رو بگیرم که برای دیگران مشکل ساز نشم. همین کافیه.

 

*

استاد چرمشیر گفته بود "دو کار هست که می توانید بکنید. یا کتاب زیاد بخوانید و یا با آدمهای مختلف ارتباط داشته باشید. به حرکات ، رفتارها و احساسات مردم دقت کنید. به حالت چشم. نوع لباس. بند کفش. حرکت دستها. ادای کلمات..."

حالا من توی این سن چند برابر ظرفیتم چیز دارم که بهش فکر کنم. داستان بسازم. خیال ببافم. اینها تا آخر عمرم بس است.

 

*

تمام سعیم را به کار گرفتم که طولانی نشود. اما شد. خواب که به چشمهات نیاد پر حرف میشی.

 

*

انکارتیک(HB) بد رفتی. ایکاش یک ایمیلی چیزی می گذاشتی از خودت.

+ mojas ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

 

دیشب که تازه نم نم بارون شروع شده بود و خیس می چسبید به شیشه ماشین و نمی دونم چرا بارونش کثیف بود که یه لایه کدر با برف پاک کن  پخش می شد روی شیشه هوس کردم برای یک بار که شده مردم زیر باران را سوار کنم. توی تقاطع اتوبان مدرس با خیابون بهشتی سرعت رو کم کردم. حدود ۲۰ نفری وایستاده بودند. پنجره رو آوردم پایین و سرم رو کج کردم. همه نگاهم می کردند. بعضی ها سرشان را چرخاندند آنور. هیچکی هیچی نگفت. بوق ماشین های عقبی بلند شد که گاز را تا ته فشار دادم.

من حتی عرضه مسافر کشی هم ندارم.

***

مجلس زن بینی !!! (بر وزن مجلس زن کشی )

حتا اگر دعوت نبوده باشی و چند دقیقه بیشتر ننشینی یا صرف همین که اسمش را بشنوی جالب است. می دانم هیچکی آن چه محتوای این مجلس است را از اسمش مستفاد نمیکند. چه باک.

احتمالا زنها هم به چنین مجلسی می گویند مجلس شوهر تماشا !

این سنت مدرن(paradox) به خواستگاری و ازدواج ربطی ندارد و مرحله ای بعد از آنهاست که قبایل و گروههای خاص در جوامع پیشرفته....

***

توی این سر شلوغی بی معنی وقتی ۲ ساعت وقت دارم و هنوز یک صفحه پرزنتیشن را آماده نکرده ام نشسته ام به نوشتن چه چیزهایی. باید این رو هم به دکترم بگم.

+ mojas ; ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

عجيب

ناهار توی رستوران موبی دیک - دیدن آدمهایی بعد از ۵ سال که توی صورت هم چند لحظه باید نگاه کنید که یادتان بیاید - شنیدن حرفهای ادمی از ان دورها بعد از یک عمر - هدیه گرفتن یک کتاب خوب  و ... : می توانست خوب باشد که انگار نیست.

از عادت آشفتگی روزهای هفته های پیشم فقط سحرخیزی مانده که صبحها حدود ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بیدار می شوم.  توی سرم چیزهایی می چرخد که انگار از خواب هنوز توی ذهنم مانده. باید توی پذیرایی قدم بزنم. دست و دلم به نماز یا قرآن نمی رود. 

خواهری که به عمرم ندیده ام اش توصیه کرده بود از سوتفاهم نترس و من می دانم همین سوتفاهم به معنی لغوی اش(بد فهمیدن دو طرفه)  همه چیزی است که زندگی خوب را از غیر خوب مجزا می کند. 

توی همین قدم زدنهای اول صبح کتابی که اولین بار یا شاید ان اوایل من را با ادبیات آشنا کرد پیدا می کنم. ؛قند پارسی؛مظاهر مصفا.

آزاده را جفای فلک بیش می رسد

اول بلا بعافیت اندیش می رسد

از هیچ آفریده ندارم شکایتی

بر من هرآنچه می رسد از خویش می رسد...

با خار نیز چون گل بی خار بوده ام

زانرو به جای نوش مرا نیش می رسد

دست از ستم مدار کزین خلق نادرست

خیری اگر رسد به ستم کیش می رسد

امروز نیز محنت فرداست روزیم

آن بنده ام که رزق من از پیش می رسد

چیزی نمی رسد به تو بی خون دل امیر

جان نیز بر لب تو به تشویش می رسد

امیری فیروز کوهی

دلم می خواست چند تا شعر بند تنبانی و هزل و هجو بیاورم که فضای اینجا عوض شود که دستم نرفت این کار را بکنم.(توی دعوای این دل و آن دست همه چیز مشوش است.)

+ mojas ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٦
comment نظرات ()

 

بوته یاس سلام رساند

و دختران نارنج و ترنج

 

 

****

یکی نقل کرده بود که از اثرات گناه این است که دلیل کارهایی که می کنی ندانی.(یعنی کارهای بی دلیل بکنی). اینها هم که این پایین اورده ام از این جنسند. دلیل خاصی نداشته جز اینکه همینها را من هم دوست داشتم برای کسی بگویم با کمی تفاوت.همین.

 

 

به نقل از کتاب فرانی و زویی - جی دی سالینجر

 

{                                                                                 فکر میکنم سه شنبه باشد

لین عزیزم

.......این اواخر دارم راست راستی دیوانه می شوم. نامه ات را واقعا دوست داشتم..... کم کم همه شاعرها دارند از چشمم می افتند به استثنای "سافو". مثل دیوانه ها کارهایش را می خوانم..... "ادنیس زیبا دارد می میرد. سیتریا، چه باید کرد؟ بر سینه هایتان بکوبید، ای دوشیزگان، و پیرهن هایتان را بر تن بدرید." محشر نیست؟ و تازه همه اش همین طور است. دوستم داری؟ در آن نامه وحشتناکت یک بار هم نگفتی. وقتی آن طور ابر مرد و تودار می شوی ازت بدم می آید. البته واقعا ازت بدم نمی آید، ولی اصولا مخالف مردهای قوی و ساکت هستم. نه اینکه تو قوی نیستی، ولی می فهمی که منظورم چیست. ... به هر حال دوستت دارم.... دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. راستی می دانی در این یازده ماه فقط دو بار با تو رقصیده ام؟ .....احتمالا دارم به طرز نا امید کننده ای خجالتی می شوم....

                                                                                                           با تمام عشق

                                                                                                              فرانی

 

فرانی گفت:" فقط می دونم دارم عقلم رو از دست می دم. حالم داره از ego به هم می خوره.ego , ego, ego. اگوی خودم و هر کس دیگه. حالم از هر کسی که می خواد به جایی برسه، هر کسی که می خواد یه کار متفاوت انجام بده یا آدم جالبی باشه، به هم می خوره. چندش آوره؛ هست. هست. برام اهمیتی نداره بقیه چی بگن."                   }

 

***

مسخره است که برای دادن امتحان gmat باید ثابت کنم به کشورم ایران که تحت تحریمهای امریکاست نفعی نمی رسانم.

مسخره است که به من پیشنهاد می شود بروم متفکر بشوم و در ازایش حقوق بگیرم، بروم think tank بشوم. بدتر اینکه این پیشنهاد را کسی بدهد که از شما متنفر است و آخر جلسه بگوید می دانی این یک ساعتی که باهات حرف زدم چقدر می ارزید که از جیب ملت ایران رفت؟ حدود یک میلیون تومان.

مسخره است که عروسی مسعود، و صدای کلفت بلندگوی سالن عقیق دم شام، که می گوید"مهمانان عزیر لطفا پس از کشیدن غذا از میز فاصله بگیرید" دستاویزی است که امشب را بدون فکر بگذرانم.

مسخره است که بعد از این همه دست و پا زدن، فکر و خیال و همه چیزهای دیگر به این نتیجه برسی که الان وقت ازدواج نیست یا اگر وقتش است شدنی نیست.

مسخره است که به خدا شکایت کنی که چرا اجازه داده به او شک کنی.

مسخره است خیلی چیزهایی که الان پیش می اید را قبلا آرزو کرده ام، اما حالا که دستم بهشان می رسد،  کنارشان می گذارم.

 

**

بی مقدمه بهش زنگ می زنم. تا حالا این شکلی با هم حرف نزدیم. می گم "تو دختری.زن دیگه ای نیست که من اینها رو بهش بگم و احتمال داشته باشه که حرفهاش کمکم کنه. مثل من توی بحبوحه ازدواجی. شبیه خودم قاطی کردی. " میگه :"زود بگو چند دقیقه دیگه تو بیمارستان کنفرانس داریم."

حرفی ندارم که بزنم. میگم برای شماها آسونتره. مردها باید هزار تا چیز رو حساب کنند. کلی مسئولیت باید قبول کنند. میگه:" اما دو تا چیز هست که موضوع رو برای زنها سخت تر می کنه.

اولا زن نمی تونه شروع کننده باشه.(پرهیز)

ثانیا درصد زنهای بد خیلی کمه اما توی مردها کم آدم خوب پیدا میشه." هر دو گزاره اش درسته.

میگه "دارن درهای سالن رو می بندن. من باید برم."

 

*

کار نکردن ارشیو اینجا عمدی نیست. مشکل فنیه. اگر کسی می دونه باید چکار کنم بگه.

 

Ego: یکی از سطوح روانشناختی هر انسان

+ mojas ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٢
comment نظرات ()

خلاء

مثل همیشه

یا خیلی خالی تر از همیشه

باد ایستاده است به نظاره

کوه غمگین است

رود نمی رود به دریایی که هرروز

جاده تمام می شود همین نزدیکی

آفتاب از میانه آسمان پایین نمی پرد

خواب چه راحت برد

چشمها چه اسوده

لبها خشک حرف زدن

بالهای سرخ عقل می سوزند

دم دود است از سینه

آه آتش

****

بالاخره اون تصادفی که منتظرش بودم دیروز اتفاق افتاد. اندازه کف دست یک فرشته روی کاپوت ماشین . انگار زده باشی به یک فرشته که دستش رو حائل بدن کرده بوده و مشتش توی ماشین فرو رفته. راننده ماشین جلویی می خواد داد و بیداد کنه- می پرسم شما دیدینش؟ شمایل خاکستری؟ صورتی که انگار نداشت؟ چشمهایی که...؟

این روزها باد بودم که توی خیابانها پرسه میزدم. حالا همان جسم ثقیلم ... که از خوردن به دیگران عمل و عکس العمل می آفریند. گفته بودند دو طرفه است... شبیه عمل و عکس العمل که برای هر دو طرف یکجور است بی آن که بدانی کدام منجر به دیگری شده. همین آرامم می کند. دل به دل راه دارد - هر چند نا تمام.

یک جرعه صبوحی هم حرام است توی این صبحهای کرخت پاییزی؟

+ mojas ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٩
comment نظرات ()

 

les secrets les mieux gardes

sont ceux qui jamais nont ete demande

jacques prevert

+ mojas ; ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
comment نظرات ()

 

دیروز 3 ساعت با میثم حرف زدم، توی اتاقش. میثم هم گفت ننویس، یا اگه می نویسی اقلا publish نکن. گفت "تویی که من می شناختم این شکلی نبودی. فکر نمی کردم به این مرحله که برسی دوره بیفتی و با این و اون حرف بزنی و همه چیز زندگیتو بگی. فکر می کردم توی خودت حلش کنی."

گفت:" هیچ دقت کردی همه این مدت رو داشتی راه می رفتی و یه لحظه آروم نمی نشستی."

... هم گفته بود confidence  داشته باش.

... گفته بود جرات داشته باشند.

... چرا همه چیز را نسبی می کنید؟

... شجاع باش!

... گفته بود خوب مهمترین تصمیم زندگیه.

 

به میثم گفتم می دونی اگه این یادداشتها که تو به مونیتور یا دیوار زدی اگه جلوی چشم من باشند دیوونه می شم؟ توی این شرایط اگه یه موسیقی قشنگ بشنوم یا یه دعا یا هر چیز خوب دیگه مغزم می خواد بترکه. تحملش رو ندارم ، نه چون قشنگه ، چون خیلی چیزهای قشنگ دیگه رو از ته ذهنم بیرون می کشه، بعد قاطی تر می کنم.

 جالب است که همه بدون اینکه نظر دیگری را بدانند راههای مشابه پیشنهاد می کنند.

به میثم می گم "قدیمترها زیاد پیش می اومد که ما روحمون رو جلوی همدیگه عریان کنیم؟" میگه :"بعضی وقتها".

تقریبا همه چیزهای خوب گذشته را مرور می کنیم. باید دیدگاهم را به زندگی عوض کنم. می گم "من همینم که هستم." میگه "اشتباهت همین جاست."

 

آدم از آنجا که آدم است هر چقدر هم که زور بزند نمی تواند همه خوبیها را ببلعد یا اگر هم ببلعد در واقع آنها را از دست داده. فلسفه محمود باید درست باشد که همان چیزهای کوچک اما مهمی که کشف می کنیم دلیل زندگی است.

 

یه دور تو اورکات می زنم. چقدر چقدر آدمها هستند که دور و نزدیک می شناسمشان اینور و آنور دنیا که دوست داشتنی اند. حالا خیلی راضیم که موضوع فوق لیسانس را شبکه های اجتماعی برداشتم. اصلا شاید آن زیبایی زندگی، یکی از ابعادش همین باشد. همین که این آدمها هستند و بعضا توی یک ایمیلی اسم تو را برای دیگری می نویسند، باید کافی باشد. خیلی آدمها هستند که اینها را ندارند، کسی که جلوش روحشان لخت شود، آدمهایی که باهاشان درددل کنند، همین به یاد همدیگر بودن را، حالا می دانم که باید در مورد خیلی ها به همین یاد اکتفا کنم.(هر کدام به دلیلی- مرد یا زن یا حتا بچه ها - پیرها و مردگان)

 

 

تتمه: همه اینها که نوشتم به جای خودش، اما آخرش از آن آدمی که تا 3 ماه پیش من بوده ام، نمی دانم بترسم یا دوستش داشته باشم، شاید دوباره همان شوم، خوب یا بد.   

+ mojas ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٥
comment نظرات ()

 

 الف-عاشق دختر همسایه

 

کدام ساعت شنی بهار را زایید

کدام فصل پیرهنی دارد گرمتر از تابستانی

که من عاشق دختر همسایه ام بودم؟

همان سال چه گریه هایی ریخت از تن پاییز

و چه ارقام خسته ای افتاد

     از صفحه غروب ساعت دیواری؟

انگار زمستان بود که عقربه های همان ساعت

     لغزیدند تا کنار هم

افتادند درست در جای خالی شش و نیم

و حالا من پیر شده ام

هم چنان که دختر همسایه

بی هیچ خاطره از شش و نیم.

 

 

ب-این همه آب

 

دریا با این همه آب

رودخانه با این همه آب

تنگ بلور حتا با این همه آب

رخصت نمی دهند این همه آب

تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند.

 

هر دو شعر از: خواهران این تابستان - بیژن نجدی

 

ج- چقدر شبیه من است فکرهاش این عمو. از قبرها عکس می گیرد، دور خانه های قدیمی می چرخد، آدمهای 30 سال پیش را دنبالشان می گردد. با هم چند جمله بیشتر صحبت نمی کنیم."شایان خوب است؟ چه سازی می زند؟  درس من دارد تمام می شود. هنوز معلوم نیست که بروم." توی همه این سالها برام یک آدم معمولی بود شاید خیلی بی معنی که کلی تلاش کرد و خودش را تا آمریکا رساند. حالا نشسته اند دور میز صبحانه هنوز و ساعت از 11 می گذرد که هنوز حرف قدیمها را می زنند و بعد ارث و میراث و دعواهای خانوادگی که هنوز زمینهای پدر پدربزرگ تقسیم نشده اند که هکتار هکتار زمین است و چقدر رعیت سابق هنوز توی آنها زندگی میکنند یا چه زمینهایی که با مردن پیرترها کاغذ نبشته هاش گم شده و دهاتی ها تصاحبش کرده اند. اما من حوصله نگاه کردن توی چشم کسی را ندارم. روی تخت دراز می کشم . شعرهای کتاب را ورق می زنم که اگرچه بعضا هیچ ریتمی ندارند چقدر کلمات آشنا توی آنهاست.

توی راه که باید برسانمش تا خانه یکی از اقوام یک بند حرف می زند، چیزهای مثبت و خوب می گوید، من سر تکان می دهم و کلمات قشنگ از دهانم بیرون میدهم.

 

د- آخر هفته بعد می روم لاهیجان. دو ، سه روز تبعید خود خواسته. کنار شیطان کوه و لیلی کوه. کنار بخاری گازی. جادوی شهر نمی دانم برای چیست؟ جذبه شیطان کوه است که شهر را اینطور کرده یا آنهمه آب توی استخر که مردم را نفرین می کنند چرا ما را چند کیلومتر مانده به دریا اسیر کرده اید. شاید هم طلسم هندوها است از صد سال پیش که نفرین شده بوده آن بذرهای چای که کاشف السلطنه از هندوستان دزدیده و به لاهیجان آورده. اینجا ضریب دیوانگی از میانگین کشور بیشتر است.شاید هم صدای وردهای شیخ زاهد گیلانی و حزین لاهیجی است که توی گوش مردم نادان که می پیچد، دیوانه شان می کند.

 

 

 

 

+ mojas ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳
comment نظرات ()

عجيب نيست!

صدای هلکوپترها بیدارم می کنند. شیشه ها می لرزد.امروز عید فطر است. نیت کرده ام بروم نماز را به جماعت توی مصلا بخوانم اما وقتی تلویزیون را روشن می کنم، رکعت اول تمام شده. احساس می کنم تمام آب بدنم را کشیده اند. روحم انگار چروک خورده. اصلا انگار این یکماه را من زندگی نکرده ام. دستم خالی خالی است. خوابم نمی برد. حالا باید مثل خیلی سالهای دیگر توی خانه نماز بخوانم، ولی مستحب است "زیر آسمان بخوانی روی زمین بدون فرش و بوریا."

از رحمت خدا ناامید نیستم ولی از خودم کاملا ناامیدم. بهتر است با تربت افطار بکنی قبل از نماز و من نمی دانم از تربتهای آن سفر کربلا چیزی مانده یا نه. این ماه شوال خیلی ماه خالی و معمولی است. حدس می زنم این ماه را نتوانم زندگی کنم. هوای تهران هر چقدر هم باران ببارد، خشک است. حالا هر کی هرچی بگوید قبول می کنم. حتی بغضی که راحت توی گلویم می نشست رفته. دیگر رنگ سحرها را هم نمی بینم و باز هم نماز صبحها چند تا چند تا قضا می شوند. اینجا را هم یک موقعی ول می کنم که نمی دانم کی است.

این ماه رمضان چرا انقدر عجیب بود؟ ماه رمضان با هر اتفاقی که توش افتاد تمام می شود. دیگر انرژی ندارم برای این و آن توضیح بدهم، کسی را متقاعد کنم، شبها را تا صبح نخوابم، خیال ببافم، حوصله رفتن به کارخانه، دنبال استادها دویدن و کارهای ادامه تحصیل را ندارم. توی ماه رمضان اقلا به خیال اینکه ماه عبادت است می پیچاندمشان ، اما حالا هیچ بهانه ای نیست.

آن روح آدمها هم که لطیف می شد توی ماه رمضان دوباره عوض می شود به گاردهای حفاظتی و دیگر شاید نتوانی با خیلی ها حرف بزنی یا خیلی مخلصانه ازشان بخواهی برایت دعا کنند و آنها هم.

دلم یک بیابان خیس می خواهد، آسمانی با ابرهای پاره پاره، جاده ای که برود تا خط بین زمین و آسمان، خالی خالی. که یک نوای محزون هم  توی فضا پخش باشد.

پی نوشت: همون تربتی که توی حرم امام حسین یا حضرت علی یه عرب اومد پیشم نشست و بهم داد. با زبون فارسی نصفه نیمه حرفهایی زد و گفت عکس امام خمینی اگه دارم بهش بدم. من بهش یه هزارتومنی دادم گفتم این عکس امام داره. ناراحت شد.گاردهای بعثی کاروان دیده بودندمان و فکر کردند که من یک کاسه ای زیر نیم کاسه ام است و بهم گیر دادند. روی بسته تربت به فارسی نوشته بود التماس دعا وقتی توی حرم امام رضا می روید و ...

 

 

+ mojas ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢
comment نظرات ()

 

      

   اینجا رو خیلی جدی گرفتم. این رو می فهمم اما نمیتونم جلوی خودم را بگیرم

 

-         میدونید کار من مثل کار کسیه که توی یک خیابون جلوی یه آدمی رو که چند بار از کنارش رد شده و قیافه اش براش آشنا شده بگیره، بگه "می دونستید من شما رو دوست دارم؟ البته برای عاشق شدن باید با هم آشناتر بشیم."

 

 

-         اگر به قول این سریال کانال 3 "هیچکی حرفهای یه دختر رو وقتی احساساتی میشه جدی نمی گیره" ، هیچکی هم باور نمی کنه  ................

 

-         اما نهایتش من باید خیلی بیرحم و غافل باشم که یک نفر به من اظهار علاقه بکنه، من هم ته دلم یک چنین احساسی داشته باشم، اما بهش اهمیت ندهم. حالا اگه این یک نفر نه تنها اظهار علاقه بکنه، بلکه هزار تا چیز خوب هم به من بده، زیبا و کامل هم باشه ، به من قدرت و هوش و احساس بده، چشمهام رو بازکنه که ببینم، به من بگه اگر یک قدم برداری من صد قدم بر میدارم، اگه تو من رو اندازه دل کوچیکت دوست داشته باشی، من تو رو اندازه دل بزرگم دوست دارم، اگه بگه من همه اون غفلتها رو می بخشم، بهت نعمت می دهم، می گذارم بفهمی، و آخرش می گذارم به من نگاه کنی  و من هم نگاهت می کنم، اصلا میشه از چنین موجودی غافل بود؟ جرات نمی کنم بگم همه ما آدمها، اما تقریبا همه ما، از اون کسی که هم عاشقه و هم عشقش رو اظهار میکنه غافلیم.

+ mojas ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()

 

دیروز جمعه ، بین ساعت ۹.۳۰ تا ۱۰ اصبح تفاق می افته.یه روزی آخرهای رمضان و مهر.

 

و انزل الله سکینته ... من قلبم ایمان آورده؟.... لا تقولوا امنا بل قولوا اسلمنا....... و انت تعلم ضعفی عن قلیل مکاره الدنیا و عقوباتها .......... یا من تحل به عقد المکاره .............و ما بکت لهم السماء ..... استخیر الله برحمته

السلام علیک ایتها الصدیقه المرضیه السلام علیک یا شبیهه ام موسی و ابنه حواری عیسی .... السلام علیک ایتها المنعوته فی الانجیل المخطوبه من روح الامین ... السلام علیک و علی ابائک الحواریین .....

 

*

الحمد لله الفاشی فی الخلق امره

 

+ mojas ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()

به همين سادگی

 به همین سادگی، اما نه به همین سادگی

**

 از باران ممنونم، هم به خاطر آن شعر که مثل یک دارو اثر کرد، هم این کامنت که کاملا on time بود. هم به خاطر همه آن چیزهایی که نگفت. اما فیلم 3 تا نیم ساعت نبود، شاید یک 40 دقیقه، یک 60 دقیقه و یک 5 دقیقه بود.

**

5 شنبه    ساعت  10.40:  حالا که جلوی میز کارمند بانک نشسته ام، دور و بریها حرف از LC و چند هزار دلار می زنند نا خودآگاه  یاد آن پسرک هیکلی می افتم که موهای بلند روغن زده داشت و آخرین روز دوره عکاسی شماره تلفن بانک بابایش را به من داده بود. یک جایی اطراف گمرک، گفته بود شما که توی کار بیزینس هستید  پدرم شاید بتواند به شما کمک بکند.می دانستم فقط یک بهانه است که شماره ها را با هم رد و بدل کنیم. از عکسهای چین که آورده بودم ببینند خیال کرده بود من تاجری چیزی هستم. می گم باشه. یکبار توی کلاس پچ پچ کنان در گوشم گفته بود فلان شبکه را تا حالا دیده ای؟ گفتم ماهواره نداریم. گفت مسابقه... است. ریزخندیده بود.

خیلی جالب بود یک همچین آدمی برای چی 5 ترم کلاس عکاسی می اید. با یکی از خانمهای کلاس که 10 سالی ازش بزرگ تر بود و شوهر و بچه داشت، دوست شده بود. هر هفته بعد از کلاس شاید با یکی دو نفر دیگر می رفتند سینما. چیز بیشتری هم بینشان نبود. چند باری هم با هم کوه و عکاسی رفته بودند. همه این را می دانستند. نمی شود گفت دوست داشتن بود یا هر چی.  فقط ارتباط جالبی بود.

 توی همان کلاس، پسر شمس آل احمد هم بود و طبق معمول کتاب نقاشی های میکل آنژ را ورق می زد.  بهش گفته بودم پدرت با سیمین مشکل دارد؟ سر تکان داده بود که اره. کتاب "سنگی بر گوری " چند ماه بعد توی نمایشگاه در آمده بود و همان هفته نمایشگاه تمامش کرده بودم. کوتاه بود. اما خود خود جلال بود. مثل جیمزجویس که خودش بود.بعضی ها میگویند شاید زندگی جلال و سیمین شبیه سووشون بوده. ماشین را روشن می کنم.  شهر کتاب زرتشت قبلا فضای قشنگتری داشت، مطمئن نیستم بتوانم کتاب بخرم، اما می خرم و لذت هم می برم. توی مجله ای که می خرم، نقل قولی از جیمزجویس نوشته:

" حالا به تو خواهم گفت که چه خواهم کرد و چه نخواهم کرد. به چیزی که دیگر اعتقادی ندارم خدمت نخواهم کرد، خواه آن چیز خانواده من نامیده شود، خواه وطن من، خواه کلیسایم. و می کوشم با نوعی شیوه زندگی یا طریق هنری، به تمامی و آزادی، هستی و ضمیرم را ابراز کنم و برای دفاع از خودم، تنها سلاحهایی را به کار میگیرم که خود مجازشان بدانم، یعنی سکوت، تبعید، زیرکی "

 توی یک کوچه بن بست نزدیک مدرسه، یکجایی که زیر پایت اتوبان صدر می دود، بالاخره آنتن می دهد. پسرک  5، 6 ساله افغانی از طبقه دوم سر بیرون کرده، حرفهایم را می شنود و صداهایی از خودش در می آورد. اگر من جای او بودم این حرفها برام چه مسخره بود. حرفها که تمام می شود می روم جلوی مدرسه. دبیرستان دخترانه جلوش خلوت است، خبری از آن همه تاکسی یا آن پیرمرد ریشو که روی سجاده کنار تاکسی اش نماز می خواند نیست. باید توی نیم ساعت 50 صفحه از کتاب عقل بخوانم و بعد بروم توی جلسه در موردش با هم جدل کنیم. چند دقیقه ای می گذرد، هنوز نیم صفحه اول تمام نشده. بعد یک و نیم ساعت توی جلسه. گفته بودم تحمل ندارم اما می روم، حالا آن می روم را نقض کرده ام. میگم یه چرخ توی خیابونا، به قول سجاد یه جوری که دلت می خواد یکی رو سوار کنی. حالا هرکی. یه پیرزن یا یه پسر بچه یا هر کسی که حاضر باشد توی ماشینت بنشیند.

من الان روی اون نخ نازکی که ساختم که قراره خنثی باشم، باید تعادلم رو حفظ کنم.

 .... گفتم"یک چیزه که الان می دونم و اون اینه که اهل زندگی نباشه".... "باغهای کندلوس" ...........باید مثل اون دختره توی سکانس آخر، بلد باشه با شال برقصه......... 

  

روی تخت که دراز می کشم، یاسمین میاد و میگه اینو بخون. مجله رو با هم ورق می زنیم. به عکسها که می رسیم، انگشتش رو روشون می ذاره و می پرسه "این چیه؟"، هر چی می گم تکرار می کنه. توی همون صفحه هی می چرخه. میگم اینو که الان پرسیدی؟ تکرار می کنه "این چیه؟" . بازی جالبیه.

لج نکردم. برعکس حالا خیالم راحته که روی اون نخ تعادل دارم. از خودم می پرسم اگه قرار بود به اون موقعی که به ازدواج فکر نمی کردم برگردم چه شکلی بود. احتمالا همین جوری که آدمها برات برابرند. باید مواظب باشی هیچکدام از نخ اینور یا آنور نیفتند. وبعد درست تصمیم بگیری. نه لزوما درست عقلی. درست به معنای واقعی اش.

انکارتیک همین ها که نوشتی  خیلی اثرگذار بود برایم. هیچ موقع توی اینجا احساس نکرده ام که یکنفرم و نخواسته ام کسی چیزی بنویسد که من خوشم بیاید. برادرت را که درد برد چه شکلی بود که این شکلی بود؟  

 **

+ mojas ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۸
comment نظرات ()

ساعت شمار

11 شب چهارشنبه- کمتر پیش اومده بود که در اتاقم رو دیگران قفل کنم

11.30 چهارشنبه- باز هم حرف طولانی میشه و بی نتیجه، این سومین نفریه که همون حرفها رو میگه. پس حتما من دارم اشتباه می کنم

6 صبح 5 شنبه- مستاصل میشم و شبهای روشن رو می بینم. 30 دقیقه اول. اون حرفهای تیتراژش کاملا دلنشینه. من هم مطمئنم که صمیمی ترین دوستهام ساختمونهای قدیمی اند. خصوصا توی خیابون ایران، تجریش، یا خیلی از شهرستانها

6.30 صبح 5 شنبه- شرط قشنگی میزاره وقتی میگه "به یه شرط، بدون عشق". نمی دونم آخر فیلم چی میشه چون میگم فقط نیم ساعتشو دیدم. ولی حتی اگه این شرط  ازدواج هم باشه خیلی قشنگ میشه. قشنگ شاید نه ولی یه جور خوبی میشه.

9 صبح 5 شنبه- هر چی فکر میکنم به کی زنگ بزنم که باهاش حرف بزنم، می بینم به هیشکی نمی تونم چیزی بگم.

- میگم تنهایی برم سینما، یادم نمیاد تا به حال این کار رو کرده باشم. حوصله اش رو ندارم.

- فیلمنامه رو چون یه مرد نوشته، نقش هانیه توسلی کاملا تحت تاثیره مرد داستانه.

- حالا مطمئنم یه عادم نرمالم با علائق متوسط جامعه. این خیلی آرامش بخشه.

- می خوام خرید درمانی کنم، اما توی کیفم پول زیادی ندارم. توی کارت پول هست ولی خسیسی ام میگیره که خرجش کنم. خودم رو احتمالا چند تا CD خام مهمون میکنم، باضافه یه کتاب اگه از چیزی خوشم بیاد.

- خیلی دلم می خواد لباس زمستونی  بپوشم ولی خوب خیلی زوده

- وقتی نیما میگه که با هم بریم دبی وسوسه میشم همه این قضایای ادامه تحصیل رو تعطیل کنم. وقتی شانس 1 به 100 داری عاقلانه است که تعطیلش کنی. و همین که عاقلانه است که اقدام نکنی، اقدام میکنم. یا برعکس. چه می دانم.

- بازهم وبگردی می کنم و احساس حقارت. خودم را خیلی جدی گرفته ام.

- احتمالا آدمها می ترسند که اینجا کامنت نمی گذارند، یا شاید .... هر چیز دیگری.

- دوش می گیرم. مثل 5 شنبه ها باید کتاب عقل را بخوانم و 2.30 مدرسه باشم. تحملش را ندارم اما می دانم که می روم

- زندگی آدم که مختل می شود احتمالا همین شکلی است.

- آرمین فکر کرده بود عاشق شده ام و گفته بودم از درد بی عشقی است که راست گفته بودم.

-خانم تابش گفته بود چه زود موهاش ریخته. خانم ... به شوهرش گفته بود که به فلانی بگو که این پسر خوبی است، تحصیلکرده است چرا بهش کار نمی دهید. برایم فقط جالب است. همین که یک نفر به من فکر کرده، حالا می خواهد کسی باشد که یادم نمی اید اصلا قیافه اش چه شکلی است.

- وقتی میگه من حتا از خودمم خوشم نمیاد به این فکر میکنم آیا این آدمها می توانند توی زندگی واقعی وجود داشته باشند؟ مطمئن نیستم من دقیقا این شکلی باشم. چه خوب که قبلترها این فیلم را توی سینما ندیدم.

- دیشب گفته بود این حرفها را جدی نگیر. مثل همه آنهای دیگر که مشورت داده بودند که جدی نگیر راست گفته بود ولی از روی نمی دانم چی جدی گرفته ام.

- دلم می خواهد با داییم که تا باحال باهاش حرف نزدم حرف بزنم. یه قرار کافی شاپی کوتاه. چشمهاش مثل چشمهای من بی معنی اند. می دانم که پول ندارم و الان هم ویزای شینگن به من نمی دهند و اوهم حوصله ندارد از توی محله عربها بیاید توی یک کافی شاپی و .... الان بچه هاش از من بزرگترند. شاید هم نخواهد من را ببیند.

+ mojas ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()

هوش

سید گفته بود ولای آدمهای خوب توی آب است و چون همه ما آدمها آب می خوریم همه مان آدمهای خوب را دوست داریم. سید وقتی خواسته بود از شهید بهشتی و حرفهاش تعریف کند گفته بود" شهید بهشتی خربزه شیرین اصفهان خورده و ما باقالا قاتق".

....حتی همین کلمه که به آدم روبرویمان می گوییم کد می شود از مغز به زبان و توی هوا منتقل می شود و توی گوش استخوانها را می لرزاند و توی مغز طرف مقابل دکد می شود. اگر هوا امین نباشد دروغ می شود یا سوء تفاهم...........کلمه انگار که همان جادو است که هر چی کد توی دنیاست کلمه است و انگار همه دنیا .........هزار بار دیگر توی همین بلاگ قبل تر ها ...........

***

آسمان؛ گفته بودم ببار، یک دل سیر. یعنی دلت اینقدر پر بود که چهار روز زار بزنی. بین هر بار گریستن دقایقی بغض بکنی که از گریستن هم بدتر است. مثل ادمهای نامتعادل هی ریتم باریدن را تند و کند بکنی که ثابت کنی دیوانه شده ای.

چه دل بزرگی داری آسمان.

+ mojas ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٦
comment نظرات ()

لاطائلات

Office

Word 2003

بلاگ

مجاس

ETS

617

دبی 3 روزه 310 هزار

250 دلار

مستر کارت

17 دلار

نوکیا 6020

Prado

سوناتای 36 میلیونی

کمری 2007

کارگری در کره جنوبی

شب در قطار گوانجین- پکن

مبل، میز و صندلی

پشتی

حسن آباد

عینک

دفترچه صورتی

کتاب سیاه

تخت چوبی یا فلزی

هشتصد هزار تومان

مرکز اسلامی واشنگتن

هیئت رزمندگان لندن

Haas business school

 مکتب فرانکفورت

رژ لب

شب نوزدهم، بیست و یکم و بیست و سوم

اتوبان محلاتی

الهیه

خانه هنرمندان

کافه عکس، کافه 39، کافه پاریس

قبرستان معروف پاریس

قبرستان سادات قمصر

حافظ، قهوه خانه حافظیه

سرو شیراز

بازار و مسجد وکیل

حاجی بازاری

Orkut

کید

توطئه

سایبرشات سری T

Intel inside

DW

مکانیک

ایران خودرو

استراتژی موفق و ناموفق

Recommend

کار ساعتی - کار تمام وقت

شعر

بوی دود

اتوبان

آفتاب صبح یا غروب

206 اتومات

CD رسایل

کتاب عقل

توحید صدوق

ولایت فقیه

نظام

شوراهای اسلامی شهر و روستا

شبهه

شک

ریب

یاسین

رعد

بوران

باران

شبهای روشن

به نام پدر

In the mood for love

Plasma

معدنچی

دنیزلی

پروپرانولول

پرولاپس

Fund

آقای افشارزاده

برگ خشک چنار

دانشکده علوم انسانی شهید بهشتی

نم باران پاییزه

برف پاک کن

پایان نامه

Professor

Publication

مسافرکشی

سرازیری

رنو 5

جاده نمناک

صادق هدایت

دریاچه لوزان سوییس

فجیعه

خواجه عبدالله

خانواده

استخاره

رودخانه

خال

شنا

غرق

 

 

 

+ mojas ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٥
comment نظرات ()

 

رویاها را باد پاییزی با خودش برده .همه اش فکر می کنم که قرار نبود اینجوری باشد. بعد فکر می کنم قرار کی با کی ؟ چند وقت پیش؟ کجا؟ اصلا کدام قرار؟

+ mojas ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

+ mojas ; ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢
comment نظرات ()

 

یک هفته چه زود گذشت از آن شبی که تا صبح نخوابیدم. آن شب خیلی دور شده. انگار یک رویا.

حالا میدانم  آن صراحتی که داشتم مربوط به گذشته است.

تا صبح هزار چیز توی ذهنم می چرخد و هزار جمله نقش می گیرد. توی خواب و بیداری بارها اینجا را می نویسم اما... حرفی برای گفتن نیست.

سایه ای از حرفهای آدمها توی خواب می آید و می رود.

گنگم. گنگ خواب دیده.

+ mojas ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

رعد که زده بود

اینبار ببارد

یک دل سیر

+ mojas ; ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٧
comment نظرات ()

دادگاه خرچنگها

-         خب چی بگم ....

-         نه قبل از اون بود

-         درسته .... من اشتباه کردم، ....... البته پیغامها هم درست نمی رسید

-         اما مگه قرار نبود ما همه رو نجات بدیم؟ پس اونهایی که جا موندن چی؟

-         من؟.......من؟ من تکذیب می کنم.

-         اما شما حق ندارید این کار رو بکنید. اقلا الان نه. التماس می کنم.

-         گور پدر هر چی خرچنگه . من شما رو به رسمیت نمی شناسم. اصلا شما نمی ذارین کلامم منعقد بشه. من به دادگاه بین المللی شکایت می کنم. برای رئیس ملل جهان نامه می نویسم

-         ........ ولی ما نیتمان خیر بود. به خودمون فکر نمی کردیم. عذاب وجدان داشتیم ولی نه از اینکه کار غلطی می کنیم، از اینکه شاید این کار درست رو به خوبی انجام نمی دیم.

-         اختلافات از همون اول صبح شروع شد.

-         من مقصر نبودم

-         التماس می کنم.

-         شما رو به خدا ......... شما رو به خدا

 

توی دادگاه خرچنگهای سقف اتاق اعتراف می کنم. دراز کشیده روی تخت . الان هم که اینها رو می نویسم منتظر حکم دادگاهم. هیئت منصفه روی پشت بام شور کرده اند و صدای چنگهاشان که روی پوست سفتشان می خورد آرامم می کند.

+ mojas ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

اونکه نوشتم حال ماه رمضون ازم گرفته شد ناشکری بود.

+ mojas ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

همه چیز با یک شیب تند به حالت عادی بر میگرده. اون ابهامها، تخیلات و فکرها پرواز می کنند. حالا که حال ماه رمضون رو ازم گرفتند پرواز می کنند. توی یه ارتفاعی که نه بگی بهش نمی رسم و بی خیال شی و نه ارتفاعی که با تلاش ممکن باشه بهش برسی این ور و اونور می رن . طبق معمول اشتباه کردم اون ساعتی که نوشتم تا یک روز دیگر با این شرایط باید خداحافظی کنم که قهر کرد و بدون خداحافظی، نرم خودش رو از توی وجودم بیرون کشید.

حالا زندگی روزمره از اولش هم بد طعم تر شده. اما هر راهی رو که انتخاب کنم دیگه به شرایط گذشته نمی تونم برگردم. تازگی ها عادت کردم توی هر جلسه ای، چه جلسه گرفتن پروژه باشه، کمیته برنامه ریزی باشه، صحبت با رئیسم تو شرکت باشه ،مصاحبه های پایان نامه باشه،  یه جلسه خواستگاری یا یه مکالمه دوستانه هی اصرار کنم که عینیت و ذهنیت با هم فرق دارند. که باید هر دو بود اما هر کدام در زمانی، کلمه سوبجکتیو رو به کار نمی برم چون ذهنی خوب معنی اش رو می رسونه، اما عینی رو باید با آبجکتیو گفت. توی دلم می گم البته نه اون ابجکتیو که به معنی هدفه. پیچیده تر میشه. نمیگم.

 

این بار رادیو فرهنگه که داره آواز می خونه. من دستگاههای موسیقی رو نمی شناسم . از اونهایی که با سرعت کم ، یک مصرع رو تکرار می کنند و وقتی که به بیتهای بعد میروند دیگه به اول شعر بر نمی گردند. برای دم ظهر روزهای ماه رمضون که با اول پاییز همزمان شده باشند اما گرمای تابستون روی سرت بباره، مناسبه.

 

....

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است این ...... تامل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است

.............................. توکل بایدش

 

از خودم خنده ام می گیره که لیستنینگ انگلیسی ام رو تقویت می کنم اما این شعر رو درست نمی تونم بشنوم. از اینکه حتی نمی تونم حدس بزنم شعر از کیه لجم می گیره. توی ذهنم به اسم سعدی می زنمش . حوصله نمیکنم برم توی کتاب پیداش کنم.

این عقده شاید همین است که از دوم ، سوم  دبیرستان شروع شد که دلم می خواست یکی باشد که اینها را بداند و من بشناسمش و ازش بپرسم. توی اون کتابخونه  زیرزمین دبیرستان قیطریه شروع شد با کتابچه های شعر قدیمی که مهر یک دبیرستان که قبل از دبیرستان ما اونجا بوده داشتند. بعد توی فرشته وقتی می دیدم میثم و علیرضا توی کتابخانه دبیرستان، طبقه چهارم، زیر نوری که از پنجره بزرگ کتابخونه از بین شاخه های چنار می بارید کتابهای شعر ورق می زنند،  ته دلم گفتم شاید اینها باشند.  بعد این خیال رفت توی دبیرستان دخترونه ای که چند صد متر اونور تر بود و علوم انسانی درس می دادند. یکی دو سال بعد رفت توی دبیرستانی که مرتضی برادرم رو تشویق کردم برود. که وقتی جزوه هاش رو می آورد با حسرت نگاه کنم. که اما انگار هیچکدام نبودند. حتی توی دانشگاه امیرکبیر کلاس ادبیات عمومی هم بوی این حس و حال را می داد وقتی آقای قوچانی شعر تفسیر می کرد توی زیر زمین ساختمان کامیپوتر. بعد کتابخانه دانشکده معارف. کتابخانه حوزه هنری. کانون مطالعات. خانه داستان. کانون فرهنگی دانشجویان.

این شد یک خیال که شاید یکی می آید و همه اینها را بلد است. که شاید او یک دوست باشد یا همسر. سجاد گفت "ما خیال می کنیم که ازدواج همه چیز را کامل می کند. انگار بعدش هیچ چیز دیگر نیست که کمبود باشد. دینمان ، زندگیمان و همه چیزمان. اما اینطور نیست. تازه خیلی چیزها که نمی دانستی شروع می شود." راست می گوید. حالا من می دانم که این دغدغه هم مثل خیلی های دیگر که داشته و دارم جواب ندارد. پس باید همان آبجکتیو بود (نه به معنی هدفگرا یا عملگرا).

خواهش می کنم دلگیر نشید. دنیا همینه. قانونهاش و روال کارش مسخره است. حسام گفته بود "آدمها به هم وابسته می شن. اگر یه خورده طول بکشه. اگر چند تا تلاطم روحی رو با هم تجربه کنند." حالا مطمئنم که راست گفته. ولی آبجکتیو بودن یعنی اینکه تا کسی دلخوریش رو بروز نداده بهش اهمیت نده. فقط واقعیات رو ببین. اصلا فکر کنم بهترین تعریفش اینه که نشانه ها تا رک حرفشان را نزده اند، بهشان اهمیت نده.

کلام آخر اینکه حالا میدانم تا حالا طرز فکرم ساده لوحانه بوده. نمی خوام ننه من غریبم بازی در بیارم. طرز فکرم جوری بود که انگار بخواهی عینکت را برداری و همه چیز دنیا را flow ببینی و بگویی همین است. اما وقتی دکتر عینک را روی چشمت بگذارد بفهمی که تا حالا درست نمی دیدی. شاید دلت تنگ همان دیدنیهای قبلی باشد. به خودت بستگی دارد. اما اگر موقع بیرون آمدن از مطب  پله ها زیر پایت را خالی کنند و سر بخوری با خودت است. خدا را چه دیدی شاید هم مثل "رقصنده در تاریکی" عینک را که از روی چشمت برداری زندگی موزیکال شود و همه آدمها شروع بکنند به رقصیدن.

 

 

**

از اینکه توی حرفها به فیلمها و جاهایی که شاید بعضی نشناسند ارجاع بدهم خوشم نمی اید. اما انگار این ارجاع خیلی راحت همان چیز که می خواهی خلاصه می کند.

 

**

 نه اینکه می خواستم اینجا را پاک کنم ونه اینکه دوباره می خواهم بنویسم به خاطر کسی یا اتفاقی نبوده.  حتی فکر کردنم هم به نتیجه خاصی نرسید.

 پس مثل همیشه فعلا باید زندگی را زندگی  کنیم تا عکسش ثابت شود.

+ mojas ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۳
comment نظرات ()

 

دیشب فکر میکردم که هرگز جرئت نمی کنم اینجا رو پاک کنم. یا ولش کنم برم یه جای دیگه بنویسم. اما چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم که پاکش کنم. درست یا غلط نمی دونم. به خودم یه چند روز وقت میدم که تصمیم بگیرم.
+ mojas ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

- قل اللهم فاطر السماوات و الارض عالم الغیب و الشهاده انت تحکم بین عبادک فی ما کانوا فیه تختلفون

- و مالی لا اعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون

 

می گویم حالا برای یک خیال هم استخاره بگیرید. می گوید اینجا جای استخاره نیست. می گوید چه خیال کردی؟ چی شد که به فکرت زد. تو یعنی هر اسمی که بشنوی برایش استخاره می گیری. آقای حسینی توی کلاس داستان گفته بود"نه ازآنها که حتی وقتی توی اتوبوس از یکی بلیط می گیرند خیال می پرورانند". به همین سادگی.حرفهاشان درست است.زیر لب قل هو الله می خواند."ما هو مکظوم فیه" می خواند."بنویس". یاسین. قلب قرآن. "خوب است." اینکه فاطر آمده توی ایه ها یعنی چه؟ یا فاطر بحق فاطمه. همین که به من نظر کرد کافی بود که قلبم شفا بگیرد که مادر امام زمان بود که نرجس بود که دختر پادشاه روم. راحت فراموش کنم. حتی اگر راحت هم نباشد فراموش کنم. توی این چند سال که گذشت انقدر الوده شده ام که هیچ کی نگاهم نکند؟ روی پیشانی کامیون نوشته "نظری یا امام رضا". خوانده بود"چشمهای ابالفضل".

انقدر عاقل شده ام که مطلب کامل را نمی گذارم. باید یکجور مرضها را اگر مرض باشند از دلم بیرون بریزم . کی می داند اینها چیستند؟

+ mojas ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

الهی انظر الی نظرمن نادیته فاجابک و استعملته بمعونتک فاطاعک

اللهم  اجعلنی ممن نادیته  فاجابک و لاحظته فصعق لجلالک فناجیته سرا و عمل لک جهرا

الهی لا تسلط علی حسن ظنی قنوط الآیاس و لانقطع رجایی من جمیل کرمک

*

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار باز آید

مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار باز آید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار باز آید

+ mojas ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()

استخاره

پدر بزرگ صدایش می زده "آسید مجتبی". ریزه است. ریش سفید بلندی دارد و عمامه مشکی اش را به قاعده می بندد. قبای سفید یا خاکستری می پوشد. تا آنجا که میدانم یکی از دلایل اینکه من هم مجتبی شده ام اسم اوست .

-         سلام حاجاقا

سلام و احوال پرسی می کنند.

-         می خواهد ازدواج کند. نیت کرده که شما استخاره بگیرید. آیه ها را هم اگر ممکن است بگویید که بنویسد.

گفته است که امشب نه. فردا همین ساعتها زنگ بزنید. نمی دانم مصلحت اش چیست اما با اینکه عجله دارم، کیف می کنم که همین الان استخاره نمی گیرد. اگر قرار است این پریشانی تمام شود، یک روز دیگر را داشته باشم تا باهاش وداع کنم. حسش را در ذهن ضبط کنم.

صبحهای زود ایام فاطمیه که توی خانه شان روضه بود، چای و نان بربری و پنیر "سیاه مزگی" همان بود که باید باشد. طعم حلال همینجوری هاست. روی کاغذهای وجوه شرعی همیشه می نوشت مهندس فلان دام عزه. مهر آقای بهجت هم پایش بود.

جایی کلمه الیناسیون را می خوانم. اما من دارم به تردیسیون فکر میکنم. از اتفاق دیشب، بعد از اینکه مطلب قبلی را نوشتم و فرستادم، حسین زنگ زد. دوباره به کلاس همسریابی دکتر دعوتم کرد. فقط جلسه اول را رفته بودم. هر بار بهانه ای. اما این بار بهانه ای ندارم. ته دلم هم می خواهد بروم آنجا روی زمین بنشینم میان 10 نفر دیگر که نمی شناسمشان. حس خوبی دارد وقتی میان آدمهایی می نشینی که مطمئنی هیچ از تو نمی دانند. توی خانه ای که شاید مثل خیلی از خانه های انقلابی های قدیم، هنوز مبل ندارد، احتمالا مادر و پدر  دانشجو بوده اند که توی قضایای انقلاب آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. یا شاید توی خارج که درس می خوانده اند توی "کنفدراسیون دانشجویی" همدیگر را پیدا کرده اند. انقلاب که شده درس را ول کرده اند و آمده اند که خدمت کنند. پدر خانواده شاید چند وقتی قبل از انقلاب زندان هم رفته. بعد از انقلاب فعالیتهایشان را ادامه داده اند. شاید قصد کرده بودند برای صدور انقلاب به لیبی بروند. آنجا آموزش ببینند. به  لبنان بروند. به صحرای غربی افریقا بروند. توی حج شلوغ کاری در بیاورند. یا هر چیز دیگر.

زمان که گذشته کم کم موضع گیری ها عوض شده. پدر سپاهی شده . یا شاید چپی. توی انتخابات ریاست جمهوری خاتمی، احتمالا پدر و مادر اختلاف پیدا کرده اند. یکیشان سعی می کرده فکرش را توی انقلاب  57 نگه دارد و دیگری انقلاب را می خواسته زنده کند.

دکتر دارد حرف می زند که می رسم."خودتان را اهل حساب نشان دهید. بگویید هر چه زودتر باید آزمایش بدهیم و بعد در مورد جزییات حرف بزنیم." همان دم در می نشینم. دکتر قد کوتاه است. پیراهنش برایش بزرگ است و آستینها را جوری تا زده که روی مج بایستند. نمی دانم چه شده که هنوز این دغدغه را دارد. حسین ازش خواسته که این حرفها را بزند. حسین هنوز مثل خاطرات پدر و مادرش  زندگی میکند. اگررنگ تازه و کابینت نو را از خانه شان برداری می توانی از سعادت آباد صاف ببری بگذاریش یکجایی توی مرکز شهر اطراف بازار. شبیه آن خانه که توی فیلم مخملباف بود که خانه تیمی بود. که همه اطرافش ساواکی ها گشت میزدند.

دکتر که می گوید" استخاره اول برای کاندیدای اول، استخاره دوم برای کاندیدای دوم و تا هر چند تا که دلتان می خواهد" پوزخند می زنم. چهره دیگران را که نگاه می کنم جدی است و همه با دقت نت بر میدارند. توی راه چند دقیقه ای ضبط ماشین قاطی کرد. صدایش تا ته کم شد و هر چه می زدم زیاد نمی شد. خاموشش کردم. قرار بود نشانه ها را نبینینم. دکتر دارد راههای استخاره گیری را می گوید. که چطور باید نیت کنید.

 

دکتر هنوز دارد می گوید. به مبل فکر میکنم که توی چه خانه هایی که نیست. خانه آسید مجتبی هم مبل ندارد. مبل چرا انقدر مهم است؟ اصلا توی آشنایی اول با آدمها خانه و مبلشان را میبینی. دستت که می خواهد ضرب بگیرد روی دسته همان مبل است.

باید روزه سکوت بگیرم. ایه ها که س. گفته بخوانم. به محمود زنگ بزنم. باید موتیویشن لتر بنویسم. نمره تافل که آمد، برای gmat  ثبت نام کنم. صبر کنم که جواب استخاره بیاید. بروم مستر کارت که اماده شده بگیرم. یادم باشد به حافظ هم تفالی بزنم. بچه ها را دعوت کنم برای افطار خانه مان. تئاتر نروم. حواسم باشد حالا آنهایی که مرا می شناسند و اینجا را بلدند بیشتر شده اند.  

سرعت اتفاقات زیاد شده. حالا خیلی چیزها هست که می نویسم و پاکشان می کنم. خوبی عقل این چیزهاست.

+ mojas ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٧
comment نظرات ()

خواسته يا نا خواسته

سعی می کنم خودم باشم.

دیروز، یک روز معمولی بود از روزهای اول پاییز که هوای تهران کثیف است و باد خنک می آید. بی مقدمه به حامد میگویم برنامه ات برای ازدواج چیست؟ هرگز توی عمرم فکر نمی کردم اینقدر ضعیف باشم. راحت حدس می زند. از مسائل مالی می ترسد و نمی دانم چرا به جای امنیت شغلی تاکید دارد که بگوید جاب سکوریتی ندارد. سعی می کنم نشنوم چون اگر به اینها هم بخواهم فکر کنم مغزم مختل می شود. ته گلوم خشک شده. به استاد فلان زنگ می زنم." برای مصاحبه اکتشافی پایان نامه خدمتتون برسم." طبقه چهارم دانشکده علوم اجتماعی است. از پله ها که بالا می روم یاد خیلی چیزها و خیلی آدمها از ذهنم می گذرد. چقدر راحت تصمیم گرفته بودم اینجا امتحان دکترا بدهم و چه زود، اولین نفر برگه ام را تحویل داده بودم. خیلی با کلاس و با وقار وارد اتاقش می شوم. مثل آدمهای معقول در مورد پایان نامه ام حرف می زنیم. یک ساعتی طول می کشد. می ایستد. با هم دست می دهیم و بیرون می آیم.

از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران که بیرون می آیم ، سمت راست بیمارستان شریعتی است. با سجاد قرار دارم. از بیمارستان می ترسم. اما باز هم خیلی با کلاس است که با یک دکتر توی پاویون انترنها قرار داشته باشی. قبل از اینکه به اتاقش برسم می بینمش که دارد بیرون می آید. شبیه فیلمها یا داستانها است که یک آدمی در مورد ازدواج تردید دارد و از یک دوست معقول و متاهل اش کمک می گیرد.

چند دقیقه بعد توی موزه هنرهای معاصر نشسته ایم. خیلی چیزها را که نمی توانستم یا نباید به او می گویم. او هم حرف می زند. نمی دانم چقدر می گذرد. حالا توی بلوار شهرزادیم. پیاده می شود و خداحافظی می کنیم.

شب میثم زنگ می زند. 50 دقیقه طول می کشد. احساس خوبی ندارم. زود می خوابم.

 

***********

گفته بود "تو آخر سر مثل محسن دست یک دختر را می گیری می گویی این زنم است." محسن دایی ام بوده. هیچوقت حرفش را نزده ام. همه می گویند قیافه ات، بد دهن بودنت و همه چیزت مثل اوست. نویسنده بوده. معروف بوده توی دوره خودش. دست یک دختر توده ای را می گیرد و می برد عقدش می کند. عکسش را دیده ام. سالهاست یکجایی توی پاریس زندگی می کنند.

 

***********

توی باند سبقت اتوبان می رانم. چشمم تار می شود.cd  هر روزه بازهم می خواند. نمی دانم چرا یاد آن مرد مصری می افتم که توی کتابش نوشته بود عشق حسین(ع) را پدرم در دلم کاشت که محرمها با مادرم می نشستند ، پدرم روضه امام حسین می گفت و گریه می کردند. بدون اینکه شیعه باشند ، توی یک شهری که تا کیلومترها یک شیعه هم نبوده.

صبح قبل از اینکه راه بیفتم جواب میل محمود را می دهم. برای او هم می نویسم چه شده. دیرم می شود اما می نشینم. بعد از چندوقت که فقط چند تا بلاگ را می خواندم حالا یک وبگردی کامل می کنم. احساس حقارت می کنم. به نظرم می آید این چیزها که نوشتم بیشتر برای جلب توجه بوده. یه سجاد گفته بودم که شکم می برد نکند مشکل روانی پیدا کرده ام. گفته بود نگو. از مازوخیسم حرف زده بودیم. گفته بود همذات پنداری (همان که برای آقای صادقی کامنت گذاشته بودم و کامنتم را پاک کرده بود.)

به نزدیکی کارخانه که می رسم سبک شده ام. چشمهام را پاک می کنم. بعد از ظهر که به خانه بر می گردم، حرفهای عارفه را می خوانم. توی خانه مانده ام و با خانواده به مهمانی افطار نرفته ام. دوباره منزوی شده ام. اما سبکم.می گویم شاید همه اینها مثل فیلم "جنسیت و فلسفه" مخملباف است که مسخره است. که نه جنسیت است و نه فلسفه.

حالا باید عقلانی فکر کنم.خواسته یا نا خواسته. مهندس عاملی یک جمله از دکتر شریعتی اس ام اس می زند که "خدایا مرا به گونه ای کن که تاخیر در آنچه تو زود می خواهی و تسریع در آنچه تو دیر می خواهی نطلبم". خیالش را هم نمی کردم که یا یک آدمی که سنش دو برابر من است رفیق شوم و او از این اس ام اس ها برام بزند.

اما قرار شد به نشانه ها توجه نکنیم. عاقل باشیم. در این متد از ازدواج عشق هیچکاره است. هاتف هر چه داد می زند گوشم را می گیرم. خوابم هم آنقدر سنگین است که خواب نمی بینم. این چند وقته نباید رادیو پیام را بگیرم که یکهو همایون شجریان بخواند و نه نماز مکه را مستقیم از شبکه سعودی ببینم. شعر خواندن فعلا ممنوع است. فصلهای آخر "دل دلدادگی " برای بعد. دعاهایی هم که آدم را گریه می اندازد مثل افتتاح یا دعای سحر فعلا تعطیل. مثل بچه ها هم نباید فکر کنم. من یک مردم و باید یک دختر را بپسندم. نمی توانم و نباید خودم را رها کنم تا یک اتفاق بیفتد.

 

 

توی مغزم یک نفر فریاد می کشد "آآآآآآآآآآآآآآآآآ های". تلویزیون را روشن می کنم. یکی از این سریالها.

+ mojas ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()

 

*****************

نوشته قبلی ، شاید زیادی رک بود. خودخواهانه نوشته شده بود و هیچ سعیی هم نکرده بودم که قابل فهمش کنم. صرفا یکجور تخلیه روانی بود. اما واقعی بود. چندماهی بود که حرفهایی ازاین جنس رو می خواستم بنویسم و نمی تونستم. می ترسیدم اونهایی که من رو می شناسن و اینجا رو می خونن نظرشون در مورد من عوض بشه. یا بچه هایی که می بینمشون یه جور دیگه نگاهم کنن. البته نتیجه اش تقریبا همینجوریام شد. اما باید می نوشتمش. حداقل چون این بلاگ یکجور تقویم زندگیه که این قسمتش نباید جا می افتاد. چون مثل خیلی چیزهای دیگه اگر ننویسیمش یادم میره و بعدا دیگه تا آخر عمر تجربه اش نمی کنیم و البته چون دغدغه ایه که راه خروج ازش رو بلد نیستم.

نمی دونم چی برداشت کردید؟ چند همسری، هوس رانی، حماقت یا چرندیات. خودم هم نمی دونم.

 

***************************

توی دبستان رفیقی داشتم که وقتی وارد راهنمایی شدیم از مدرسه ما رفت.اسمش  نصرالله طباطبایی شفیعی بود. با هم هم سرویس و تقریبا همسایه بودیم. الان که شاید 14 سال از اخرین باری که دیدمش میگذرد از خودم می پرسم چرا دیگر سراغ همدیگر را نگرفتیم. تا دوم دبیرستان شماره تلفن خانه شان را داشتم . اما بهش زنگ نزدم. توی تمام خاطرات و عکسهای دبستان با همدیگر بودیم. اما یکهویی یکجوری شد که انگار هیچ وقت همدیگر را نمی شناخته ایم. سال دوم راهنمایی که بودیم یک بار به مدرسه آمد.آخرین باری بود که دیدمش. قیافه اش عوض شده بود. شبیه افغانی ها بود. چشمهای بادامی، پوست تیره و قد کوتاه. توی ذهنم اصلا این شکلی نبود. الان شاید صورتش بازهم عوض شده باشد. یک جوان خوش تیپ تحصیلکرده شده باشد. شاید بلاگ بنویسد. سیگاری شده باشد. توی کافی شاپ با رفقایش قهوه بخورد. مهندس ، نقاش یا کارمند شده باشد. زن و بچه داشته باشد. شاید از ایران رفته. یک جایی توی قاره آمریکا یا اروپا زندگی میکند.میان آدمهایی که توی ترافیک نیویورک پشت رل ماشین چرت میزنند یا آنهایی که توی پیاده روهای شانزه لیزه قدم تند میکنند.

الان دیگر چه فرقی میکند که کجا باشد. به احتمال زیاد توی این سالها یکبار هم  تصویر من از جلوی روش نگذشته. حتی شاید به یاد نیاورد که توی دبستان همچین همکلاسی ای داشته.

 

این یک نمونه بود، هزار هزار آدم دیگر که شاید یک نگاه، رفاقت چندماهه یا رفاقت چند ساله با هم داشته ایم که نه ما یادمان می اید و نه آنها و یک در میلیون اگر هم هردو یادشان بیاید چکار میخواهند یا میتوانند بکنند. دنیا همین است. 

 

********************

صبح است. 7 صبح . توی اتوبان های تهران که هنوز شلوغ نشده اند می رانم. همین چند هفته پیش بود که نوشته بودم دلم می خواسته مهندس بشوم . بروم یکجای پرت دور از شهر. چقدر زندگی زود می چرخد. یک اتفاق کوچک کارم را برده توی جاده کرج. یکجای پرت که دور تا دورش کارخانه و پادگان است. از اتوبانهای تهران باید خارج شوم.  بیرون از شهر به حساب می آید. آفتاب صبح کم رمق است اما چون پایین است تیز می شود توی چشمها و دید را کم میکند. کارخانه کوچک است. کارگر و مهندس. نمازخانه اش نمی دانم چرا من را یاد مدرسه می اندازد. با آن موکتهاش . یا شاید چون خیلی وقت است اول وقت توی صف جماعت نماز نخوانده ام . بوی جورابها توی بوی مواد شیمیایی و آهن گم است. تنم بوی آهن می گیرد غروب که بر می گردم. بوی جوش و الکترود . بوی رنگ . به ذهنم می زند این همان است ؟

CD می خواند و ترافیک آنقدر طولانی است که چند بار تا ته می رسد و اول بر می گردد. چند بار دیگر باید بخواند تا بیایی؟ چند هزار بار؟ چقدر آدمها پوسیدند توی این آرزو. جوانها پیر شدند . پیرها مردند. رجب آمد. شعبان آمد. رمضانها گذشت. شبهای قدر قرآن سر گرفتیم . امسال هم شاید قرآن سر بگیریم اگر خواب مان نبرد.

حرف آخوند کارخانه به دلم می نشیند. چند وقت بود کسی نصیحتم نکرده بود. وعظش به دل می نشیند. اینجا توی کارخانه بیرون از شهر. هزار هزار نفر توی این سوله ها روزها کار میکنند. غرش هواپیما کارخانه را می لرزاند .موقع تعطیلی بوی دود گازوییل مینی بوسها بوی سرویسهای مدرسه است. می دانم اینجا هم ماندگار نخواهم شد.

برای تحقیق پایان نامه مقاله ای از پیر بوردیو می خوانم. یک کلمه توی ذوق می زند. "بازار ازدواج". چی شد که من از پیچ و مهره و مکانیک تا اینجا رسیدم ؟ جلسه اول  NLP استاد گفته بود شما می توانید در حالات روحی خاص ضمیر نا خود آگاهتان را برنامه ریزی کنید. از جلسه بعد سر کلاسش نرفتم. نا خودآگاهی که آگاه شود به درد زندگی نمی خورد. وقتی بتوانی مریضی هایت را خودت درمان کنی آن زندکی نیست. توی زندگی عمده چیزها باید اتفاقی باشد. حق انتخاب باید محدود باشد.

می پرسم؟ الان من دارم انتخاب می کنم. یا دارم انتخاب می شوم؟ یعنی این واقعا این بازار ازدواج است؟ با عقل معاش باید توی این بازار قدم زد یا چیز دیگری هم هست؟

فردا که صبح شود، ماشین را که توی اتوبان خلوت برانی و cd  باز هم بخواند، بوی آهن و براده دماغت را که پرکند، وقتی میان جمعیت موج بخوری، این حرفها کز می کنند گوشه مغزت تا نشانه ای دوباره بیدارشان کند.

 

*********

تب نوشتن خوب است. هرچقدر که علتش  دشوار باشد و از درون فرسوده شوی. همان بهانه که بگذارد بنویسی کفایت می کند.

******

+ mojas ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۳
comment نظرات ()

خواستگاری

-     همسایه ها چی میگویند که می بینند ما گل به دست همه لباس پلوخوری پوشیده می ریم بیرون. حتما میگن اینا بازم دارن برای پسرکچلشون میرن خواستگاری

با هم خنده ای از سر غرور می زنیم. انگار که مطمئن باشیم اینبار هم کسی به ما نه نمی گوید. پیرهن سفید با کت و شلوار اتوکشیده، کفشهای واکس زده.

***

سینه ام تنگ می شود. از در که بیرون می آییم حرفها شروع می شود. نظرشان مثبت است. من مانده ام گیج. توی مجلس خواستگاری حواسم پرت بود. با دست راست ضرب گرفته بودم روی دسته مبل. زل زده بودم به زمین. توی مبل فرو رفته بودم و این خرفت تر از آنچه که هستم نشانم میداد.

حواسم پرت است. نظرم را می پرسند و زمزمه این روزهایم را تکرار می کنم که"نمی دانم".

بهرام اعصابش خرد شده بود از بس این حرف را تکرار کرده بودم. کافی شاپ نزدیکی تجریش توی شلوغی های خیابان ولیعصر(عج) بود. گفتم از خواهرت بیشتر بگو . گفتم میدانی سخت است که از برادری بپرسی که ویژگیهای خواهرش چیست. گفتم همانطور که میدانی من خلم. فلسفه و چرندیاتی که نفهمیده خوانده امشان مغزم را پوک کرده. حالا بگو.

اسم خواهرش مثل اسم خیلی از دخترهای شهر ازاین اسمهای معرب بود. گفت که فکر میکند که به هم می آییم. گفت که چه می خواند و چه جور فکر میکند. گفت مثل خودت غد است.

سرگیجه داشتم. گفتم "نمی دانم". توی دلم فحشش میدادم که چرا ؟ چرا من را انتخاب کردی بین این همه آدم. واقعا دوستم داری ؟ یا من احمقم. می دانم دوستم داری اما فکر نکردی من بیچاره بایدچکار کنم؟ من احمق دیوانه چطور بگویم آره یا نه؟ من که همینجوری هم ازدواج نمی فهمم چیست.

گفتم "می دانی ، این پیشنهاد که تو به من دادی خیلی کم اتفاق می افتد. گیجم کرده. شاید خیلی بیشتر از اینکه فکر کرده ای من به خواهرت می آ یم اینکه این را به من گفته ای گیجم کرده.  "

گفت"این اتفاق خیلی هم کمیاب نیست."

توی حرف زدن آنچه در مورد مذاکره و روانشناسی خوانده ام ناخودآگاه به کمکم می آید، سوالهایم مثل مصاحبه هایی می شود که با مدیرها و کارمندهای شرکتها میکنم. حرف طولانی شده. موبایلم زنگ میخورد. شماره خواهرم است. دیر شده. آنها توی اتاق بغل حتما حرف دیگری برای گفتن ندارند و این تلفن نشانه این است که بس است.

کف پایم را می خارانم. یکجوری ته قضیه را هم می آورم. قلبم چه آرام میزند. اصلا هیجان ندارم. به سالن بر می گردیم.

از خانه شان که بیرون میآِیم عین داستانهای مجله کارنامه همه تند و تند شروع می کنند به اظهار نظر. که چرا فلان حرف را زدی یا فلان چیز را نگفتی. می گویند تو که نمی خواستی حتی بیایی چی شد که اینقدر حرفهات طولانی شد.

س. زنگ زده بود. گفته بود "برای فردا آماده ای؟."

- مگر آمادگی می خواهد؟ حتی کت و شلوار را هم یادم رفته بدهم اتوشویی

- تو خواستگاری زیاد رفته ای، تجربه پیدا کرده ای.

توی دلم می گویم اگر یکبار تجربه زیادی باشد "آره دو سه باری رفته ام."

ازش می خواهم برایم دعا کند. این روزها زیاد از دیگران می خواهم برایم دعا کنند.

کی بود گفته بود؟ یادم نیست، شیخ مفید را می گفت گمانم که تا 25 سالگی ازدواج نکرده بوده که خیال می کرده اینکه ازدواج کند با انتظار و عشق به امام زمان (عج)منافات دارد. توی حرم حضرت معصومه قرآن را که باز می کنم این آِیه می آِید"و ان جعل الله مائکم غورا فمن یاتیکم به ماء معین". حاجتم را میگیرم، نمی دانم چی میگیرم اما می دانم حاجتم را میگیرم.

 تازه همان روزها بود که واسطه ای گفته بود که نرگس دوستش را برای ازدواج معرفی کرده، شاید ندانید این برای من  یعنی چه . اما این بدتر از قضیه بهرام بود.نه اینکه فقط باور نکردنی باشد، بلکه شبیه یکجور دست انداختن بود که داشت مرا مسخره میکرد.

صبح که سرکار می روم همکارم افسرده است.دو ، سه هفته ای می شود که ازدواج کرده. بعد از کلی دردل می گوید که نیمه شعبان هر کار که کرده پول نداشته برای زنش کادویی بخرد. سقف را نگاه میکنم. آیا در این آیات عبرتی است که من نمی گیرم.

***

روی زمین نشستن برایم سخت بود.بعد از رانندگی و پیدا کردن آن خانه توی مرکز شهر. پشتی هاشان شبیه پشتی هایی بود که بچه گی ها توی خانه مادرجان باهاشان سنگر می ساختیم و تفنگ بازی می کردیم. پدر دختر بالای مجلس می نشیند. خانه شان بوی دودی که روزها این اطراف میدهد نمی داد.

چهره دخترک شوکه ام میکند. زل زده است به زمین.  توی این خانه قدیمی با این پدر و این برادرها چطور زندگی میکنی؟ پدرش با محبت توی صورتم نگاه میکند. دختر نگاه از زمین برنمی دارد. گفته بود" عینک دوست ندارم. شماره چشمم بالاست اما نمی زنم. به جایش هیچوقت به دور خیره نمیشوم. مردم فکر میکنند به آنها ماتت برده."

درست مثل داستانها یا فیلمهای قدیمی پدر پیرش می پرسد "خب آقا پسر عزیزتان چکار می کنند. کجا درس خوانده اند."

به خانه که برمی گردیم برادرم می گوید "زن داداش خوبه؟" . می گم "با من حرف نزن ". خواهرزاده ام از ته سالن می دود، جلویم توقف میکند، اخم می کند و می گوید"دادا عروس کجاست؟" بعد می خندد.

دلم می خواهد رازم را به سوراخی توی تنه درخت بگویم که سبز شود. اما خوب که فکر میکنم می بینم رازی برای گفتن ندارم.

توی دلم میگویم"خوب هر چند تاشان را میگیریم". فحشم میدهند.این را بلند گفته ام و همه شنیده اند. همه به حساب شوخی میگذارند. با هم میخندند. نمیدانم من از جنس کدامشانم، آنهایی که روی زمین می نشینند. آنها که محبت شهرستانیشان شبیه فیلمهاست. یا آنهایی که شبیه خودمانند. اصلا ما از کدام اینهایی ام؟ بعدا از کدام اینها می شوم؟ و بقیه آن آدمهایی که میتوانستم باشم چه به سرشان می آید؟ از من بدشان می اید؟

 

دلم هوای جنگ کرده. یکی نوحه بخواند، ما گریه کنیم. به دل دشمن بزنیم ودیگر برنگردیم. یا زلزله ای بیاید، همه چیز زیر و رو شود. دیگر فکر توی ذهنمان نباشد، فکر و فلسفه باقی زیر خاک مدفون شود. پابرهنه راه بیفتیم توی بیابان، بدون اینکه همدیگر را بشتاسیم. یا یک مریضی بیاید، کور شوم، کر شوم، لال. توی خیابانها دوره بیفتم. شبها کنار خیابان تا صبح سگ لرز بزنم. تا از این مغز بی صاحاب مانده بپرد فکر و خیال واهی.

 

شب یوم الشک اول ماه رمضان 1385

 

 

 

+ mojas ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢
comment نظرات ()

 

می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم

من پراز نورم روشن، و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست

سهراب

هم شعر و هم عکس که شاید نیاید به نقل از fanik.fotopages.com

+ mojas ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳۱
comment نظرات ()

مجمع فارغ التحصيلی

روبروی خانه داستان ماشین را پارک می کنم. تابلوی جلوی سر در نوشته انتشارات حوزه هنری. ساختمان فرق چندانی نکرده. ساختمان آجری با عمر حدودا 40 ساله و نمایی متعلق به همان چهل سال پیش.به دیوار رویروی پنجره طبقه دوم نگاه میکنم که یک برآمدگی کوچک بین دو پنجره است.

"کبوتری روی آن نشسته بود. لق لق می خورد. برای میثم نوشتم که خود کشی کن. کبوتر مردد بود که بپرد. نمی پرید . نرگس و دوستش فکر کنم ردیف عقب نشسته بودند . آقای حسینی داشت از خسرو و شیرین می گفت و اینگه فرهاد موقعی که کوه میکنده شیرین که زن خسرو بوده را می بیند و عاشق می شود. این غلط است که ما فکر میکنیم عشق او پاک بوده...."

از جلوی خانه داستان می گذرم. می پیچم توی کوچه "رشت" که مماس به دانشگاه امیر کبیر است. وارد دانشگاه می شوم. تک و توک آدمهای دیگر ، زن و مرد، پیر و جوان وارد می شوند. اول باید بروم دانشکده کارتم را بگیرم. ساختمان ابوریحان نونوار شده. آسانسور نو، کلاسهای ترو تمیز، صندلیهای جدید. بوفه را کرده اند سالن امتحانات. طبقه ششم از آسانسور پیاده می شوم. یادش بخیر صبحها که دیر می رسیدم و 5 ، 6 طبقه را از پله ها میدویدم که چه میدانم فلان استاد اول کلاس حضور غیاب می کند و غیبت می زند.

توی طبقه شش میز پذیرش گذاشته اند.

-         ورودی چه سالی هستید؟

من می گویم 78. پیرمرد بغل دستی می گوید 47، یکی دیگر می گوید 52. دلم می خواهد باهاشان حرف بزنم که نمی زنم. دو تا از هم دوره ایها آن روبرو وایستاده اند. سلام و علیک میکنیم. اسمهاشان را یادم نمی آید . می گویم "چطوری مهندس." هرکه شرح حال خودش را میگوید.

برنامه توی آمفی تئاتر دانشگاه است. آنجا حسابی شلوغ است. چند تایی آشنا می بینم.یکی دو تا شماره موبایل به موبایلم اضافه می شود.فلانی دکتر شده. این یکی سرباز است. علی هم که تازه فوق قبول شده نگذاشته اند ثبت نام کند تا استعلام وزارت اطلاعات بیاید. روی لبه باغچه روبروی آمفی تئاتر می نشینم.  دخترها و پسرها که رد می شوند چقدر آشنایند. دخترک مسئول کتابخانه کانون کتاب رد می شود. می خواهم جلوش را بگیرم بگویم من را یادت هست ، رد می شود و من  سر جایم نشسته ام. مرد و زنی را که با هم رد می شوند به بغل دستی امن نشان می دهم . نمی شناسد.   می گویم  75 ای بود . از بچه های علوی بود. باز هم نمی شناسد. زن نوزادی را بغل کرده.

خیلی آدمها رد می شوند. همانطور که 5 ، 6 سال پیش هم بدون اینکه برای هم سر تکان دهیم از بغل هم رد می شدیم. چهر ه هاشان را می شناسم. اون پسره عمرانی بود. ریش زرد بلندش با اون پاترول زرد رنگش تابلو بود. مهدی به این دختره به خاطر شباهتش با لیلی حاتمی می گفت لیلی....

برای پذیرایی باید برویم سالن ورزش. سالن به خاطر کفپوش پلاستیکی اش صدا رو بم می کنه و همهمه است . چند سال پیش توی همین سالن بود که اون قضایای درگیری انجمن و بسیج به زد و خورد و وشلیک گلوله کشیده بود. چند وقت قبلش هم اقای خامنه ای اینجا سخنرانی کرده بود. پذیرایی می شویم.من چشم می گردانم توی سالن . بازهم ادمهایی که یک کم چاق شدند . بعضی ها مثل من مواهاشان دارد می ریزد. به قیافه ها که یک کم دقت کنی یادت می اید توی کلاس تربیت بدنی با هم بودید یا توی کلاسهای معارف . شاید هم طرف از فعالان کانونهای فرهنگی بود توی جشنواره تابستانه امیر کبیر.

از دانشگاه بیرون می زنم . از جلوی خاتنه داستان رد می شوم. ماشین را روشن می کنم . چراغهای طبقه اول روشن است. دیوارهای سفید لخت با چند تا صندلی معلوم است. ادبیات را دوست داشتم که به نرگس فکر می کردم و حالا که او با شوهرش توی یک شهری یک گوشه ای از کانادا زندگی میکند من نمیدانم چرا به فکرش می افتم شاید چون همین چند هفته قبل بود که نرگس دوستش را معرفی کرده بود برای ازدواج. دوست نرگس با نرگس همکلاسیمان بوده. یاد آن شبی می افتم که من به میثم گفته بودم بگیرش، میثم گفته بود تو بگیرش. توی کوچه پس کوچه های نیاوران گم شده بودیم. اون روزها همه مان با حالا فرق می کردیم.

به نرگس که فکر می کنم یاد کامنت باران، توی بلاگ عارفه می افتم که نوشته بود هیچ وقت ده نفر همزمان توی خیابانهای شهرشان راه نمی روند. یاد کتاب gmat  هم می افتم که زیر تختم دارد خاک می خورد و من احمق هستم اگر آن را بخوانم تا توی شهرهایی زندگی کنم که این شکلی باشند. 

خنده ام می گیرد . خل شده ام. چون به این چیزها فکر میکنم و خل تر شده ام که اینها را می نویسم. و البته چون توی بلاگ میگذارم.

ماشین از کنار نرده ها می گذرد. از کنار هیبت بلند ساختمان ابوریحان که خدا میداند چند بار ، چند روز صبح 5 طبقه اش را از پله ها دوتا دوتا دویده ام. که توی سالنش چرمشیر چی گفت. چند بار از توی پنجره های بزرگش مات شدم به آسمان و شهر دودی. چند بار توی نمازخانه طبقه چهارم رکوع و سجود کردم. و وقتی باران نرم توی هوای دود آلود میزد به چه چیزهایی فکر کرده ام.

رشتی ها، اجدادم، کلمه ای دارند که به حس تنهایی بعد از جدا شدن از یک جمع می گویند. "تاسیانی". شاید چون من این کلمه را دارم همیشه حس جمع برایم طعم تنهایی بعدش را دارد. حالا وقت دارم به خودم فکر کنم. اما نه. دو تا از بچه ها را می بینم که  پیاده دارند به سمت خیابان ولیعصر(عج) میروند. بوق می زنم و می خواهم سوارشان کنم. مسیرشان را می پرسم . طبیعتا هفت حوض و ازادی توی مسیرم نیست. سوار نمی شوند.

حس عجیبی دارد که عضو فارغ التحصیلان امیر کبیر باشی. اصلا حس عجیبی دارد که عضو فارغ التحصیلان یک جایی باشی که بعد از چند سال جمع می شوند .  حتی اگر همدیگر را نشناسند و فقط از اینکه یک موقعی از کنار هم رد می شده اند بی سلام و علیک و حالا بعد از چند سال دوباره بدون همان سلام و علیک از کنار هم رد می شوند احساس خوبی داشته باشند که از کنار همان ها رد شده اند. اما میدانید . حسودیم هم می شود. دوست داشتم جزء بچه های علم و صنعت هم بودم . آزاد علوم تحقیقات. آزاد تهران جنوب. دانشگاه تهران هم بودم. خصوصا دانشگاه تهران. دانشکده معدنش با آن راهروهای دراز. هنرهای زیبا وقتی توی ساختمان تجسمی عکس چاپ می کنی یا معماری وقتی توی آن نمازخانه چوبی اش صدای جرق جرق زیر پایت را می شنوی. یا حقوق روزی که کتابخانه آتش گرفته و تک و توک آدمها دارند گریه میکنند. حتی دانشکده علوم  که هیچوقت طعم بوفه اش را نچشیده ای.

ما آدمها خیلی محدودیم. اما خیالمان نامحدود است. با آدمهایی که امروز توی دانشگاه دیدم توی خیالم حرف میزنم. نزدیکی های خانه که میرسم تقریبا همه حرفهایم را گفته ام. فردا هم بچه های مدرسه نیکان را می بینم.

باورتان نمی شود. اما من توی یک ماه گذشته کل زندگیم را از تولد تا حالا مرور کرده ام . از زادگاهم در سمنان، مردگانم در قم. دوستان مدرسه و دانشگاههایم .حتی آلرژی پوستی که چند سالی بود ازش خبری نبود دوباره پیدایش شده. همیشه شهریور برای من ماه پر برکتی بوده و البته شعبان. خب توی همین روزها هم شاید زندگی ام یک ورق دیگر هم بخورد. چقدر سخت است که برای اولین بار توی زندگی مجبور باشی که انتخاب کنی. آن هم فقط یک نفر.

باز هم خل شده ام.

+ mojas ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸
comment نظرات ()

 

+ mojas ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

بلندگوی کاشته شده روی میله ای که از زمین برآمده با ریتم تند می خواند:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم که برخیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت دیگر اید

یک جایی توی دل کویر سوار چرخ و فلک.شهر چه کوتاه است و چه کوچک. اما خیال انگیز. من اینجا زاده ام ۲۵ سال و اندی بیش.

- توی همین زایشگاه

گل هاشم در آغوشم میگیرد. دخترش تازه عروس شده. فقط یادم میآید که سالها پیش توی حیاط خانه شان سوار گوسفند شده بودم و عکس گرفته بودیم.

موبایل زنگ میزند. حسین از دوبی.

- نه . من تهران نیستم. جلسه آقای دکتر هم نمی توانم بیایم.

دکتر چه احمق و دوست داشتنی است. فیلم نشانمان میدهد. و بعد آداب همسریابی میگوید. همان جلسه اول رفتم و دیگر لقای فیلم را به عطای همسریابی بخشیدم. دکتر تاکید دارد که یکی از دو طرف باید شروع کند. حسین می گوید این مبتلا به ماست. من یاد میثم میافتم . نمیدانم چرا.

آسمان کویر با ماه روشن است که هرکاری میکنم که عکس خوبی از ماه بگیرم عکس خراب می شود.

؛ وقتی که ماه تمام باشد اگر به آن نگاه کنی دیوانه تر می شوی؛

فکر میکنم کدام؟ چه کسی است که باید به او فکر کنم. الان کجاست؟ مجید گفته بود این روزها خیلی رمانتیک شده ای. سحر هم سالها قبل از اینکه از ایران برود از یکی از این کتابهای فال خوانده بود (وقتی ۱۲ سال بیشتر نداشتم و سرم را به روال سالهای مدرسه تراشیده بودم و رمانتیک نمیدانستم یعنی چه) که متولدین شهریور رمانتیک نیستند.

چرخ و فلک می ایستد. مرد می گوید خوش آمدید. پیاده می شویم .  وقتی که با سرعت ۱۵۰ رو به آفتاب  می رانی و برق جاده توی چشمت است و زمین تا کیلومترها بدون حتی تپه ای گسترده است وقت خوبی است که خیال ببافی. همین

+ mojas ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۸
comment نظرات ()

 

بعد از نمی دانم چند سال دکور اتاقم را عوض میکنم. کتابها و لباسها را جابه جا میکنم. دلم تازه می شود.خیلی وقت بود کتابهای داستان و شعر دست نخورده بودند.ردیف کتابها را که نگاه میکنمُ دل دلدادگی مندنی پور هر بار چشمم را متوقف میکند. چرا نیمه کاره اش گذاشتم؟ یادم نیست. حالا که دلم تازه شده باید بخوانمش.جلد اول را ورق می زنم کناری می گذارم. یادم نیست تا کجا خوانده بودم. از یک سوم اول فصلی را انتخاب میکنم. فصل که تمام می شود داستان دوباره توی ذهنم شکل میگیرد. همانجایی است که داوود به روجا شکش می برد.

بعد زمزمه های یحیا است که می خواهد روجا را از داوود بدزدد. و روجا است که توی دل زمزمه میکند:

{دختر پادشاه موهای طلای داشت. چشمهای سبز داشت. گفت تو معما را حل نکردی. گفت سرش را بزنند. گفت هر کی حالا معما را حل کند من زنش می شوم و من دلم خواست بوی شیره کاج می داد زیر بغلهایم و بوی شکوفه آلبالوی وحشی میداد دهانم.

 دروغ می گویی .چون می خواهی.دروغ می گویی... بوی آلبالوی وحشی بدهد صدایم. بوی شالیزار بدهد کف پایم... همه تان دروغ می گویید. چقدر شیرین عقلید که نمی فهمید زن می فهمد.به رویتان نمی آورد. توی دلش می خندد. چون زن خیلی قوی است. سنگ شو لای بوته های تمشک. سنگ شو. تنه درخت شو.تنه زربین شو چون کارت که تمام شد باز هم دروغ می گویی.بوی قارچ میدهی و دختر پادشاه می گوید سرش را بزنید}  

به حال و روز خودم فکر میکنم و ای کاش جرئت داشتم یا می شد که کاکایی باشم . حتی کاکایی بدون روجا.

خیلی چیزها را نمی شود گفت. یعنی بهتر است نگویی ولی من چه میدانم که دلم می خواهد که می گوید بگو . بگو که چه چیزهایی اتفاق می افتد توی این روزها که عجیب است . که غریب است. حداقل جالب است. چه حس پیچیده ای است که قلبت را مشت میکند. نمی دانی شادی یا غمگین. در عین حال چقدر ساده است.

این را که من آدم خلی هستم دوستانم این روزها زیاد از  من می شنوند. ولی انصاف داشته باشید که سخت است. من که امادگی خل بودن را داشتم این اتفاقات خل تر کرده است. انصاف داشته باشید. 

+ mojas ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
comment نظرات ()

 

بچه که بودم پدرم کارمندی، چیزی بود که همه اش باید مسافرت می کرد. بیشتر جاها هم خانواده اش را با خوش می برد.. من توی یکی از این ماموریتهای پدرم به دنیا می آمدم. توی یک جایی مثلا کویری و خشک . اون هم توسط یک دکتر مثلا پاکستانی یا بنگلادشی. در گیر و دار بزرگ شدن من مملکت زیر و رو می شد و جنگ، انقلاب، و اتفاقات عجیب غریب می افتاد . مثلا وقتی نوزادی چند روزه بودم منو می دزدیدند. بعد یه جورهایی پیدایم می کردند.

وقتی بزرگتر می شدم مملکت آرام شده بود و من توی یک مدرسه مذهبی درس می خواندم. توی آن مدرسه به ما از کتابهای معمولی گرفته تا رمل و اسطرلاب و رقص و تئاتر و سینما یاد می دادند. توی مدرسه همیشه یک آدم معمولی بودم یا نسبتا خنگ. بعد دانشگاه قبول می شدم. دانشگاهم هم مثل مدرسه ام عادی نبود. مثلا آنجا تیراندازی و کارهای چریکی یاد می گرفیتم و سفارتخانه ها را تصرف می کردیم. چند تا از دوستام می مردند توی این قضایا و من توبه میکردم . یک معلولتی ، زخمی چیزی هم ا ز آن دوران باقی می ماند. توی دوره دانشگاه مثلا یک شکست عشقی می خوردم. راستی یادم رفت بگویم . توی دانشگاه رشته ادبیات فارسی می خواندم و بعد عاشق عکاسی می شدم و از اتفاق یک استاد توپ عکاسی هم رفیق فابریکم می شد که آتلیه اش را در اختیارم می گذاشت.

دانشجو که بودم دانشگاهها شلوغ پلوغ می شد و ما با یک سری از بچه ها مثلا یکجایی محاصره می شدیم و همین می شد یه اتفاق بزرگ تو زندگیم. یا مثلا توی جنگ با یک سری دوستانی آشنا می شدم و با آنها مثلا خاطره هایی پیدا می کردیم و جنگ یا آن قضیه دانشگاه که تمام شد من می شدم فیلمساز، البته بعد از چند سال. توی این سالهای میانی من که درسم توی ادبیات تموم شده بود مدرک مهندسی می گرفتم و باید می رفتم توی دهات و کویر برای مردم مثلا سد و کارخونه و نمی دونم چه چیزای دیگه می ساختم. توی این سالها شاعر هم می شدم و مثلا سل می گرفتم .

بعد که فیلمساز میشدم در مورد اون جنگ یا مثلا اون قضیه دانشگاه فیلم می ساختم و بعد از چند تا فیلم یه هویی یه لامپی تو ذهنم روشن می شد و روشنفکر می شدم. توی همین هیری ویری  وقت ازدواجم می شد. می رفتم خواستگاری. هر جا می رفتم قبولم می کردن و من از ترس می زدم زیرش تا اینکه بعد از پیچیدن این حرفا میون مردم هرجا می رفتم ردم می کردن یا حتا تو خونه هاشون راهم نمی دادن. بازم عذب اوغلی می موندم و به همین خاطر باز شروع میکردم به ساختن فیلمای ضد نظرات اولیه ام . دولت از دستم شاکی می شد (مثلا اونا طرفدار جنگه یا قضیه دانشگاهه بودن) و من رو زندانی می کردند. تو زندان با یه جاسوس قدیمی، یه اقازاده که قبلا همکلاسی ام بود و یه آدم منحرف جنسی هم سلول می شدم. نزدیک انتخابات که می شد دولت آزادم می کرد. جلوی در زندان عاشق دختره جاسوسه می شدم. ولی چون وقتی  از زندان بیرون می اومدم سرم تاس شده بود به من جواب رد می داد و من بازم شکست عشقی میخوردم.

قاطی می کردم و هرچی پول داشتم یه بلیط یه طرفه می خریدم برای آفریقا. مثلا از تهران تا کینشازا را با قطار می رفتم و بقیه اش رو با قایق. توی راه یه دولتی کودتا می کرد و من رو استخدام می کرد تا براش بجنگم. چند سالی می جنگیدم و بعد که سازمان ملل اونجا رو آروم میکرد من بیکار می شدم. ده سال اونجا سرگردون بودم. مالاریا رو هم علاوه بر سل می گرفتم و بعد سفیر امریکا تو اون کشور افریقایی همینطوری الکی ازم خوشش میومد و من رو می برد آمریکا. تو موزه هنرنیویورک نمایشگاه عکسهام رو میذاشتن و جشنواره شون فیلم هام رو نشون می داد. تو ایران برای نمی دونم چندمین بار انقلاب می شد و اپوزیسیون من رو میکرد رییس دولت دموکراتیک سلطنتی مشروطه. دیگه عمرم به آخر رسیده بود و پت پت می کردم که یه یارویی که مست بود می یاد و من رو موقع افتتاح یه برجی بلند تر  از برج میلاد هل میده پایین. به خاطر همین اسم منو میذارن روی اون برجه.

 

اخر الامر: امروز که گذشت ربع قرن را طی کردم.

+ mojas ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
comment نظرات ()

 

می خواستم دو تا مطلب بنویسم که دارم می نویسم و بعدا می گذارم. از دوستان عزیزی مثل میثم و زری و پری خواهش می کنم به اسم خودشان کامنت بگذارند تا ما از نظراتشان استفاده کنیم. ضمنا بهتر نبود تلاشی که می کنید را معطوف به نوشتن در بلاگ زیبای خودتان بکنید تا کامنت پرانی! البته همین که این بلاگ سوت و کور را روشن می کنید ممنون
+ mojas ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٧
comment نظرات ()

 

lebanon

+ mojas ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

 

این روز ها که میگذرد

.......

ای روز ها که می گذرید

آهای روزهای گذران

آهای!

+ mojas ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

 

حسودی شبهای زمستان در میان چله تابستان زنده شدند

حسودی خنکی ها و سرد های پای چنار

حسودتر شده ام

و روبرو تا هر جا که فکر کار میکند

روزها کمرنگ تر و عضلاتت لخت تر می شوند

چرا این گرمای تابستانُ آن عرق شیراز یا آن سرمای شب یلدا دیگر غلظت قدیم را ندارند

چرا حتی شرم

حتی عصبانیت

حتی مرگ

جذبه شان را از دست داده اند

خب ما هم میآییم اما میداینم آخرش کجاست

{توی پیچهای جاده قدیم لواسان به تهران که میپیچی. وقتی شب از نیمه گذشته باشد اول به یاد چند تا فیلم سینمایی می افتی و بعد گرد آرزوهای کودکی نمی دانم به چه قرینه ای زنده می شوند که می خواستی مهندسی بشوی و توی یک دهکوره یا توی پالایشگاهی در جنوب کار کنی یا درس بدهی . اما حالا توهمان مهندسی هستی که توی شهر با دیوارهای بلند هر روز صبح ... و هر روز شب.

حتی فکرش را هم نمیکردی که روزی دلخوشی ات چند ۰ و ۱ توی آنتنهای اینترنت باشند و هم صحبتهایت آدمهایی که نمی بینیشان و صدایی از آنها نمی شنوی }

+ mojas ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸
comment نظرات ()

 

abbas

از کمدی تا حماسه و از حماسه تا کمدی! نمیدونم چه ربطی به این زمونه داره ولی وقتی دیدمش برام جالب بود.

راستی

جاده ها چه کش آمده اند

و تو چه عاشقانه میخوانی

و علف چه زود می خشکد.

+ mojas ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٦
comment نظرات ()

 

صبحانه من

اينجوری نگاهم نکن

من تورا خواهم خورد

ور روز م شب خواهد شد وقتی تو ديگر وجود نداری

و صبحی ديگر صبحانه ای ديگر روی ميز منتظر من است

غمگين مباش

و اينجوری نگاهم نکن

 

 

+ mojas ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٦
comment نظرات ()

 

سياه

سفيد

هرم گرمای کوير

سراب

سرخ قرص آفتاب

طلای خاک

آسفالت يخ زده ميان کوير

خواب زير سايبانی از خاشاک

باد کويری

مردم کوير

 

 

چه می شد اگر تابستان ما هم اين شکلی بود؟

+ mojas ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٥
comment نظرات ()

 

 

 

دل سراپرده محبت اوست             همه عالم گواه عصمت اوست

 

خدا بيامرزدت حافظ.

+ mojas ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧
comment نظرات ()

 

سرش رو بالا گرفت. لبخند تلخی زد. دستش رو به ديوار تکيه داد و توی جيب ژيرهنش رو  نگاه کرد. آفتاب استوايی داشت خاک تفتيده رو می سوزوند. مرد سياه جلو اومد و صداهای از گلوش در آورد که نمی شد به اون حرف زدن گفت. دستش رو از رو ديوار برداشت و خودش را روی ديوار سر داد و نشست. پاهاش رو ستون کرد.

يک کيف پارچه ای خاکی رنگ جلوش افتاده بود. مرد افريقايی به او پشت کرد و رفت.دستی به موهاش کشيد. لاشه هواپيما زير آفتاب برق ميزد. درختهايی با شاخ و برگهای بزرگ تک و توک توی پهنای بيابان ديده می شدند. خواست فرياد بکشد. اما نه. عکسی از جيب پيراهنش درآورد و توی هوا رهايش کرد.

اينجا آنجا نبود.

+ mojas ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧
comment نظرات ()

 

+ mojas ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢
comment نظرات ()

گل من تو راز مارا به کدام ديو گفتی؟

گل من پرنده ای باش و به باغ و باد بگذر

مه من شکوفه ای باش و به دشت و آب بنشين

گل باغ آشنايی گل من کجا شکفتی؟!

که نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد

نه کبوتری که پيغام تو آورد به بامی

نه به دست مست بادی خط آبی پيامی

نه بنفشه ای نه جويی نه نسيم گفتگويی

نه کبوتران پيغام نه باغ های روشن

گل من ميان گلهای کدام دشت خفتی ؟

به کدام راه خواندی به کدام راه رفتی ؟

به اميد ها نشستيم و به يادها شکستيم و در آن سياه منزل به هزار واده مانديم و به يک فريب خفتيم

گل من تو راز مارا به کدام ديو گفتی؟

 

 

م.آزاد

 

 

يادش بخير! (قديمترها می گفتيم ای کاش!)

+ mojas ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢
comment نظرات ()

 

از کجاش بگم. مثل هميشه. خيلی معمولی. يه سلام و عليک و يه خداحافظی. بيشتر چيزی نبود. حتی مثل قديم همون يه ذره هم دلم تکون نخورد. طولانی نبود. گفتم که خيلی معمولی و کوتاه.

اميدوارم. خپله و کوتاهه. تا حد زيادی هم نفرت انگيز. حرف درستی نيست اما ... درسته سعی می کنم اين حرف رو نزنم. ببين چقدر خوبه که تو بهم مشورت بدی که چه بکنم يا نکنم.خب از استاده ميگم. می گفت اينايی که تو دنيا معروف ميشن (منظورش عکاسها بود) يا همجنس بازن يا يهودی.

من مثل هميشه ته کلاس ميشينم. از حس هنريه بچه ها حالم به هم ميخوره. ديوارهای خط خطی و بی روح انگار آثار ارواحی که قبل از ما اينجا درس خوندن نشون ميده. ژسره گفت عاشق شده. استاد قبليو می گفت. می گفت خودش شاهد بوده که وسط کلاس با همش اس ام اس بازی ميکرده. يه خنده ريز چندش آور ميکنه. دختره ادامه ميده که : ديگه تدريس نميکنه. چسبيده به زندگی . اونم بعد ۲۰ سال . 

در مورد اون خپله چيزی ننوشتم. خوب بود عزيزم؟

 

اينجا چند وقتی است بوی عکس نمياد و من از اين متاسفم. 

+ mojas ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۱
comment نظرات ()

 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که ندیده ای شبی را گذرد به سان سالی

 

دیروز ، سه شنبه 19 اردیبهشت هشتاد و پنج ، ساعت دو و نیم کلاسم توی دانشگاه تموم شد. از دانشگاه که بیرون امدم، بوی گلهای که پیرمرد باغبون توی دانشکده کاشته بود به دماغم خورد. لازم نبود تا شیراز برم، این بوها را همینجا ، وسط تهران هم می شد پیدا کرد. شاید تنها چیز دوست داشتنی این دانشکده همین باغچه کوچولوش باشه. به خصوص برای امثال من که لیسانس رو توی یه دانشگاه درندشتی مثل پلی تکنیک گذروندیم و همه جور موجودات و اتفاقات خارق العاده دیدیم، یه دانشکده فسقلی که طی 20 سال گذشته هیچ صدایی ازش درنیومده جذابیت دیگه ای نداره. اما به هر جهت همین هم غنیمته ، وقتی فکر می کنم که تا یک ماه دیگه، دانشگاه تمومه و دیگه جایی نیست که بری و توش فکر کنی، کلنجار بری و تراوشات مغزیت رو تحلیل کنی، سعی می کنم این ماه آخر  تمام لذت را ببرم.

داشتم می گفتم، از دانشکده اومدم بیرون، ماشین زیر آفتاب داغ شده بود . سوار شدم، به سمت نمایشگاه کتاب. اینبار، فکر کنم برای اولین بار، تنهایی. نمایشگاه غلغله بود. آدم بود که از در و دیوار می ریخت. از الف شروع کردم ، به "ن" که رسیدم، شلوغی غرفه های معروف و کتابهای ادبیات تو چشم میزد. خیلی سعی کردم که یه کتاب داستانی، رمانی ، شعری بخرم. چیزی ندیدم که بشناسم خوبه، یادم افتاد اون موقعها که از این و اون اسم کتابهای جدید رو می شنیدم. خیلی از کتابها تکراری بود. مثل اون خانم فروشنده نشر مرکز، چهار سال بود که همانجا بودند. نویسنده های ایرانی کم کار بودند . هنوز تب ترجمه بعضی از خارجیها داغ بود . یه سری اسمهای جدید خارجی هم مطرح شده بودند.

بعد رفتم سراغ کتابهای تخصصی، راستش نمی دونم من تخصصم چیه، ولی تقریبا تمام کتابایی که خریدم شبیه هم بودند. مزه نمایشگاه کتاب اینه که توش کتابایی بخری که مال کار و درس نباشه ، و من این مزه رو احساس نکردم. هوا داشت تاریک می شد. یه بار دیگه همه سالنهایی را که دیده بودم دور زدم. از وسط راهروها که می رفتم، آدمها، کتابهای دستشون و دورنمای غرفه ها رو دیدم. خیلی چیزها تکراری بود. انگار فرهنگ این مملکت از موقعی که هم سن و سالای من 5 ، 6 سال پیش وارد عرصه بلوغ فکری شدن تا حالا فرق چندانی نکرده، اخوان، فروغ ؛ شریعتی و سروش، هدایت و جلال، اینها هر روز تکراری تر میشن.

از سالن بیرون اومدم، تازه یادم افتاد که تنهام، موج جمعیت از سرخیابانهای پهن نمایشگاه تا انتها می رفت. کسی نبود که باهاش یا بهش حرفی بزنم.  انزوا، تنهایی، بزرگ شدن، استقلال یا نمی دونم چی. چند سالی به سعی خودم ، یا به قسمت عقب افتاده بود اما انگار نمیشد جلوشو گرفت.

احساس کردم تو این شرایط خیلی فرقی نمی کنه الان اینجا که وایستادم تهران باشه ، ایران باشه یا هر جای دیگه، وقتی که خلاء شد حتی فرقی نمی کنه باشی یا نه. برای همه پیش اومده وقتی که با یکی حرف می زنین، احساس کنین هرکی داره حرف خودشو می زنه، جمله ای که تو میگی ، جوابی که اون می ده و ادامه اش، دو تا مونولوگ یا خودگوییه که ربطی به هم نداره، اما برای احترام به طرف مقابل تو میذاری اون مونولوگاش رو وسط مونولوگ تو بگه و برعکس. به خاطر همین، شاید راحت تر باشیم اگر هرکی مونولوگ خودش رو بگه.

شب، بعد از یه ساعت گیر کردن تو ترافیک نمایشگاه رسیدم خونه، کسی خونه نبود، کلید هم نداشتم، برادرم تو راه بود. قرار شد من غذا بگیرم تا اون با کلید برسه. رادیو پیام یه اهنگ جفنگ گذاشته بود. موج رو عوض کردم. گوینده رادیو فرهنگ گفت ".. با صدای شهرام ناظری". میخواستم برم یه جایی غذا بگیرم که تا حالا نخورده باشم، دور هم نباشه. غذا رو گرفتم، افتضاح بود. تا برسم خونه برادرم رسیده بود. نشستم جلوی تلویزیون، اخبار داشت نامه احمدی نژاد به بوش رو می خوند. یکی دو تکه از پیتزا نخورده بودم که تلفن زنگ زد. بعد از احوال پرسی، پرسید چرا زن نمی گیری، دیگه وقتشه.

نا خود آگاه ذهنم برگشت تو نمایشگاه، پارسال همین موقع بود که فلان استاد فیلمسازی رو با زنش تو نمایشگاه دیده بودم. چشمهامون توچشم هم افتاد اما سلام نکردیم. زنش نصف خودش قد داشت.  هر سال تو نمایشگاه یه چند تایی از آشناها رو میدیدم. حتی بعضیا رو فقط می شد سالی یه بار تو نمایشگاه دید. اما امسال تو کل اون چند ساعت، یه چهره آشنا هم ندیدم.

( الان که اینو دارم می نویسم یادم اومد یه آشنا تو نمایشگاه امسال دیدم. منشی خانه داستان ، همون خانم مهربون، که تو دفتر خانه داستان چادری نبود و بیرون چادری بود . صورتش مهربون بود، انگار یه موقعی خیلی می شناختیش)

نمی دونم همه اینها رو ، و اون چیزهایی رو که ننوشتم به خاطر چی انقدر برام مهم شده، به خاطر کامنت عارفه، نمایشگاه کتاب، تموم شدن دانشگاه، شاید فضای سیاسی ، عوض شدن فضای دوستیها یا هر چیز دیگر.

 

شب تا صبح قلبم نامیزان میزد.صبح که بیدار شدم، یه سری به اینترنت زدم. هر لحظه که یادم می افتاد دیروز چه شده، از نمایشگاه تا آن تلفن کذایی خودم را لعنت می کنم. به زمین و زمان فحش میدهم.

 

 

 

پی نوشت: اون شعر اول رو شهرام ناظری توی رادیو فرهنگ خوند، نمیدونم درست نوشتمش یانه.

 : بلاگ احتمالا برای همین است که حرفهایی که نه می توانی بزنی و نه نزنی را توش بریزی، چه بهتر که آدمهای کمی هم انرا ببینند.

 

+ mojas ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٢
comment نظرات ()

 

 

+ mojas ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
comment نظرات ()

 

 

 

مصلحت ديد من آنست که ياران همه کار

بگذارندو خم طره ياری گيرند

 

 

 

دلم توی اين هوای ارديبهشت شعر ناب پارسی می خواهد

 

+ mojas ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

 

http://www.dasphotography.com

+ mojas ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

 

ترکيب می شود  ميان من و ما هزار چيز

کوتاه تر ز لحظه

چشمان ترس ديده و شادان چه نرم   سخت

ترديد را فرو خورده می رود

امروز هم مثال هزار بار دگر

ترديد را شکست

يک کاهگل فرو ريخت و رفت

 

 

ـ چه عجب!

+ mojas ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

وقت است که باز آيی

+ mojas ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۳
comment نظرات ()

 

سرما که فروکش کند. سال که عوض شود. اشوبها که خوابيد بی سر و شدا از کمين بياييد بيرون. مستقيم تا هدف پيشروی کنيد. بدون هيچ حاشيه ای . ماموريت ما همين است . تکرار می کنم . بدون توجه به اطراف . با تمرکز روی هدف. هيچ چيز نبايد مانع مان بشود.

ديوارهای سفيد شهر تازه باران خورده بود و مردی با بارانی سفيد از کوچه ای که تا آخر شهر امتداد داشت جلو می آمد.

+ mojas ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

 

سفر هر چه کوتاه يا نزديک هم که باشد دوی آدم تاثير زيادی دارد . به خصوص که زمستان باشد و جاده برف و  بوران. مقصد هم شمال سر سبز و خصوصا که به نوعی وطن اجدادی ات هم باشد . اينها را اضافه کن به حال و هوای چند تا کتاب که مربوط به اين فضاها باشد يا مثلا مقصدت شهر نويسنده هايی مثل نجدی يا رادی باشد.

همه اينها به جای خود. ولی توی سفر ديگر کسی شخصيت استاندارد هر روزه را ندارد.

حالا که چی؟

همين جوری. گوش دادن به حرفهای صندلی پشتی يا جلويی توی اتوبوس يا هم دم شدن با افرادی کع به جز سفر باهاشان دمخور نمی شدی هم قضيه است برای خودش.

خيلی چيزها را توی اتوبوس که برمی گشتم دلم ميخواست بنويسم و از آنجا که بلاگ سهل الوصولترن وسيله منتشر کردن است موکول شد به تايپ کردن توی آ» که حالا که رسيده ام می بينم که بيشتر چيزها يادم رفته .

خب حيف شد.

راستی فرکانس تغييرات روحی بنده آ»قدر روی بلاگ تاثير گذاشته که خيلی ناهمگون می نمايد.

خب؟ 

این یه تبلیغ تو خیابونه تایم نییورکه. حالت چشمها اما....

 

+ mojas ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٧
comment نظرات ()

 

هزار جاده رهست از کجا به کجا

من آن کجای حقيرم تو آن هجای سما

رخت تقدس عشقست و باده سهم عدو

تو از کجا من مسکين ز داربست هجا 

+ mojas ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢
comment نظرات ()

 

شمايل صبح به دوش آرام که بيايی بنشينی

چشمانت را گره بزنی به آخر جاده که توی گرما کش ميآيد و قوس بر ميدارد

رنگ خاک که طلايی شده و درختان که برگ داده اند

خودرويی به شتاب از جاده می گذرد

به سان اسب يا هرچيز ديگر که با شتاب بشناسيش

آنگاه نسيم می وزد

شمايل صبح که به دوش داشتی تکانی می خورد و به هوا ميرود

و خاطرات از اين هم سيال ترند اگر فراموش نشوند.

+ mojas ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢
comment نظرات ()

 

هوا چقدر سرد شده

+ mojas ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

 

بنام خدا

 

اتو بیوگرافی

 

شاید حدود 15 سال پیش، اتاق من کتابخونه بابام بود. یک اتاق غناس که دیوارهاش قفسه های کتاب بودند. عمدتا کتابهای عربی ، بقیه هم یا شعر بودند یا درمورد ادبیات بودند. اون روزها مثل خیلی از بچه ها، کلاس ادبیات و انشا یکی از تفریحاتم بود. توی وقتهای بیکاری یا هر چند وقت که کتابها رو جا به جا می کردم، به جلد و داخلشون یه نگاهی می انداختم .

چند باری هم که با پدرم به دانشگاه تهران رفتم .

این ها تمام خاطرات من ازکلمات، کتابهای شعر و نثر قرنهای قبل، ادبیات بود. همینجور سالها می گذشت و این تجربیات فردی برایم شکل خاطرات هیچ وقت تجربه نشده از زندگی در فضای ادبی بود. هر چند وقت یه استاد ادبیاتی یا یه شاعری رو که با پدرم میدیدم، این تخیل من بود که پیشینه ای از اینها تو ذهنم می ساخت. شاید تصویری که تو دبیرستان از آینده ام داشتم چیزی جز یک دانشجوی ادبیات فارسی  یا یه چیزی شبیه آن نبود.

همونطور که گفتم گذر زمان این تجربیات را تبدیل به خاطره کرد. بعدتر ، زمان دانشجویی، یه حادثه باعث شد که برم کلاس داستان نویسی. نمی دونم روانشناسا چی می گن، ولی توهم ادبیاتی من با حضور توی کلاس و شاید مراوده با آدمهایی که چنین توهم مشترکی داشتند تشدید میشد. سالهای خوبی بود و الان خاطرات قشنگیه. همین موقعها ، همونقدر که عاشق شدن به زنی که تو اتوبوس بلیطشو بهت میده تا به راننده بدی مسخر ه است،(این مثال رو استاد داستان می زد) من فکر کردم که از یکی از دخترهای کلاس خوشم میاد. دلیلشو اگه بخواید، دقیقا بر می گرده به اون توهم ادبیاتی، چون اون از حافظ شعر زیاد حفظ بود، ادبیات خونده بود و با شعر آشنا بود.

این فکر احمقانه ، بدون اینکه یکبار باهاش حرف زده باشم  و با مرور لحظه های شعر خوندنش و یا تفسیر کردنهاش ادامه یافت. خب بعد از اینکه کلاسها تموم شد خیلی اتفاقات افتاد. توی اون سالها، بعد ازمدرسه و طول دانشگاه، یکی از همکلاسی های قدیمی ام بود که دیدنش، حرف زدن باهاش و احیانا با هم بیرون رفتن هامون، اون تخیل ادبیاتی(تخیل اینکه من دارم ادبیات را درست و کامل هضم میکنم) تشدید میکرد. اما بعد از مدتی ، کم کم رابطه ام با اون هم تغییر کرد. 

علی رغم تمام سالهای قبلی زندگی ام ، من با کلمات و شعرها هیچ ارتباطی نداشتم ، دیگه حتی اون هفته ای یک بار کلاس فارسی  یا انشا، ادبیات ترم یک دانشگاه و حتی کلاس داستان هم وجود نداشت. من قطعه  بزرگی از گذشته ام رو از دست داده بودم.(چه واقعا اون را هیچوقت داشتم یا نه!)

بعد مثل یک عاشق شکست خورده دست و پا میزدم تا یک سرنخی از ادبیات رو داشته باشم. چند تا بلاگ که اون حس رو داشتند پیدا کردم . گه گاهی به خاطر کلمات قشنگشون عاشق نویسنده اش می شدم. باز هم زمان گذشت.

حالا، نمیدونم بعد از چند وقت حافظ رو باز کردم. در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند ..... که با این درد اگر در بند درمانند در مانند.  همه اون کلمات زنده میشن. چقدر کتاب که ای کاش می خوندم. چقدر شعر هست توی کتابها که تا بحال به گوشم نخورده. چند ساله که یادم میره یه کتاب از بیدل دهلوی بخرم.

 

باید یکی رو پیدا کنم که برام شعر بخونه، قول میدم عاشقش نشم. قول.

 

+ mojas ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸
comment نظرات ()

 

توی يک قطار که ادمها ايستاده اند و نشسته اند و صبح است

بليط قطار از بالا تا پايين به زبان چينی نوشته شده و تمام مردم به غير از ۳ ۴ نفر چشم بادامی اند

در هوای ابری و نمناک شهری به اسم نان جينگ که اولين بار است اسمش به گوش ات می خورد

قطار که حرکت کند

باد که بوزد

در دوسوی عينک روی چشمهايت جريان تصوير را در پنجره ها می بينی

و به همين سادگی است که تجربه می کنی

 در يک جای پرت دنيا

توی يک قطار درجه ۲

کنار چينی ها

با دو فرانسوی همسفر شوی

چقدر ميشد زندگی را ساده گرفت

هنوز هم می شود

وای خدای من

چقدر آسان و راحت بود

و توی اين حس غريب

نمدانم پل تداعی از کجا راه را به خاطرات می کشاند و مغز دنبال چه حرفها که نمی رود

شايد يکی از دو راهی ها يا چندراهی ها را اشتباه آمده باشيم

شايد دفعه بعد در آمريکای لاتين يا شاخ آفريقيا

 

تکمله:سوغاتی سفر به شرق دور

 

+ mojas ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٠
comment نظرات ()

 

۱- اينکه خيلی وقت باشد که بلاگت سر نزده باشی بد است.

۲-اينکه به بلاگهای ديگر سرک نکشی بد است

۳- اينکه کسی را نداری که هفته ای چند بار بی دليل با او صحبت کنی بد است .

۴- اينکه با هرکی برخورد می کنی حس متقابل نشناختن همديگر را تشخيص دهی بد است .

و خوب است اگر توی اتاقت کاغذ عکاسی اشته باشی و بدانی تا هيچ وقت ديگر اتاق تاريک نداری که رو يشان عکس چاپ کنی و از لفاف درشان بياوری جلوی نور بگذاری و تيره شوند و صورتی شوندو زرد و تاريک تاريک تا نمی دانم کی چه رنگ ديگری بشوندو خاطرات رنگ و وارنگ توی ذهنت بچرخندو ندانی کی بود و کجا و بود و ذهنت نتواند مرتبشان کند. بعد چرخه تکراری زمان بچرخد و دوباره مثلا از جلوی کلاس داستانی رد شوی يا به جلسه نقد فيلمی دعوتت کنند يا مثلا جزينی را توی روزنامه شرق ببنی يا توی محل کار زنش. صبر کنی تا شايد حسينی را توی نمايشگاه کتاب ببينی يا فلانی و بساری را .

اين را يادم باشد که يک موقعی (شايد هيچ موقع) بنويسم که داستان رفتن قاطی مرغها چه فراز و نشيبها دارد و تا از سرت نگذشته چه اتفاقات عجيب و غريب که نمی افتد.(يک جمله فيلسوفانه : اين برهه از زندگی-شايد برای ما ايرانيها مثل تمام زندگی- شفاهی می گذرد و هيچکس آن را مکتوب نمی کند برای دردسرهای بعدش.)

۵ شنبه ها . به خصوص دم ظهر . هوا که پاييزی باشد . که با بيايد و همان دور و برهای محله های مرکزی تهران باشی. هوا بوی دودی می دهد که خاطره انگيز است .و قسم می خورم بوی دود مرا مست می کند. ۵ شنبه ها آهای ۵ شنبه ها . هر جا هسيتد . هر کدامتان هر جا هستيد سرتان سلامت باد که ما ديگر شايد هر چند ماه يکبار فرصت کنيم که ذهنمان به شما مشغول شود آی ۵ شنبه ها.

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

سلام شمعدانی!

+ mojas ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸
comment نظرات ()

 

«یادم نمی ياد »

با اجازه عکاس

 

+ mojas ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٥
comment نظرات ()

 

 

 

سلام

پاييز

(سلام را با  احساس- به رنگ نارنجی -در گوشه ای تاريک -وقتی تنها هستيد - در حاليکه شايد صورتتان

نمناک باشد-آهسته و روان - بدون هيچ تکلفی بگوييد. در مورد پاييز نکته خاصی لازم نيست رعايت شود.)

 

 

+ mojas ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٥
comment نظرات ()

 

در سايه سار شب

يک لحظه بيشتر

بر رخ او

دل نظر نکرد

ديوانه من نگفته ام که شد اما

آن چشم مست

از هر رگ و پی ام

جز آهی هزارساله

از ديده هام

به جز خالی نديدن او

چيزی فرو گذاشت؟

گريه يا خنده چه فرقی می کند وقتی دستانم چشمانم و دلم جزبودن تو را

احساس نمی کنند؟

هر چند بد و پليد

هرچند پر ز گناه

 

----------------

گر راهمان به سوی تو نيست

بگذار در کناره راهت قدم زنيم. 

+ mojas ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٩
comment نظرات ()

گفتم

گفتم :این کلمات چقدر سرد است . سرش را بالا گرفت . روی شیشه عینکش یک تار مو افتاده بود. دستی به موهایش کشید . چشمانش بی حال بودند. گفتم خسته شدی ؟ سرش را تکان داد که نه. گفتم اگر خسته ای باشد برای بعد .می دانستم خسته است ولی می خواستم خودش بگوید که باشد برای بعد . جرعه ای چای نوشید . گفتم خیلی وقت بود که چشمهات را اینجوری ندیده بودم .گفتم یادت میاید 2 سال پیش، بندر گز، سر چه موضوعی بود ؟ خنده ای در صورتش شکل می گیرد . می گویم :چه زود تمام شد . انگار.... چه زود تمام شد. از پشت میز بر می خیزد. به سمت پنجره می رود . نمای شهربا خیابانهای شلوغ . هوا گرفته است .

" اگر تقویم روی دیوار نباشد ، آدم متوجه نمی شود که پاییز است یا بهار."

می گویم : پس خسته شده ای.

بر می گردد سمت میز . کاغذها را برانداز می کند.

"چقدر دلم می خواهد یک بار لحظه های 2 سال پیش را زیر دندانهام مزه مزه کنم. شنها را با کف کفشهای پلاستیکی علامت گذاری کنم . "

می گویم:خب انگارخستگی ات در رفت . پشت میز می نشیند . می گویم: منظورم را می فهمی، کلمات انگار یخ زده باشند، بد توی دهن می چرخند.

 

+ mojas ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٧
comment نظرات ()

 

نگاه کردم به گوسفندها

که سرهاشان چسبيده به آسفالت سرد کوهستان دنبال علف می گردند

علف را با ع می نوشتيم با الف يادم نبود

می دانستم وقتی که علفها سر از آسفالت در آورند

شايد گوشت پاچه يکی از گوسفندها

صدها کيلومتر آن طرف تر

لای دندانهای سفيد يک نفر

که شايد روزی معشوقی داشته باشد

گير ميکند .

 

(سوغاتی سفر به کوه  آ===========)

+ mojas ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦
comment نظرات ()

 

صبح زود که هنوز دم هوا و هرم گرما آدم را نپخته .نور کمرنگ که از سر اتوبان بالا می آيدماشينها کم کم زياد و زيادتر می شوند .کولر ماشين و شيشه عينک دودی و پيرهن خنک هيچکدام دم و گرمای هوا را از بين نمی برند . توی اتاق اداره پشت ميز کار چشم توی چشم مونيتور که می نشينی هرچه باد کولر گازی و آبی و پنکه به کله ات بخورد احساس تلف شدنت را کم نمی کند وقتی بدانی در ازای پول داری آينده ای را می فروشی که می شود رويش شرط بست يا حداقل به آن اميدوار بود .

 

غروب بجای اتوبان می اندازی توی شهر که حالا ديگر طرح ترافيک نيست تا حقوق چند روزت را جريمه بدهی و از خيابنهای شلوغ می گذری و طولانی ترين راه را انتخاب می کنی که راه به اندازه يک دور کامل کاست توی ضبط طول بکشد. دل دل می کنی که وقتی ماشين روی پل پارکينگ خانه وايستاد نوار برگشته باشد اول.

بعد از اين همه مدت بد نبود .

فعلا

+ mojas ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳
comment نظرات ()

 

آب بوی آب می دهد 

شب ها هوا تاريک است .

خامه و ماست و شير سفيدند و بزغاله ها را ننه بزی ها می زايند .

سال .....و ماه و ... هفته هفت روز است.

احوال شما چطوره ؟

+ mojas ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥
comment نظرات ()

 

آی سياست

زبانمان را بريده بوديم . درهای مغزمان را بسته بوديم و هرچه از قبل مانده بود پای آن درخت سرو در روستايی نزديک شيراز دفن کرده بوديم تا طوفان بخوابد و روزگار چرخی بزند که شايد سر فرصت سراغ سرو برويم و بقچه خاطره هامان و بازش کنيم . گذشت و گذشت و گذشت . آدرس آن روستا که از ذهنمان رفت آدرس همه شهرهای دنيا هم گم شدند و ما مانديم بی زبان و قوه عاقله توی شهری که ساختمانهاش مثلث بودند و مستطيل  کوتوله . روزگار توی اين چرخشش گير کرده بود و دست ما را توی ژوست گردو گذاشته بود . با زور زدن يا پول يا جراحی و عمل هم نمی شد زبان مرده ای حيوانی چيزی را پيوند زد که لا اقل به زبان حيوانات حرف بزنيم . دوستانمان پير می شدند و عقل آنها هم که بقچه پيچ نبود زائل می شد . نفس می شد کشيد ولی می دانيد حتی مزه هوا را هم بدون زبان نمی توان فهميد . اين شد که راه افتاديم توی بيابانها . کناره شهرها و گشتيم و نيافتيم و گشتيم و نيافتيم .

 

موخره :

 آيينه ها

در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آيينه ها که دعوت ديدارند

ديدارهای کوتاه

از پشت هفت ديوار

ديوارهای صاف

ديوارهای شيشه ای شفاف

ديوارهای ............

 

قيصر امين پور

 

+ mojas ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد   

ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد

يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت   

يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد

شوخی مکن که مرغ ذل بی قرار من  

سودای دام و عاشقی از سر بدر نکرد

هر کس که ديد روی تو بوسيد چشم من   

کاری که کرد ديده من بی نظر نکرد

من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد

+ mojas ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٢
comment نظرات ()

 

تنها

تنها

کنار گذر می پيچد توی اتوبان . نور چراغ ماشين عقبی از آينه جلوی ماشين می پاشد توی صورت راننده . صدای راديو يا شايد ضبط را نمی شود درست شنيد . زير لب زمزمه می کند . ماشينی به سرعت از کنار او می گذرد . چراغهای وسط اتوبان نور رنگ و رو رفته ای را روی آسفات پخش می کنند .تابلوهای سبز رنگی به سمت چپ اشاره می کنند . چراغ چشمک زن . دنده خلاص می شود و در طرف راننده باز می شود .

جاده

چه غريب است .

+ mojas ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٩
comment نظرات ()

 

۵ شنبه ها وقتی ساعت يک می شود

هوا گرم است.روی صورتم چند دانه عرق نشسته . پيراهن به تنم می چسبد . کيف را از دست راست به دست چپم می دهم . دانه های عرق را با آستين پيراهن خشک می کنم .  قدمهايم کند می شوند . انگار که همه دنيا فرياد بزنند که برو . نايست . ومن ايستاده ام . لاستيک ماشينها تند و تند می چرخند . آب توی جو شيرجه می زند . گرمی آفتاب برگهای چنار را می سوزاند .  اينجا نبود . نمی خواهم حرفش را بزنم . هر جا گشتم خبری نبود . توی برجها يا آلونکها . همينجا ها توی يک خانه آجری که شايد ۵۰ سال پيش ساخته اند بوده . استخوانهای سينه قلبم را قلقلک ميدهند .  ميدانم که هيجان زده شده ام . کيف را به دست راست می دهم . شايد روزی - زمانی - جايی يا کسی ديگر . 

+ mojas ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

گرما

سرما

داغی

تيزی

سبزی و خرمی و شادابی و بهار نارنج

ابهام خنده ای از پشت شيشه بخار کرده قطاری که از کنار جاده گذشت و هزار تا چيز ديگه

دارن از اونجوری که بودن يه جور ديگه ميشن.

+ mojas ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٥
comment نظرات ()

 

اين چشمه خيس

آن کوه بلند

و به اندازه يک چشم

يک گوش

و يک خستگی روزانه

صبح تنها تر از اين است که هست .

 بايد نگريست

يا که گريست .

+ mojas ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

 خيلی وقته درگير اينم که يه ليست از دغدغه هام برای زندگی رو بنويسم . الان شرايط داره عوض ميشه . ميترسم همشون يادم برن يا گم بشن . متاسفانه با افزايش حجم تجربيات تاثير هر کدوم از اونها کمرنگ تر ميشه (بالاخره ما هم کتاب می خونيم .) حالا که به اون نميرسم يکی از تصوير های ذهنی کمرنگ شده ای که توی اين ۸ سال تقريبا نابود شده پيدا کردم .اينواز وبلاگ بارونی(آقا طيب) به نقل از شاعرش کش رفتم . يه جورايی اوايل دانشگاه اين شکلی بود ولی حالا هيچ شکلی نيست .

کجايی شاعر که دلم ميخواست توان شعر نگفتن رو

 

 

آسمان بود و خدا بود  و نمی شد بگذرم

صحبت از عشق شما بود و نمی شد بگذرم

صحبت از یک گنبد نیلی و یک دنیای پاک

شهر خوب قصه ها بود و نمی شد بگذرم

صبح تا شب: پیش هم دنبال بازی بچه گی

لی لی  و گرگم هوا بود و نمی شد بگذرم

آسمان بود و شما بودید و یک حوض بلور

لحظهء خوب دعا بود و نمی شد بگذرم

چشم هاتان خوب یادم هست: نمدار و نجیب

وای! بدجور آشنا بود و نمی شد بگذرم

اشتباه از من نبود آقا! خدا هم شاهد است

عاشقی تقدیر ما بود و... نمی شد بگذرم.

 

 

 

پيوست :

کجايی  که دلم ميخواست توان شعر نگفتن رو ازت ياد بگيرم .

جواب : توی يه آپارتمان کوچيک پر از کتاب که سرت توی يه کتابه و داری به ماريای خودت فکر می کنی .

+ mojas ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

 

{ از يه جايی شروع شده اما ........}

تمومش کردم يا نه تمومش کرد . شروعش يادم نيست يکی دو تا نيگاه بود پای تخته . يه چند ساعتی توی کلاس نورگير و قشنگ يه گوشه تهران که از پنجره اش ميشد بوی دود رو احساس کرد . همش همين بود . ولی خيلی طول کشيد . بايد زودتر قال قضيه کنده ميشد . ديگه داشت خيلی کهنه می شد .

شوخی نمی کنم . همش همين بود . شايد مثلا يکی دو بار از کنار هم رد شدن و حداکثر يه جمله حرف زدن . خوب شد تمومش کرد . داشت برام درد سر می شد . برای خودش بيشتر . بايد يه روزی اينطوری ميشد . خب دنياست ديگه . ما که نتونستيم عوضش کنيم .

ميدونی چقدر کاغذ سر اون قضيه سياه شد . چه بی خوابی که به سرم زد . خب آره خريتم بود . ولی تهش ... نه ته تهش خريت نبود . يه تجربه ناب بود . از شوخی گذشته اگه اين تجربه رو نداشتم احساس آدم شدن نداشتم . همينه . همينا بود که می خواستم بهت بگم . حرف زياده . ولی ميدونی يه جورايی پشتم رو خالی کرد . خب هرچی نبود يه دل خوش کنک يا يه نقطه اتکا بود .

بد نيستم . می گذره ديگه .ولی خوب شد تمومش کرد .

 

{هر جور که بود الان ديگه تموم شده . اميدوارم !} 

+ mojas ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

 

قور قور

+ mojas ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٤
comment نظرات ()

 

هو الرفيق الاعلی

هو الرفيق الاعلی

هو الرفيق الاعلی

هو الرفيق الاعلی

هو الرفيق الاعلی

+ mojas ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢
comment نظرات ()

 

{خيلی دلم ميخواد بشينم و يکی دو ساعت يه بند حرف بزنم . اسمون ريسمون ببافم . خيال پردازی کنم . حالا هر چی بود فقط فک بزنم . }

 

وقتی يه همچين چيزی رو توی يه وبلاگ به هم ريخته مثل اينجا می خونيد چه احساسی پيدا می کنيد . با اينکه خيلی رک و صادقانه است ولی احساس خوبی ايجاد نمی کنه . از اون چيزايی که از نوشتنش پشيمون می شی . همش دلم می خواد خاطره يا وصف حال خودم رو اينجا بنويسم ولی . يعنی می دونيد مثلا وقتی تو تاگسی ام يا قبل از خواب تو رختخوابم يا مثلا دارم يه فيلم می بينم  کلمه ها و جمله ها تو ذهنم شکل می گيرندو مثل يه جاده راه ميفتند . ولی پای کامپيوتر همه چی می پره .

همين الان يه جمله ديگه از ذهنم پريد . بايد يه تور پروانه گيری بخرم (می دونيد چی می گم ؟) هميشه فکر می کردم و می کنم که راحتی خيال برای زندگی مثبت مضره . الان من تو ی راحتی خيالم . هر چند وقت يه بار که يه بادی میزنه تو صورتم   مخم وا ميشه .

 

{نه هر چی زور بزنی نميتونی رک باشی . من که می دونم تو هيچ موقع اون حرف آخرو نمی نويسی . اينم از يه جور ترس و محافظه کاری يا خود خواهيه .} 

 

+ mojas ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

 

امسال نيز يکسره سهم شما بهار

ما را در اين زمانه چه کاری است با بهار

 

از پشت شيشه های کدر مات مانده ام

کاين باغ رنگ کار خزان است بی بهار

 

حتا تورا ز حافظه ی گل گرفته اند

ای مثل من غريب در اين روز ها بهار

 

ديشب هوايی تو شدم باز اين غزل-

صادق ترين گواه دل تنگ ما بهار

 

*

گل ها ی بی شميم به وجدم نمی کشند

رقصی در اين ميانه بماناد تا بهار

 

 

محمد علی بهمنی

+ mojas ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

ارغوانی شب کوير طولانی تر شده وقتی نيست . صدا ها همه همهمه شده اند وقتی که صدای تو نباشند . کوير غريبی می کند وقتی که دور می شوی .

يادت رفته شايد . يا هيچ وقت اهميت نداشته که بخواهی بدانی دل کسی تنگ می شود وقتی سوز می زند توی صورت و هوا تار است . وقتی صدا ها همهمه اند و کسی حرف از تو نمی زند .

شايد هم ...........

+ mojas ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

 

حس و حال امتحانات با هوای سرد بق کرده و آفتاب بی رمق انگ همند . ولی حيف که نميشه تا آخر عمر وسط زمستون امتحان داشت .

شايد نبايد انقدر صاف حرف زد ولس بعضی وقتا ميطلبه . دلم برای خيلی ها تنگ شده . چقدر زود ميگذره . اگه مطمئن بودم که يا کشيدن ترمز دستی زندگی چپ نمیکنم ماشين رو تو سرازيری خاموش نمی کردم .

+ mojas ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

 

صدا که می زند

نگاه که می کند

انگار خاطره ای از ذهنم کنده می شود .

+ mojas ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٧
comment نظرات ()

 

انگار که خيلی نگذشته باشد . همان کاجها با همان سر و وضع برف نشسته پای کلاس نشسته اند و به ما می خندند . يادم نمی آيد چند سال پيش بود و يادم نمی آيد کاج بود يا صنوبر آنها که از ريشه کندنشان و جايشان ديوار ساختند . ولی از بچگی ها کاج دبستان تو يادم است که با برگهاش زنجير درست می کرديم .

 

+ mojas ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۸
comment نظرات ()

 

سلام پرنده . حالت خوبه ؟

+ mojas ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

گفتم : بيا

- يه لحظه

می گم : بيا . تورو خدا بجنب .

- گوشی . رو من حسا .....

گفته باشم : يک بار . به خاطر خودت .

خنديده و رفته با صدای سنگهايی که از زير لاستيک در می روند . گذشته باشد فصلی يا سالی يا تاريخی . مانده باشم همانجا که بودم . صدای ناله آمده باشد و من ته دلم همه را بخشيده باشم .

سگ نشو .

جواب نداده بودم . صدای خنده بوده و نور و همه جور صدای ديگر که نبوده ام و کلمات از آسمان می ريختند به رنگهای خالص پاييزی . ای کاش مرده ها زنده بودند . ای کاش پاييز ماندنی شود . 

 

 

+ mojas ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

 

سلام که می کنی جواب نداری انگار که نيستی يا اوست که نيست يا صدا وفضا و رمان است که نيست تا جواب نشنوی و باز صدا بزنی صدايی را که نيست تا باشد و به گوشی برسد که نيست و بفهمد کسی که نيست و از جنس همان صدايی که نيست جواب بدهد که آهای فلانی روبراه هستی؟

(راستی يه موقعی يه بلاگی بود با اسم در باره هستی من که نمی دونم چند وقته تعطيل کرده . فحشها و تيکه هاش با حال بودن يادش به خير)

+ mojas ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٥
comment نظرات ()

 

دستانم

و نگاهم

با هرچه تو هستی

و با هرچه تو باشد

هرروز

راز و نياز می کنند

تا که .............

+ mojas ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٩
comment نظرات ()

 

قشنگ

پاييزی

سرد

مثل تو

ومثل همه چيزهای خوب دنيا

نگاه خواهيم کرد

و خواهيم ديد و سبزنای وجودمان شکوفه خواهد زد .

+ mojas ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

سانتا د لا کونترانتز

+ mojas ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٥
comment نظرات ()

 

اسکولانتيارز دی فوتاژ

+ mojas ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٤
comment نظرات ()

 

رفته کانادا . رمانتیک تر از این نمیشه . بعد جمشید مشایخی گوشی تلفن رو پرت می کنه  روی میز و با ویلچر میره سمت پنجره .

بعد از ظهر جمعه ی دلگیر و از این خیالات . حوصله ام داره کم و کمتر میشه . این زندگی لغنتی هم سخت گیر تر میشه .  اون تریپهای گذشته هم که پوسیده اند و به هیچ دردی نمیخورن . "چالکا"یی شده این زندگی . شهریور و رجب و این هفته و تابستون و 23 و سه سالگی هم با بقیه گذشتنی ها رد شدند . پایان نامه هم که تموم شد . نه ! چیز جدیدی هم شروع نمیشه .

همیشه از این می ترسیدم که خلا های خالی ذهنم رو با مبتذل ترین فیلمها و خوراکیهای ذهنی پر کنم و الان دارم همین کارو می کنم . آخه " شمعی در باد " فیلمه که حالا یه صحنه چرندش همه اش توی ذهن زیبای من تکرار میشه . خوب هر چقدر جلوی مصرف رو بگیری عطشت زیادتر میشه .

بابابابابابابام بام .

 

+ mojas ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٧
comment نظرات ()

 

ابری . باز هم شهريور شروع می شود و هوا نمیدانم ابری است يا آفتابی و نمی دانم به من ميخندد يا بازی ام می دهد و اينجا توی ويلای دور افتاده از شهر و ادمها و سيم و برق نمی دانم اسمان بالای سر تو هم می بارد يا نه . شهريور ماه قشنگی است که بهترين ماه خداست و چشمهای دودو زن همديگر را خوب می شناسند توی اين حال و هوا .

+ mojas ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱
comment نظرات ()

 

ثبت شود

زير قطره های باران هر شهر که می بارد .

و ثبت شود روی ساقه های گندمزار

و ثبت شود روی ميکرو فيلمهای همه ارشيوهای دنيا

بوسه اش داغ نبود .

 

+ mojas ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۳۱
comment نظرات ()

 

کوچ

کوچ به دورترين ساحل سبز .

و پنجره هايی که ديوار ندارند .

 

بدون رودرواسی ميخوام بگم که سفر به يک کشور امريکای جنوبی برام مثل يه عقده بزرگ شده . حالا چه ربطی داره من بی خبرم .

 

(آشفتگی اسمش بود يا .... يادم نيست )

+ mojas ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٤
comment نظرات ()

 

اگر بخوام خيلی ساده و صريح و احمقانه بگم موقعيت متزلزليه . دقيقا اونجوريه که نمی شد فکرش رو کرد . خيلی عادی و به سرعت پيش ميره و کاری هم نميشه کرد . گفتم که خونه داری برو زن بگير . سبيلشو  با دندوناش گرفت و گفت : منتظرم ببينم نتيجه فوق چی ميشه . اونقدرها هم موقعيت متزلزل نبود . دکتر پرسيد فکر ميکنی چش باشه . گفتم : جنون گاوی . دکتر نخنديد . دو نفر اومدن دست و پامو گرفتن بردنم تو يه اتاق کوچيک و نمناک . صدای بارون می اومد . قهرمان گفت درسته که من اينجا اسمونو نمی بينم ولی صدای بارون رو می شنوم .شما چرا خيس نشدين. ستاره ها گفتن ما از اسمون اومديم نه دروغ می گيم نه اذيتت ميکنيم .

عکس خودشم زده صفحه اخر کتابش . عکس بچه هاش هم هست .  ميگم مسخره . می پرسه زن گرفتنمو ميگی . ميگم با تو نبودم . يقمو ميگيره . ميگم ول کن . الان فرمون از دستم ول ميشه می اوفتيم تو دره . يه مشت می زنه تو صورتم . عينکم خرد ميشه . ميگم اره زن گرفتنت رو می گفتم . با اون زن .... . فرمون رو می پيچونم .  به سمت دره . ۲۰۶ . بعد از سه سال عمليات فرسايشی پولشو از بابام گرفتم . ولی اون چيزی که می خواستم نيست . يه آهوی مدل ۷۰ شايد با حالتر بود . آهو توی دره پايين ميره . ملق ميزنه ولی ما هنوز سالميم . يقم تو دستاشه . ميگم همون زن لکاته رو ميگم . تورت کرد . از تو خرتر کسی نبود که گيرش بياد . ۲۰۶ کمک فنراش خيلی حساسه . برای چاله های تهران فقط يه آهوی مدل ۷۰ خوبه . يادم رفت ازش بپرسم برای سقوط از گردنه حيران آهو بهتره يا ۲۰۶ . دستهام رو با دست بند به تخت بستن . هوا خيلی نم داره . می ترسم استخونام بپوسن . حوصله مقاومت ندارم . ميگم جنون گاوی داشت . بازجو مثل خرس نعره می کشه . می گم  توالت . زبونمو نمی فهمم . من هيچوقت فرانسه بلد نبودم . با شلاق می زننم .

نتايج فوق اومده .فلسفه قبول شدم . به خاطر رتبه خوب می تونم همزمان جامعه شناسی هم بخونم . مسخره ام ميکنه که تو از اولشم شعور مهندس شدن رو نداشتی . خفه اش می کنم . همونجا ته دره چالش می کنم . قول ميدم که اون لکاته هم بغلش دفن بشه .

بايد از يکی دو ماه ديگه فوق و شروع کنم . بذارين به ثبت نام برسم . خودم بر ميگردم خودمو معرفی می کنم . می تونين ماموراتون رو باهام بفرستين .خب با دانشگاه تماس بگيرين بهشون بگين من زندانی ام ترم اول رو مرخصی رد کنن . خواهش می کنم . من هيچ مقامومتی نمی کنم .

 

 

+ mojas ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

 

gerrd lange

gerard lange

+ mojas ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

برای اينکه يه خورده باشم . يا حداقل هنوز نرفته باشم .

 

drop

+ mojas ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٧
comment نظرات ()

 

می دانم .شايد هيچوقت . خب به من چه . يا ازمن چه کمکی ميخايد؟ نه . بعيده بتونم . نميشه . خودتون راحت ترين اگر من نباشم . آره . تا دفعه های بعد . در خدمتم . لطف کردين . به سلامت .

 

به همين سادگی .

+ mojas ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

يک بيت شعر

يک فاصله و چند اه متوالی و ملال اور .

خجالت نميکشند از راه رفتنشان

تن پير جاده خيس

وسر کوه تاس

و نگاه پيرزنان بر گودی زير گلو .

از يادم نميروی . شايد تا چند روز ديگر يا زمانی که تورا ديگر به ياد نياورم . ملال اسم عموزاده هايم بوچ که ميرقصيدند وقتی توی اب غرق شدند و من تاس بودم و کوه تکرار ميشد و نم جاده مرا به هيچ جا نميرساند .

+ mojas ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٥
comment نظرات ()

 

بی حوصله و بی حال و خوابالو مثل همه جوونای ديگه و البته بيکار.

نمايشگاه کتاب مثل همه ميريم و بعضيا رو بعد از مدتها ميبينيم . فروشنده نشر مرکزو چشمه و چند جای ديگه قيافه هاشون تکراری شده . از اون چهذه هايی که ميشناسيشون ولی اونا نميشناسنت . مثل خيلی از چهره های دانشگاه که از بغل هم رد شديم و ميشناسيم و نميشناسيم .خب همين . مايثم دات پرشين بلاگ دات کام  هم به جمع بلاگ های ميت پيوست . برين براش کامنت بزارين که ديگه ننويسه .( يا بنويسه . فرقی نميکنه .)

+ mojas ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢٢
comment نظرات ()

 

8- بوق آزاد

خب ميدوني داشتم مي اومدم سر راه ديدمش . دمغ بود . تو دلم گفتم كه اين گه هميشه گهه . يه سلام عليك گرم كرد . روبوسي هم كرد . راستش رو بخواي يه چند ثايه اي منو بغل كرد و به خودش چسبوند . چندش آور بود ولي .. خب دلم براش سوخت . ميتونست الان يه جوراي ديگه زندگي كنه . مثله آدم بياد و بره . اين حرفهاي احمقانه رو هم فراموش كنه . يعني اگه خودش اين حرفا رو فراموش كنه ، كم كم بقيه هم يادشون ميره . من كه اين طوري فكر ميكنم . كت قهوه اي مدل قديمي پوشيده بود . يه پيرهن آبي كم رنگ كارمندي هم تنش بود . راستش رو بخواي حاضر بودم با هر كسي تو اون خيابون سلام عليك كنم به غير از اون . ولي وقتي خداحافظي ميكرديم يه نيگاهي تو چشام كرد كه بد جوري دلم براش سوخت . آره بازم ميگم دلم براش سوخت . بوي نفتالين نمي داد . اتفاقا يه ادكلن خوشبوي خارجي زده بود . نميدونم چرا فكر ميكنم اصلا اون بايد خيلي قبل تر ها به دنيا ميومده . از كارش نپرسيدم . ولي داد ميزد بيكاره و داره چرخ ميزنه . نه ، معتاد ، نه . تو صورتش كه نشون نميداد معتاد باشه . تو دانشگاه هم اهل اين حرفا نبود . فكر نميكنم . شايد . شايد هم پيغمبر باشه . من كار دارم . غذام هم ديگه شده . كاري نداري  .  راستي اسمتو نگفتي . اسم قشنگيه . بازم ميتونم بهت زنگ بزنم ؟  آره . شماره تو وقتي ميگرفتم روي يه كاغذ نوشتم . همين ساعت خوبه . آره براي من هم مناسبه . فكر نميكنم ديگه اين يارورو ببينم . شايد دفعه بعد در مورد موسيقي حرف زديم . يا سينما . موافقي؟ اين جور آدمها  سابقه شون خيلي اهميت نداره . شايد دفعه هاي بعد بهت گفتم . كاري نداري ؟ پس تا بعد ....  بوق آزاد .....

 

 

***********

ملحقه :

بوقهاي آزاد

به تعداد تمام كلمات

 

+ mojas ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱۳
comment نظرات ()

 

با عرض پوزش چون اين متن بازخوانی نشده و خام خامه. 
 
 
 
 
۵-كافه بستني
 
 
صدايش مي زند كه "كجايي شب شد ، بجنب كه دير است "
"آب بياوريد، آينه بياوريد ، هلهله كنيد . چرا نميخندي عزيز تر از جانم ؟ چرا عزا گرفته اي توي جشن ؟ پا بكوبيد . خوش بگذرانيد ، وقت شادي است ."
#تلو تلو ميخورد بين جمعيت كه موج ميزند و سينه ها به هم فشرده مي شوند . دستها را بالا گرفته اند . انگار كه بخواهند زمين را امتحان كنند پا ميكوبند كه سفت است يا نه . دستها را به هم ميكوبند . صدا بلند ميشود . مثل موج شبهاي توفاني كه به پيشاني ساحل بكوبد . هاراي ميكشد . فشار جمعيت است كه بالا و پايين ميبردش. صورتهاي خندان به هم ميخورند و گيج است بين آن همه دست و رقص و صداي هلهله صورتها مي خندند و به هم ميخورند و يكي ميشوند. هي كم ميشوند و كمتر ميشوند تا يك صورت ميشود . لبخند ميزند و پشت چشم نازك ميكند .#
 " صداش رو كم كنيد لطفا ، ما صداي همديگر رو هم نميشنويم ."
 مرد صداي ضبط را پايين مياورد. به سمت ميز خودشان ميرود .
" بستني ."
"قهوه فرانسه ..... بريم ؟"
"من كه ميخوام برم توام مياي ؟"
نمي آيد . نشسته است توي كافه و صورتش يخ زده است و نگاهش روي شكل بستني پوستر بالاي سرش ميچرخد .
"اومدي؟"
" آره ، صدا كم شد نه ؟"
ساكت مينشينند . تا يك ساعت بعد صورتحساب را جلوشان بگذارند.
" بريم ؟"
"برو كه بريم ."
باران به شيشه هاي ماشين ميكوبد . برف پاك كن باران را كنار ميزند و دوباره روي شيشه مي مالد .ضبط ماشين خش خش ميكند . صداي گنگ تار است يا تنبور ." من هيچوقت اين چيزها را ياد نميگيرم ."
"  فردا ميبينمت ."
  در ماشين را ميبندد . دستي تكان ميدهد . برميگردد و كليد ر ا توي قفل مي چرخاند .
خش خش برگها را، اگر با ماشين هم از روشان رد شوي ، ميشنوي . باران كمتر ميشود تا قطع شود و دانه هاي آخر روي شيشه مانده اند . جاده نمناك است . خيابانها خالي اند .
مي راند تا جلوي كافه كه حالا تعطيل است .يك مهتابي ته مغازه روشن است . جوانك گارسن زير مهتابي دراز كشيده و به تلويزيوني كه نور را توي صورتش مي رقصاند نگاه مي كند . در ميزند .
" نه .بايد از صاحب مغازه اجازه بگيرم ... . خب بيا "
پوستر را از ديوار ميكند . لبه اش پاره ميشود .
" ببخشيد "
" اهميتي نداره "
گارسن پول را توي جيبش مي گذارد و كركره را پايين مي كشد .
آمده بود . دستهاشان را توي جيبهاشان كرده بودند و ميلرزيدند . بعد سكوت طولاني گفته بود :" تو اين سرما الكي اومديم بيرون . همونجا نشسته بوديم  . هنوز 1 ساعت نشده بود كه بيرونمون كنن . "
دوباره سكوت كرده بودند . آنقدر راه رفته بودند تا خسته  شوند و بعد هر كدام تاكسي گرفته بود و رفته بود خانه خودش .
"هميشه همين را ميگفت كه ديراست . دوست داشت كه عجله كند . خيال ميكرد كار واجبي دارد . اگر ازش ميپرسيدي من ومن ميكرد و ميگفت : كار خاصي ندارم ولي خب ......."
"آخه راه رفتنم كاره . يا برو سينما . برو تئاتر . برو تو كافه بشين . اقلكن تو پارك قدم بزن "
يك دستش به فرمان است و با دست ديگر موج راديو را عوض مي كند. امسال باران خيلي كم شده است . باران نميزند كه برف پاك كن را روشن كند و صداي راديو خش خش كند . ماشين را كناري نگه مي دارد .
# باد مي وزد توي مازه گاو و صدا مي پيچد توي گوش مردمي كه زانو زده اند . هام هاما هامما . ها هام هاما ..... .دست را ستون بدن ميكنند و بر ميخيزند . زنها به ميان مي آيند و مردها اطرافشان حلقه مي زنند . مردها دست در دست يكديگر مي چرخند . صداها بالا مي رود . هامما هامما . هام هام هاما . حلقه تنگ مي شود زنها فشرده مي شوند . مردها عقب مي روند . با صداي بلندتر . اينبار هجوم حلقه سريعتر است . هاها م هاها . نعره جسد بلند مي شود .هوآ . بلند و كشدار است . مردها خشكشان مي زند . زنها همه رو به سوي جسد كرده اند . يكي از زنجيره هاي حلقه جلو مي آيد و به هسته زنان نزديك ميشود .زنها پشت به آنها دارند  .حلقه متوجه حمله شده  ، تنگ مي شود .مي كوبد به هسته . هسته كوفته مي شود . زنها به زمين مي خورند .
 حلقه باز ميشود . جسد صداي زيري بيرون ميدهد . #
" با من باشي به هيچ چيز نميرسي . به هيچ چيز . "
بستني و قهوه را جلوشان مي گذارد . " كدوم ؟"
" اگر گفتي توت فرنگي روي بستني پوستر چه رنگيه  قهوه مال تو ."
" زرده . ها ؟"
" آفرين . درسته "
سرش را مي چرخاند طرف پوستر . بستني سفيد است كه پودرهايي از بالا رويش پاشيده مي شوند .
" ولي اينكه توت ...."
# طبق اين نظريه نور همه چيز را بي رنگ ميبيند . در برابر تجلي نور ، همه چيز يكسان است . همان بي رنگ بي رنگم  ، نه از رومم نه از زنگم.
پسركي بلند شده بود پرسيده بود : همه چيز يكسانند ؟ پس بود و نبود هم يكسان است . استاد سر تكان داده بود .#
" چرا ! نميبيني ؟ اونجاست . از دست كافه چي ول شده داره مياد پايين . "
" نه ."
سكوت ميكنند .
"  كادر همين قدره . پشت كادر ، جلوي كادر ، بالا ، پايين هيچي نيست ."
" مزخرف نشو . بريم . "
" رفته باشيم  ."
" من دارم كور ميشم . حبر ! ميشنوي "
"راحت ميشي . آروم باش . آروم ."
نميدانست . خواند : صم بكم عمي . نمي دانست . فرياد كشيد . صداهاتان را نميشنوم . آهاي فريشتگان . خدايتان كجاست ؟
# فريشتگان فرياد بر آوردند : كور باد . دور باد از چشم نا پاكت  . دور باد . و نعمتها ازتو بر گرفته شدند . حلالها بر تو حرامند . " و حلالهاشن را حرام كرديم به ...."  تو را ياراي آن نيست كه مي طلبي . فرو شو ."
دستها شان را بالا گرفته بودند و مي گريستند . صورتها خيس بود و تنها خيس بود از عرق . دستها در هوا لرزه مي انداختند . پوستها باد مي كردند و مي ريختند . صدا نبود . جرم انسانها در خلا صدا مي لوليد .
# عرصه تنگ مي آيد با همه گشادگي اش . صدا جرم مي شود . بو جرم ميشود .حس جرم مي شود . جرم جرم ميشود . #
" قرار بود با هم ازدواج كنيم . بعد "
" بعد چي ؟"
" بعد اينطوري شد .  فكر مي كردم اينطوري ميشه كه طولش دادم . همش امتحان ميكردم . حتي يكبار هم درست عمل نكرد . حتي يكبار . همش صداش رو بلند مي كرد و  همش چشماش دودو مي زد ، تا اينكه "
" كور شد ؟"
" كور شد ، كر شد "     

 

+ mojas ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳٠
comment نظرات ()

 

 

7-
 
     وهب معجزه كرده بود نرسيده به قله . به امير گفت صدايت قشنگ نيست . امير گفت راست ميگي . < حبر> به امير گفت باز هم بخوان . امير نخواند تا قله . آسمان  به قرمزي  ميزد . دو سه نفري وضو كردند و نماز خواندند . دراز كشيدند تا هوا روشن شد . بساط چاي راه انداختند و صبحانه خوردند . همه مشغول خوردن بودند كه وهب بلند شد: " اكنون حجت من بر شما تمام است در آياتي كه بر شما آوردم . خواه پند گيريد يا نه ". اميرگفت : بتپ حال نداريم . وهب چشمهاش را درشت كرد و به امير زل زد .
-        باد بالاي قله كه باشي سريعتر ميوزد .سردتر است و پوست را خشك ميكند .
درازكش روي سنگهاي زبر ميرود گوشه خلوتي . طاق باز دراز ميكشد . از جيب كوله كتاب را در مي آورد .
-        اصلا حال باز كردن كتاب رو هم ندارم چه رسد به خوندنش .
امير كه كنارش دراز كشيده بود بين خميازه هاي كشدارش گفت .
-        اين همه راه آمديم هنوز خواب از سرم نپريده .
-        تو اهل چي هستي ؟
-        يعني چي ؟
-        يعني موسيقي ، كتاب ، سينما ، ورزش ؟
-        همه شون . منظورت رو نمي فهمم .يه خورده از اون كتابت بخون ببينيم خوابمون ميبره .
" گمب . صداي سوت خمپاره مي آيد و انفجار . بوي گل وتكه هاي تن انسان توي دماغش مي پيچد . لاشه گاوميش افتاده توي گودال . پشنگه هاي گل و سرب روي صورتشان مي پاشد . پا ميكوبند . چكمه ها گل را ميكوبد . به رديف يك .كلاهخود رو ي سرها مي رقصد . نعره ميكشد به رديف يك . حوصله مرده كشي ندارم . به رديف يك .تن له شده انسان يا حيواني زير پاها له ميشود . لايه گل چكمه ها ، سرما و خيسي پاها حس را گرفته است . پا ميكوبند به رديف يك توي گل و خمپاره به سوي دشمن . سوت خمپاره اي توي گوش مي پيچد . صداي ناله مي آيد . بوي خون شنيده نميشود .  "
امير خوابيده بود . وهب را هيچكس محل نگذاشته بود كه رفته بود لب پرتگاه نشسته بود و به ته دره خيره شده بود . دستهاش گره خورده بود به زانوها و رعشه خفيفي داشت . باد هم بادگيرش را مي لرزاند .
-        جالبه ، موبايل من آنتن ميده . روي قله كوه .
وهب از جا پريد .
-        صدا ، همانجور كه تك تك آيات ما در تمام نقاط اين فضا منتشر است ....
كسي به او گوش ندادكه بعد از لحظاتي ساكت شد .
-        بر ميگرديم . به رديف يك .
"چشم به چكمه هاي نفر جلو . پا جاي پاي نفر جلو . زمزمه و پچ پچ ممنوع . ژ3 ها مسلح . "
امير جلوي گروه به راه افتاد و حبر پشت سر او . امير گفت :
-        اون كتابي كه پايين ميخوندي هميني بود كه برام خوندي.
-        آره .

 

 

*********************

 

+ mojas ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

-

 

من ، خوب من ، مي دانيد من ، يعني يك صدايي به من گفت تو پيامبر مني . صدا خيلي غريب بود . خيلي آشنا بود . تمام اتاق بوي خوبي گرفته بود . انگار تمام سلولهاي مغزم را زنده  ميكرد . صدا گنگ بود . تا چند روز گيج بودم  . همان شد كه اولين بار مشروط شدم . ترم 6 بود . آخرهاش . مي گفتند چيزي به مهندسي نمانده . همان شد كه درس خواندن كم كم از كله ام افتاد . تا معلق شدم و اخراج .

نه ، صدا تكرار نشد . يعني بعد از آن ديگر هيچ چيزجديدي اتفاق نيفتاد . خوب ميدانيد ، قبل از آن نامزد داشتم . او هم ولم كرد . ماشين خريده بودم . فروختم . دوستان زيادي داشتم . همه شان را پراندم .

هعمينجوريها بود كه تنها شدم . كارم به اينجا كشيد . اوايل بيشترشان مي نشستند حرفهام را گوش مي كردند ، مي خنديدند . مسخره بازي در مي آوردند . بعضي هاشان سفارش مي كردند بروم پيش دكتر ، آخوند فلان مسجد . يكي هم گفت بيا دود بخور تا مقامت بالاتر هم برود . در گوشم مي گفت من پيامبر مخفي ام . معجزه هم دارم  . دود معجزه آسا . نميدانم مسخره مي كرد يا نه . خيلي جدي حرف ميزد . مي دانستم تفريحي مي كشد .

همه اش همينها بود .  بعد زندگي ام خيلي معمولي شد . كنار خيابان يا توي مسجدي قهوه خانه اي مي خوابم . مردم مي گويند درويش است . مي گويم درويش نيستم . مي گويند معتادي ؟  سر تكان مي دهم كه نه . مثل سؤال جوابي كه از ديوانه ها مي كنند ، يكي يكي مي پرسند ، عاشقي ، فراري هستي ، زنت بيرونت كرده . همه را مي گويم نه . كسي نمي پرسد پيغمبري ؟ كسي ديگر دنبال آيه نيست . مردم حتي معجزه ها نميترساندشان . معجزه دلشان را زده . خودشان را پيغمبر مي دانند .

ديگر چه بگويم . نه دزدي  كرده ام . نه جنايت كرده ام . نه ترياك ميكشم . كار هم نميكنم . خدا پيغمبرش را گرسنه نميگذارد . فالگير و رمال هم نيستم يعني اينكار ها را بلد نيستم . آنموقعي كه دانشجو بودم ، 15 سال پيش ، ورزشكار بودم . نميدانم چه ورزشي بود ، ولي يكبار قهرمان شدم .  ديگر هيچي . من همين ام . بعد از آن صدا ، صداهايي بعضي وقتها توي گوشم مي پيچند ولي مي دانم الكي اند . الكي نه . بدلي هستند . اوريجينال نيستند . چه جوري بگويم انگار دستكاري شده اند . سر راه  يكي قبلا آنها را شنيده . حرف نميزنند . صدا هاي گنگ باد انگار . صداي انسان شايد وقتي كه  بي منظور توي حلق مي پيچد .

آقاي دكتر من اين همه حرف زدم . ديچر هيچي ندارم بگويم .

 

" خب عزيزم . ما به اينها مي گوييم توهم . در كيس شما اين توهم خيلي طول كشيده و زندگيت را نا بود كرده . بايد زودتر از دستش خلاص شوي . چند تا قرص هست آنها را مي خوري . خوابت زياد ميشود . ولي بعد از مدتي اچر جواب گرفتيم قطعش مي كنيم ."

اگر جواب نگرفتيم ؟

" اجازه بده باهات رو راست باشم . راه حلهاي ما هيچوقت صد در صد نيستند . در بهترين شرايط 95 درصد بهبودي داريم . در مورد شما همه چي 50 50 است . ولي با اراده همه چيز رو ميشه درست كرد . اگر نتيجه نگرفتيم قرصها رو ادامه ميديم . يا راه حلهايي كه هر روزه تو دنيا پيدا ميشن اعمال مي كنيم . هيچوقت نا اميد نباش عزيزم . آخرش اينه كه بايد به پيغمبري تو ايمان بياريم . كه اينم چيز بدي نيست . كي از تو بهتر ."

+ mojas ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

 

۴- دل دلدادگي

 

اتوبوس درب و داغان از پيچ و واپيچ  جاده بالا و بالاتر مي رود . همه لباسهاي كوهنوردي پوشيده اند. بادگير ها را به تن ميكنند ، گتو به كفشها ميبندند ، كرم ضد آفتاب مي زنند  ،  ....  .

-         توي كوه كه جاي كتاب خواندن نيست پروفسور .

باد از پنجره مستطيلي شكل تو مي زند و كتاب ورق مي خورد . چشمهاش  روي كلمات مي پرند .

-         باد سرديه ، خدا كنه برف نگيره ...

-         برف ، خب خوبه كه !! بعد  ميشينيم يه گوشه كتاب مي خونيم . يا همين قهوه خونه اول راه ميشينيم تا فردا صبح  چايي مي خوريم ، بعد ميا يم پايين سوار اتوبوس ميشيم . ها ؟

-         اين همه راه اومديم بريم قله رو بزنيم مي خواي بشيني چايي خوري ؟ چايي نخورده .

" دور ميز مستطيلي نشسته اند ، توي هتل لب دريا و چاي مي آورند ، داوود زل زده به ميزهاي خالي و رييس هتل كه حالا پير پير شده و سوت و كوري هتل را پر از تيمسارهاي عرق خور و زنهاي خوشگلشان مي بيند . ماه عسل توي يك جاي دنج  لب دريا در فصل پاييز . دختر تيمسار نريمان . بيچاره اعدام شد . دختره هم آواره فرنگ  ...... "  .

-         حالا اين كتابه چي هست مي خوني؟

-         رم .. مان .

كتاب را مي چپاند گوشه كوله اش . كاپشن را به تن مي كند . وهب آخر اتوبوس نشسته و صداش بلند است . چشمش به او مي افتد و زبان درازي ميكند .صداش را بلند ميكند :

-         وهب ديگه چه خالي اي ميبندي ؟

-         براشون ثابت كردم من پيغمبرم . قراره رسيديم قله ، براشون معجزه كنم .

وهب قاه قاه مي خندد و دور و بريهاش نگاهش مي كنند . يكيشان مي آيد جلوي اتوبوس . بغل دست اش مي نشيند .

-         تو كه دوست صميمي ...

-         اولا من دوست صميمي اش نيستم . خب ؟ حالا هر چي دلت ميخاد بگو .

-         انگار تو هم قاطي داري ها . مي خواستم ازت بپرسم اين وهب چه شه . مشكل خاصي داره .

منوچهر سرش را از بين صندلي ها جلو مي آورد :

-         از شكم سيريه . از بي درديه .

-         تو  همو همينو ميگي؟

-         به نظر من ، .... خب به نظر من اون كاملا سالمه . از كجا ميدونين پيغمبر نيست ؟ اصلا چرا به اون ايمان نميارين ؟ تريپ جديديه  ها ! 

-         هه هه هه ....مسخره !

بلند ميسود ميرود سر جايش مينشيند  . منوچهر مي گويد :

-         ببينم كرم ضد آفتابت چيه ؟

" كدام كتاب نوشته بود . يا كجاي كدام كتاب بود كه زبان قرار داد نيست . كه آدمها جزيره هاي تنها توي دريا هايي بزرگ هستند كه تا حالا جزيره هاي همديگر را نديده اند؟ كه زبان ، به وجود آمدن و پيشرفت زبان را نميتوان تحليل كرد . زبان از أن چيزهايي است كه ما به فهمشان راه نداريم . "

       پاي كوه پياده شدند . كوله ها را به دوش انداختند .

-         امير تو جلو برو .

صف تشكيل شد . يك به يك پشت سر هم . از كمرگاه شيب بالا مي رفتند.  بدنها كه گرم ميشود سرعت مي گيرند . سرها پايين است و به پاشنه پاي جلوييشان نگاه ميكنند . جورابهاي كوهنوردي . چكمه ها .

" پا ميكوبيم . چرا وقتي پا ميكوبيم خاك بلند نميشود . چرا ريتم پيدا نميكند . چرا زمين نميلرزد . استاد گفته بود آتشفشان ، سيل و طوفان را هم تا چند دهه ديگر كنترل ميكنيم . چيزي نمانده است .

-         به چي استاد ؟

-         به آخر دنيا . "

امير زير لب زمزمه ميكند . آواز فلان خواننده است . از چند نفر سبقت مي گيرد و خودش را به امير ميرساند .

-         بلند بخون ما هم حال كنيم .

صداش را بالاتر ميبرد .

بچه ها سرشان را بالا مي گيرند . خشكي زمين كوه ، هر چه بالاتر ميرويم فرق ميكند . بعضي بوته ها بوهاي كويري دارند . بوهاي بكرزمين .

-         بخون ديگه .

-         تموم شد . آخرش همينجوريه .

-         يكي ديگه بخون .

-         ديگه نفس ندارم . خودت بخون .

-         من كه بلد نيستم .

دوباره ، چشمها را به چكمه جلويي مي دوزند . يكي از وسط صف مي زند زير آواز .

 

 

 

 

 

 

************

ملحقه:

صدا

صدا، صداست

باد ميوزد و اتش تنوره ميكشد

و اب

موج مي زند

كنار

كنار تر كه بگذرند به ارامي

+ mojas ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

 

 3- اتوبوس

 

      - سرد سردابه خدا  ،  ديوونه چي داره خدا،  مست ام اگر من ،  تو خري !

مردي كه توي رديف جلويي نشسته رو بر ميگرداند و به او نگاه ميكند .

-         با شما نبودم .

 مرد  مي گويد :

-         چي ؟

-         گفتم با شما نبودم .

-         چي رو با من نبودي؟

-         همين تو خري .

مرد موهاي سياه به هم ريخته و ته ريش بوري  دارد و از گوشه لبش خط نازك خون پايين آمده و نرسيده به چانه اش خشك شده . پيراهن اش چاك خورده و تند تند به سيگار بد بويي كه يكي از مسافرها برايش روشن كرده پك ميزند . راننده زيرلب به تك تك مسافرها فحش ميدهد و بر شانس بد خودش لعنت مي فرستد .

-         آقاي راننده آرومتر برو اين سوز پدرمون رو در اورد .

-         اي بر پدرت .

وهب را به ته رديف مردانه اتوبوس برده اند و راننده به چند مسافر سپرده مواظب باشند در نرود تا تحويل پليس بدهندش . وهب صداهايي از خودش در مي آورد و ساكت نميماند .

مرد در جلوترين رديف كنار پيرمردي كه برايش سيگار روشن كرده نشسته و مشغول حرف زدن است .

-         من نكشيده بودم . دروغ چرا تا حالا كسي به من تعارف نكرده بود.

پيرمرد كيسه اي را كه در دست دارد به او ميدهد .

-         من بايد پياده شم .

مرد نيم خيز ميشود .

-         اسمش گفتين چي بود ؟

-         بهمن دانشجو .

-         بهمن دانشجو .

فيلتر سيگار را از در جلو بيرون مي اندازد . دستي به موهايش مي كشد . از توي كيسه شلوار كهنه اي  بيرون مي آورد و و يك سنجاق قفلي از آن جدا ميكند و چاك پيراهنش را با آن مي بندد . رو بر ميگرداند و به مسافر رديف عقب مي گويد :

-         سيگار داريد ؟ بله . من نقاش ام . متري 4000 ، 5000 بستگي به ساختمان دارد . گفتين اسمش چيه ؟ كنت ؟ آها ؟

صداي نعره وهب از ته اتوبوس بلند مي شود :

-         اي قوم . اگر پيراهنش از پس چاك خورده بود مرد مقصر است و اگر از پيش چاك خورده ......

راننده اتوبوس را گوشه اي نگه مي دارد و با صورتي بر افروخته به سمت وهب مي آيد .

-         ....... زدي شيشه اتوبوس رو شكستي  . زدي اون بدبخت رو خونين مالين كردي بازم روت ميشه گه خوري ميكني ؟

وهب به راننده اشاره مي كند و از مسافرها مي پرسد :

-         به كدام نشانه ؟

-         چي ؟

-         به كدام ....

راننده سيلي به گوش وهب زده است .

رييس پاركينگ اتوبوسها كه  وهب را ميبيند از سر نصيحت شروع  ميكند به  آسمان ريسمان بافتن . وهب زل ميزند به چشمهاي رييس پاركينگ اتوبوسها . حرفهاي رييس پاركينگ با اين جمله  تمام ميشود :

-         پس شما از راننده معذرت خواهي كن . خسارت رو هم به مسئول مالي پرداخت كن .

وهب زل زده به كفشهاي رييس پاركينگ اتوبوسها كه بعد از 35 سال دنده عوض كردن توي اين شهر حالا تازه شده رييس پاركينگ منطقه فلان و هر روز صد تا از اين برنامه ها برايش پيش مي آيد و ميداند كه آدم موقعي كه  عصباني شود خدا را نميشناسد چه رسد به بنده خدا و يك بار از سر عصبانيت با اتوبوسش يك رنو را مچاله كرده و ... و.... و مي پرسد :

-         اونموقع من حواسم جمع  بود . اصلا دلم ميخواست يه چيزي بشه ببينم اين پنجره هاي " امرجنسي"  كه ميگن با يه ضربه ميشكنه راسته يا نه .

رييس پاركينگ اتوبوسها از پشت ميزش بلند ميشود و بيرون ميرود و دوتا از راننده ها را صدا ميكند بيايند وهب را بيرون ببرند . خسارت را يا هر چقدر پول دارد ازش بگيرند و ولش كنند برود .

 وهب كه از در بيرون ميرود راننده را ميبيند كه توي لاشه يك اتوبوس نشسته و با چند نفر ديگر دارند چاي مي خورند . راننده وهب را ميبيند و چيزي مي گويد كه وهب صدايش را نميشنود .

بيرون پاركينگ وهب پيراهنش را بر انداز ميكند . پيراهن چاك نخورده است  . چندتايي از دگمه هايش كنده شده اند .

-         تقاص زلیخا ترنج بود و نارنج . و همخوابي عزيز و نقاص وهب ، وهب كه پيرا هنش حتي يكبار هم چاك نخورده است ، فقط دگمه هاش پريده اند  ، راننده اتوبوسهاي منطقه  2 شركت واحد تهران بزرگ .

 

 

*******************

زليخا ميهمان نارنج و ترنج است امشب .

ترنج ها را توي حوض و در بستر خودرا وانهاده است  امشب 

آن پسرك را چه شده است كه نيست هيچ جاي اين كاخ و زليخا به دنبال او سر گردان است امشب

شب شب است و خواب خواب است . زليخا را چه ميشود امشب

 

+ mojas ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

 

يه چيزی نوشتم که همين چند لحظه پيش توی فضای مجازی اطلاعات ٬ سوخت .

اهميتی نداره .

الان فقط يادم مياد که توش يوسف و زليخا داشت .

همين
+ mojas ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

موكت

 

 

-         سبحه می زنی ؟

-         آها .

-         آها نه .بَ...

-         عله . چار دستو پات نعله . خر من میشی ؟

روی زیر انداز دراز می کشد و آنرا دور خود می پیچد .

-         می دونم . هر چی می خوای بگی می خونم . نمی خواد با اون چشمای ریزت به من زل بزنی . من خرت نمیشم .

-         خب؟

-         تو خرم میشی ؟ تو ! تو خر من ؟ تو خر من؟

با زیر انداز غلت میزند و غلت میزند تا سرش به دیوار بخورد . سر موکت را می گیرد و غلت می خورد تا طرف دیگر اتاق . "در دو پوشش ، نگهدارنده از باد و باران و دشنام " . باد کرده است و به اندازه تنه درخت بید امامزاده شده .

-         بید امامزاده ؟

-         بید امامزاده . استوانه تو پر غلتان . درخت سیل آورده .نوح که توی پارچه می  انداختندش .ستونهای جلوی دانشکده فنی . سفر به آمازون . هیچ کدامشان . می دانی با این دو تکه موکت و زیر انداز به چی میمانی ؟

-         به چی ؟ به .... خر ؟ ها ! بگو . از ما گذشته ، به همان هم که شبیه باشم ....

-         تو یک دیوانه معمولی هستی . از اول تاریخ تا حالا همه دیوانه ها تکراری اند . همه شان عین همند . ولی چون عاقل ها به عقلشان شک دارند فکر میکنند ....

-         تاریخ ! هه هه . ژولیده پیر هزار ساله ما از دیده هایش می گوید . من اینجا جام تنگ است من را نخندان . اوخ عضله ام گرفت .

دست می اندازد ، سر موکت را می گیرد و می کشد . موکت باز می شود . زود خودش را از توی زیر انداز در میاورد و شکمش را می چسبد .

-         بر عکس بقیه دیوانه ها لاغر مردنی نیستی . تا حالا هم تو کوچه سنگ و آجر بهت نزده اند     -          

-  تمام شد نصیحت های شیخ . تمام شد جمله های گهر بار . تمام شد .

روی شکم دراز کشیده بود . پاهایش را توی هوا تکان تکان میداد . توی سالن تربیت بدنی  همه ورودی جدید بودند به غیر از او که ترم آخری بود . تنش خشک خشک بود  . مربی آمد و پاهایش را بالاتر کشید . عضلات ران و شکمش تیر می کشیدند . توی سرش پراز دود بود . حتی یک نفر بچه هایی را که داشتند با دستها پا شان را میکشیدند نمیشناخت . باید توی توالت سالن تربیت بدنی دوش می گرفت . سر و وضعش را درست می کرد و به دو خودش را به اتاق ادبی می رساند . اتاق ادبی این سال آخر پاتوقش بود . کتاب ها را ورق میزد و چند جایشان را میخواند .اسم کتاب و نویسنده را روی کاغذی می نوشت .

-         میخوانم . بعدا . امروز که بگذرد ، می خوانم .

یکی یکی می آمدند و دورادور می نشستند تا مردک بیاید. چرت و پرت بگوید . يا يكي بيايد آواز بخواند .

-         بم تر أقاي ...

توي گلويش صدا مي چرخيد و بد تر ميشد از صداي غريزه حيوانات . استاد گفت: " صدايت بدرنگ است "

-         سگ ناله نكن . سگ ناله نكن ......

-         " و به دست معجزه اورا آفريديم از هيچ و او نميدانست . و او نميدانست كه از چه آفريده شده و بر چه بايد باشد و آياتي را كه در دست ندارد ، بركه نازل كند ."

-         زود پاشو موكت  رو پهن كن .

-         و از آيات ماست كه زمين را گسترانديم تا در آن سير كنيد . آهاي مورچگان ! سليمان را چگونه ديديد ؟

لبه موكت را برميگرداند . انگشتش را جلوي يكي از مورچه ها نگه ميدارد تا روي دستش بيايد .

-         از كه شكايت آورده اي ؟

-         من دارم ميرم . قابل توجه شما اينكه امروز ساعت يك تا سه كلاس داريد . 

مورچه را روي انگشتش بالا ميگيرد تا جلوي نور مهتابي .

-         و آيت ما براي ايشان عذاب است . و عذاب دشنام است . دشنام پست آفرينش .

مورچه را روي لبش ميگذاردو با زبان به كام ميكشد .

 

 

***********

ملحق:

 

سوت بلند قطار كه تونل خفه اش كرده است چيزي جز صداي باد نيست .

 

 

+ mojas ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

****************

ملحقه:

المنة للله كه در ميكده باز است  

+ mojas ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

 

 

اولا توضيح : روال اينجا عوض ميشود .

ثانيا توضيح : اين چيزهايی که اينجا می آيد يک جور داستان است نه هيچ چيز بيشتر .

ثالثا توضيح : ملحقات معمولا کلماتی هستند که خودشان می آيند .

( اگر ناراحتتون ميکنه زود صفحه رو ببنديد .)( بازار گرمی از نوع ۲۰۰۴)

 

 

 

 

 

**************

ملحقات:

بمیریم از دو خواب و

          از دو پیش و

از دو پس .

 

 

بیدار ماندن ، شاید .

و

و " جویبار لحظه ها جاری است

                                          از تهی سرشار ."

 

+ mojas ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

 

آشتی

 

 

 

" – اقیانوس است آن :

     ژرفا و بی کرا نه گی ،

     پرواز و گردابه و خیزاب

                                بی آن که بداند .

 

    کوه است این :

      شکوه  پادر جایی ،

     فراز و فرود و گردن کشی

                                بی این که بداند .

 

مرا اما

        انسان آفریده ای :

ذره ای بی شکوهی

                          گدای پشم و پشک جانوران ،

تا تو را به خواری تسبیح گوید

از وحشت قهرت به خود بلرزد

بیگانه از خود در تو چنگ زند

تا تو

          کل باشی .

 

 

مرا انسان آفریده ای :

شرم سار هر لغزش نا گزیر تن اش

سر گردان عرصات دوزخ و سرنگون چاه سارهای عفن :

یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو

سرگردان باغی بی صفا با گل های کاغذین .

فانی ام آفریده ای

پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد .

 

بر خود مبال که اشرف آفرینه گان تو ام من :

با من

      خدایی را

                   شکوهی مقدر نیست ."

 

ٱ

 

" نقش غلط مخوان

                                      هان !

اقیانوس نیستی تو

جلوه ی سیال ظلمات درون .

کوه نیستی

خشکینه ای بی انعطاف محض .

انسانی تو

سر مست خمب فرزانگی یی

که هنوز از قطره ای بیش در نکشیده

از معماهای سیاه سر بر آورده

هستی

            معنای خود را با تو محک می زند .

 

 

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش بر می گذری

و دایره ی حضورت

جهان را

          در آغوش می گیرد .

 

 

 

نام تو ام من

به  یاوه معنایم مکن !"

                                                                      فروردین 1364

 

 

 

 

*****

اسم شاعر به قرینه ای حذف شد.

 

 

 

+ mojas ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٩
comment نظرات ()

چهار مادران هجران

" دختر بچه ای ژولیده موی  ، سر تا پایش خاک گرفته ، با دامنی تریش تریش در پیاده رو می دوید و دهانش ، بدون صدا مانند ماهی از آب بیرون افتاده باز و بسته می شد . عزراییل آمد و قصد کرد به برگرفتن خاک ....زمین از وی زنهار خواست . عزراییل گفت : مرا فرمان خدای نگاه باید داشت نه مراد تو .... آن گاه از همه روی زمین یک قبضه خاک برگرفت چهل ارش غلظ و ستبری آن  .... و کوهستان شرقی، رنگ سرب ناب بود ... روی کف و نادانی و خوش خیالی و شن بنا شده بود و روی کمرگاه مواج شهوت و قارچ و نمیدانستم . همه چیزهایی که می دانستم کو؟ "
 
  دل دل دادگی
شهریار مندنی پور

 

 
+ mojas ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

 
 
به اندازه يک چشم به هم زدن .
حتی بدون يک کلمه .
+ mojas ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

سل سله موی دوست 

 

من

صبحها نگاهم از ديوار آنسوتر نميرود تا بدانم شمايان در کدام حفره خزيده ايد .

و هم دانسته ام که آنسوتر ديوار

کردگار ديگر شب را به روز و روز را به شب در نمی آميزد به پاس روا داشتن ناروا بر خويش .

و اين جزاير مغروق را اميدی نيست به ساحل شدن يا اضمحلال.

نيمی از روز غرقه می شوندو نيم ديگر را سر از

 شوری دريا بيرون ميکشند به اين تقدير .

 

و باد غرقه خواب پيامبر هيچ اميدی يا ياسی نيست.

 

حلقه دام بلا.

 

 

راستی اينجا خراب بود اين چند روزه .

+ mojas ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٢
comment نظرات ()

 

خيال دو روز اول تنهايی:

-کنکور ارشد ، ريموند کارور  و  مصطفی مستور

۲ روز است توی خانه تنها افتاده ام ٬ چسبيده ام به شوفاژ ٬ هر سه چهار ساعت غذاهای

آماده را گرم ميکنم ميخورم . چند صفحه روزنامه های روزهای قبل را ميخوانم ٬ مجله ميخوانم 

٬ کتاب می خوانم . می آيم يک صفحه ترشح مغزی تایپ می کنم کفه مرگ را ميگذارم . ولی هر چه

زور ميزنم درس خواندن نمی آيد که نه .حالا هم که سه ماه بيشتر نمانده ٬

 هيجان و ترس کنکور ارشد زياد نشده که نشده . گوشها هم ديگر به اينکه فلانی چه کرده و بساری چه  ميکند اهميت نميدهد .

 

اين که ميگويند آدمها تنها توی يک محيط بسته بماند ديوانه می شود مثل همه حرفهاهاشان چرند است . 

 کتاب

 "کارور" را با ترجمه همسر گلشيری ميخوانم و به ياد مصطفی مستور می افتم . شايد اولين نشانه های

 ديوانه

شدن باشد . بعد صندوق پستی را که باز ميکنم و مجله کارنامه را از توش در می آورم که داستان کوتاهی

 از

مستور توش چاپ شده اصلا تعجب نميکنم (می دانيد توی عالم ديوانه ها اين چيزها عادی است .)

بعد يادم از کلاس داستان نويسی می افتد که آن دختره گفته بود کتابی از مصطفی مستور خوانده است و هيچ

کس آن را نمی شناخت ولی دخترک گفته بود توصيه ميکند بخوانيمش.«روی ماه خداوند را ببوس»

اسم دخترک نرگس بود و من می دانم که بعد از اينکه اسمش را فهميدم بيشتر از قبل گل نرگس را دوست

داشتم  (اين هم اهميتی ندارد ) .کتاب را همان روز خريدم و خواندم . همان روزی که نرگس از آن تعريف

 کرده بود .

از اين قضيه يک سالی گذشت که خبر دار شدم اين آقای مستور مترجم کارور است . يعنی کتابهای اورا

ترجمه کرده و دارد ترجمه ميکند .

می نشينم به خواندن مجله کارنامه که هميشه سر مقاله هاش را ميخوانم و هيچوقت نمی پسندم . (  راستش اين هم اهميت ندارد )

می خوانم و جلو ميروم تا به داستا آقای مستور می رسم . توی داستان که جلو می روم با داستان روی ماه

خداوند را ببوس يادم می آيد . بعد هر چه زور می زنم نمی فهمم ای ن آقای مستور که اينقدر ايرانی ٬

اينقدر خودمانی و اينقدر شرقی است چه نسبتی با کارور می تواند داشته باشد .

بعد يادم می افتد يک جمله توی بلاگ مکاشفه از کارور خوانده بودم که باعث شد دوباره کارور بخوانم .

راستش چون نفهميده بودم کارور چه نسبتی با آن خانم مکاشفه دارد سعی ميکردم کارور را يک جور ديگر

 بخوانم شايد چيزی بفهمم

می دانيد کارور در نگاه اول از يخ های آلاسکا هم سفت تر است ولی مثلا آقای مستور توی اين دو تا

داستانی

 که من ازش خواندم و اصلا اين خانم مکاشفه از گل نازک ترند .( اين چيزهايی که تا اينجا خوانديد هيچ

اهميتی ندارند .)

واقع امر اينکه توی اين تنهايی دوروزه ام توی خانه با درهای بسته که دور ترين منظره پنجره هايش

درخت

 کاج خشک شده آسايشگاه سالمندان در ۲۰۰ متری است ٬ انگار همه اسمها قرارداد هستند . همه

آدمها خيالند . آدمها پشت تلفن ٬ توی تلويزيون ٬ توی روزنامه. همانجور که آدمهای داستانها

 خيالند . 

همانجور که پشت هر بلاگی يک خيال می نشيند و خيال می بافد . 

سوت سوت

.

 

 

+ mojas ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٦
comment نظرات ()

 

 
 
سوت سوت صدای آدمهای دور می وزد توی گوش .
چاه بزرگ است با دهنه ای به عرض شانه ای که بينشان بگذاری و آب بکشی از چاه که خودت را توی چاه نيندازی ٬ کور نشود که تشنه نشنويم از خريت جوانها مثل هميشه همه شان چرند ميخورند و ميخوانند و چه خوب آواز ميخوانندکه صداشان از دور سوت است و از نزديک غار .
آدمها انگار نزديک باشند صداشان چه نرم ميشود ٬ گوشها حلشان ميکنند به زبان صريح مخچه هايمان که چهره هاشان آشنا ميشوند از دوری که بودند قبل از اين .
- همينها بودند يا ديگرانی به چهره ايشان؟يا ديگرانی بوديم به چهره ای ديگر در زمانی ديگر . با نوايی ديگر ؟ ها؟
- گفته بودم که ٬ گفته بودم از چشمه بنوش . نگفته بودم؟ گفته بودم که از سرچشمه آب بردار ٬ نگفته بودم؟ گفته بودم تيمم مال وسط بيابان است . نگفته بودم؟
- ها ٬ ها همينها بود که گفته بودی.
- يادت هست صدا بود . سکوت بود . چاه هاشان گشادتر بود . چاههاشان حصار نداشت يادت هست؟
- اينها نبود . چاه نبود . ماه را توی آسمان ديده بوديم گفته بودی ما توی چاهيم . چاه را خودت ساختی . بايد يادت باشد .
-آدمها ديگر بغل دستمانند از نزديکی صداشان . چه خوب از چاه آب ميکشند بدون اينکه آن را کور کنند .
- حسودی ميکنی ؟
- من تا يادم هست حسود بودم . تا بودم . چاه هم يادم هست بود .
توی من آمده اند آدمها صداشان نرم نرم شده است . از گلويم در می آيد .
-چاه نبود . ماه در آسمان بود . شب بود .و ما سر مست و خوش دست در دست هم آواز می خوانديم . هوا خوب بود جاتان خالی . ماه تمام بود . ديوانگی ماه به سر جوانکی زد . گفت من توی چاهم . دستش را دراز کرد که از آسمان دستانش را بگيرند . تا آخرين بار که ديدمش از راه حلش برای فرار از چاه گفت . 
+ mojas ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢٤
comment نظرات ()

 

اولا الان ۱۳ ماه از درست شدن اين بلاگ ميگذره که اصلا خوش يمن نيست . چون وقتی خودم يه بار مرورش کردم از نوشتن کلی هاش خجالت کشيدم.

 

*******

ثانيا:

وقتی که بارون مياد ميبينی همه از بوی خاک و قطره هايی که به صورتشون خورده و اينجور چيزا می نويسند . 

باران باريده خيس است و بوي خاك ميآيد، و من حالم به هم ميخورد که همه احساس بعد از باران توی حرفهای تکراری خلاصه ميشود .(خوب فدای سرتان که من حالم به هم ميخورد.)

بعدش اينکه .. اينکه بلاگ خواندن برای بلاگ نوشتن خيلی مضر است .

بعدش هم اينکه هيچموقع دوست نداشته ام که همينجوری بنشينم و هر چی به ذهنم رسيد بنويسم و ديگران بخوانند . شايد چون الان ميخواهم خودم را عذاب بدهم مينويسم .اگر اذيتتان ميکند زود روی آن ضربدر کليک کنيد .

تازه ميخواهم بهتان بگويم که من حالا که ۳ ماه تا کنکور ارشد مانده هنوز دلم ميخواهد درس نخوانم . دلم ميخواهد کار هم نکنم  . دلم ميخواهد زنده هم نباشم .

نميدانم دلم چه ميخواهد . هر چی باشد تکراری نباشد . مثلا ........

ديگه خيلی چرت و پرت شد. به اين سن و سال و قيافه نمی آيد انقدر تراوشات ذهن مريضش ...

راستی يادم از دوران قديم آمد . که سال پيش چقدر مثل الاغها با باد تکان ميخوردم . چقدر از دعواهای توی دانشگاه ته دلم احساسمرکزيت ميکردم . ولی اين روزها همه چيز تکرار ميشوند بدون اينکه ما توی آنها باشيم . بدون اينکه حتی به خودش زحمت بدهد رنگ عوض کند يا از ما خجالت بکشد که ما هنوز هستيم و شايد ببينيمشان .

احساس پيرمردی را دارم که بالای بستر احتضارش تموالش را تقسيم ميکنند . اموالی که هيچوقت مال او نبوده و او خيال ميکرده .

بعدش هم هيچی . ديگر بايد يروم يک کم فکر کنم . به حرفها به مردمی که دور و نزديک ما زنده اند و ميخورند و ميخوابند  و همه چيزشان عين ماست حالی که هيچ شباهتی بين ما و ايشان نيست .

 

*****

ثالثا : همون کلمات کوتاه بی معنی برای بلاگ مناسب تره .

اين نوشته رو برای اين گذاشتم که ۱۳ ماهگی بلاگ بود . و وقتی بلاگ رو خوندم عين بلاگهايی بود که تا يکی دو تا مطلبشون رو ميخونی زود می بنديشون . می خواستم کامل ثابت کنم که من هم تکرار مکرراتم از فنا تا فنا .

+ mojas ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢۱
comment نظرات ()

 

اين روزها که ميگذرد

انگار کسی در باد ...........

 

انگار کسی در باد دستهايش را صليب کرده است

و رعشه در باد می اندازد .

+ mojas ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٧
comment نظرات ()

 

کسی

جایی،

 

کسی

جایی ،

انگار

 

 کسی

 

جایی

انگار

آرمیده است .

 

و دستان را در عرض صورت گشوده است .

خواب میبیند انگار .

انگاری خواب شهری را میبیند که مردمانش با دستانی گشوده او را بدرقه کرده اند.

شهری که اورا باز نمیشناسد .

شهری که وعده را از یاد برده است .

و او هنوز  جایی

 

انگار

 با دستان گشوده اش آرمیده است .

جایی میان شهر زندگان .

(ادامه  ياس)

+ mojas ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٧
comment نظرات ()

 

تو

ميايی؟

+ mojas ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

حتي سر چشمه هم تيمم کرديم

 

 

 

صدای انبساط پوست قورباغه ها از شهر همسایه با خمیازه های  پیرمرد شالمه بسته درهم میشوند. انگار کسی صدای کسی را نمیشنید که همه فریاد میزدند و دستهایشان را گره زده اند . قورباغه های شهر همسایه منبسط می شوند . برایشان فرقی ندارد که ما دستهایمان گره خورده و تا خدا خداست باید روی زمین بمانبم و با دهانمان روی زمین دنبال غذا بگردیم .گل و خاک و کثافت روی صورتهامان انگار از ازل بوده که خودمان را بدون آنها به یاد نداریم.در شهر همسایه عروسی هاجر است . شب عروسی هاجر باران نیامد . ای کاش باران بیاید که آب گره دستهامان را باز کند که توی عروسی بدون دست رقصیدن معنا ندارد . توی عروسی هاجر همه مردم دنیا جمع شده اند . قورباغه ها بزرگ تر شده اند . من دلم یاد مردی کرده است که هیچوقت شالمه دور سرش نمیپیچید . قورباغه ها یکی یکی می ترکند .هاجر از گریه می میرد . باران می آید اما دستهای ما هنوز بسته است . گشنه ام . با زبانم روی زمین دنبال خوراک میگردم . باران دیگر بند نمی آید . نمیدانم داماد هاجر شالمه بسته بود یا نه .

 

******

 

 

+ mojas ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

کسی صدای کسی را نمیشنید.

کسی که لای درز دیوار و در جا گرفته بود

سکوت در و دیوار را نمیشنید.

و نشتی دیوار و در تنه میزد به خواب ما

که آب صدای پرنده ای را نمیشنید .

شب است و سکوت است و خواب میخواهد

کسی که صدای سکوت او

صدای کسی را نمیشنید .

شب است و سیاه است و کس نمیخواهد

صدا شنید

و صدا کسی نمیخواهد .

 

 

 

Counter

محیط زندگی و چیزهای اطراف انسان با تغییرات خودش یه مفاهیم جدیدی رو وارد  زندگی آدم میکند.

دو سه هفته ای بود که کنتور بلاگم کار نمیکرد . شاید صفر کردن کنتور تو اول مهر لذت بخش تر هم باشه .

پس دوباره سلام .

 

 

+ mojas ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢
comment نظرات ()

از آبکی بودن ببخشيد

+ mojas ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱
comment نظرات ()

از امروز دروغ بشنويد

«صبح که میشود

پنجره های سیاه که توی زرد نور خفه میشوند

دلم بنفش میخواهد که زرد تویش بدرخشد.

ولی همه ميدانند که طبيعت ٫ اگر ما انگولکش نکنيم ٫ هيچموقع منفجر نميشود.

خوش به حال گرافيستهای دروغ .»

 

 

 

 

(شاعر ميفرمايد اگر عرضه اش را نداری آرمان گرا نشو .)

 

فحش هم بديد حق داريد

 

 

+ mojas ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢۸
comment نظرات ()

صدای دست

صدای دست مردک مستی

که از سر دیوانگی و مستی

سوار خر شده بود

از کوچه های پشتی خانه هستی

کنار طاقچه

آرام  و ساکت شد .

مردک مست  جام را تهی کرده بود

 

 

 

 

+ mojas ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢٦
comment نظرات ()

 

کور و کچل و پيندر و پاره

کل نقاره زنان ٬ کچل دياره

+ mojas ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢٠
comment نظرات ()

تولد

"بی هنران را بگو گنج هنر زان ماست "

گلريز داره تو تلويزيون ميخونه .

 

نمی دونم جایگاه من هست یا نه .

 می پرسه : اگه الان رجایی  و باهنر بودن چیکار میکردن؟

 میگم : شاید مثل همینایی بودن که هستن .

 میگه :  شاید یه جور دیگه میشد.

میگم : یعنی الان یه همچی آدمایی نیستن ؟  

میگه : شاید هستن و خودشون رو کنار کشیدن .

میگم : شاید .

توی ذهنم دنبال مثال می گردم .زبونم می چرخه که اسمشون رو بگم . ولی نمیگم . می ترسم یه چیزی بگه که اونها رو هم از دست بدهم.

نمیدونم چی میشه که میگه : عقدی رو که آقای ..... بخونه قبول ندارم .

 بلند و کشدار میگم "نه".

میگه : نمازم پشتش  نميخونم .ولی از یه حرفش خوشم اومد.گفت مشروعیت ما به اجرای عدالته  .یه احسنت گنده نثارش کردم.

میگه : ولی خیلی جاها این مشروعیت رو خودش نقض میکنه .

میگم : مثلا؟

حرف تو حرف میاد .ميدونم راست ميگه .

 

از اون بحثهایی بود که تا سه سال پیش تا به نتیجه نمیرسید حاضر نبودم ازش دل بکنم ولی الان انگار دیگه اهمیتی نداره . انگار هزار سال عمر کردم و از زندگی سیرم.

 می پرسه : همون روزی که رجایی رو کشتن به دنیا اومدی؟

می گم : آره ،  پنج صبح .

مادرم میگه تازه به هوش اومده بود که دید دارن دیوارای بیمارستان رو سیاه پوش میکنن . میگه ...... . چه اهمیتی داره وقتی که دیگه هیچکس دوست نداره به اون فضا فکر کنه؟

بعضی وقتها فکر میکنم اگه حکومت برگرده ، بعد عکسه هر کسی رو نشون بدن و روش آهنگ بذارن همین تاثیر رو داره یا نه؟

اگه براشون کلیپ درست کنن بازم دلمون هوای آدمایی رو که ندیدیم میکنه؟

شاید، شاید، شاید

   

دوست داشتم اگه تو ایران به دنیا نیومده بودم ، اگر شهریور 60 به دنیا نیومده بودم ، یه جایی به دنیا می اومدم که نخست وزیرش یه معلم بود که توی مدرسه به شاگردهاش سرود یاد میداد. قبل از معلمی کاسه فروش بود . یه روز با یه موتور از نخست وزیری در می رفت ، می رفت خونه فامیلاش.

 

 

 

 

اگه اینا رو میخونین بدون زمان بخونین . انگار هزار سال پیش بوده یا بیشتر . من نه انقلاب پرستم نه آنارشيست .

همين .

 همين .

همين .

 

+ mojas ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۸
comment نظرات ()

ديوار

بينشان هزارسال فاصله بود يا بيشتر. كسي نمي دانست . انروزها هنوز مردم جيغ مي كشيدند . هنوز اب سر بالا نمي رفت. هنوز دختران ده فكر ميكردند پسر بچه ها ، وقتي در ميان گله ني ميزنند به انها فكر ميكنند . هنوز كسي به شهر نرفته بود . صداي زوزه گرگ باندازه زايش بره ها مقدس بود . شايد انروزها كسي در ده گاو نمي دانست چيست . روزي از هفته بود يا هشتمين روز كسي به ياد ندارد اما سكوت روستا را محكم بغل زده بود .مردي با شلوارك و پيراهن بدون استين از اسبش پياده شد . ده سكوت بود . به مسجد رفت . از مناره بالا رفت و فرياد كشيد .پنج دقيقه نشده بود كه مردم گرداگرد مسجد حلقه زدند .صدا از كسي در نمي امد .مرد از مناره پايين امد .مردم كوچه باز كردند .به طرف اسبش رفت . دست در خورجين كرد ، كاسه اي  كه رويش نقش زني بود برداشت و بالاي سرگرفت .جمعيت بهت زده به دستان مرد نگاه مي كردند . پير مردي خود را به مرد رساند . مرد كاسه را پايين گرفت. پير مرد وحشت زده خودش را عقب كشيد . پيرمرد دستش را بالا برد و صدايي از حنجره اش خارج کرد . بعضي  دوان دوان و بعضي ارام اطراف مسجد را ترك كردند .

مردبا نگاه بی نورش به آسمان نگاه کرد . آفتاب بی رمق پاییزی چیزی را به یاد او نمی اورد . کاسه را جلوی چشمهایش گرفت  لبها و چشمها و همه اجزای صورت سالم مانده بودند بعد از هزار سال یا بیشتر. زنی عادی که شبیه همه زنان آن روستا بوده از هزار سال یا بیشتر تا حالا و نقشش کرده بوده اند برای امیری یا کد خدایی یا شاید جوانکی معشوق خود را نقش کرده  است. افسار اسبش را مکشد و تا کنار جوی آب می برد .کاسه را در جوی  آب تکانی می دهد . جرعه ای آب می نوشد . کاسه را بالای سر می برد . آب روی سرش می ریزد . آنرا به دیوار روبرویش میکوبد . کاسه تکه تکه می شود و چشم زن روی لبهایش می افتد .

تا طلوع افتاب كه مردان بيل و كج بيل به دست از خانه ها بيرون مي آیند ، مرد آنجا ،کنار جوی نشسته است . وقتی مردمان روستا را می بیند به سویشان می دود . دست هایش را کاسه میکند و التماسشان می کند . مردها بی تفاوت از کنارش می گذرند .

 تکه ای گل رس ، تازه و مشت خرده  از بام خانه روبروی مسجد به میانه کوچه می افتد . مرد  با هراس آنرا بر میدارد . فریاد می زند :« رنگ»

از چند خانه جلوتر کیسه کوچکی به کوچه می افتد .

 به تاخت از ده دور می شود . انگاری بار اولی است که می خواهد نقش بزند . شب لبهای زن روی پیشانی اش افتاد . مرد بالای مناره  میرود . پیراهنش را در می آورد . اذان می گوید . و تا مردها به سوی مسجد نیامده اند خود را به آنسوی جوی می رساند .

 

+ mojas ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٧
comment نظرات ()

 

- جاریه سودا ، رحمها الله تعالی

ذوالنون گوید: { کنیزکی  سیاه دیدم که کودکان وی را به سنگ می زدند و می گفتند : این زندیقه می گوید که من الله را می بینم . من در پی او برفتم . مرا آواز داد و گفت :  ای ذوالنون ! گفتم :تو مرا چه شناختی ؟  گفت :جانهای دوستان او سپاه اویند با یکدیگر آشنا . گفتم : این چیست که این کودکان می گویند؟ گفت چه می گویند؟ گفتم :می گویند که تو میگویی که : الله را میبینم . گفت : راست می گویند، تا او را بشناختم هیچ محجوب نبوده ام .}

 

 

نفحات الانس من حضرات القدس

عبد الرحمان جامی

 

 

*******

 

جاریه سودا = زن سیاه

 

*****

 

 

همه میدانند

همه می دانند

ما به خواب سرد وساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرمگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

فروغ فرخزاد

 

 

*****

 

هنوز اينجا جای چيزی خالی است

 

+ mojas ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۸
comment نظرات ()

 

تدبير دولت و دين را توشته ايم

بر ما گذر به مرحمت عاشقانه کن

دير زمانی است که اين تکرار رخ ميدهد.ميان هر نسلی و هر دو نسلی . تکرار مکررات است و پندگيران در ديار ديگرند. ديگر خوابهای پريشان نمی بينيم . سرمان گرم است به زندگی محقرمان با عيال و عايله ای مثال قوم گذشتگان .حرف از همه جا می آيد و از سوراخ تنگ گوش سنگين مان ميگذرد و خدا میداند به کجا ميرود. باز هم خبر فتح آورده اند و اميد ميدهند که سکون دلخواه ٫دلخواه شاه و وزير و بنده  و گدا و .. حتی خدا بر قرار خواهد شد . باز هم جوانان سر در هوا سرشان به سنگ خورده است و باز هم خيالمان لز تدبير دقيقمان راحت می شود.

خيلی قبل تر ها در لباس عوام کالانعام به خيابانی در ميانه شهر شده بوديم که گفتند شلوغتی افتاده و جوانانی بر سر و سينه ميزنند واسف روزگاران نداشته را ميخورند . کسان ديگری هم از برای همدردی بر سر و سينه همان جوانان ميکوبند و از خدا توبه برای خوشی مامول آنها طلب ميکنند.يادمان از گذشته دورتر افتاد و ايام شباب و صلابت که ما هم بر سر و سينه کسانی کوبيده بوديم وناهار با هم کوبيده خورده بوديم .

دوران خوش آن بود که سر شد . در دلمان آرام ، طوری که خودمان هم حاليمان نشود آنروز چيزی گفتيم و بی خيال در شديم.

واقعيت امر ، حالا که اين  نو کوبيدگان را می بينيم دلمان از پستی روزگار گذشتمان ويل ويل ميکند و تدبير ميکنيم کدامهاشان تا سالهای بعد صاحب سفره کوبيده خوران باشند.

 

 

 

+ mojas ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٩
comment نظرات ()

 

سليمان گفت:هيچ چيز تازه ای بر روی زمين نيست همانگونه که افلاطون تصور می کرد تمام دانسته ها چيزی نيست مگر ياد آوری ؛ پس سليمان حکم کرد هر تازگی چيزی نيست جز نسيان.

 

فرانسيس بيکن

به نقل از کتابخانه بابل

+ mojas ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۸
comment نظرات ()

 

خوابمان می آيد از تنهايی هايی که خود خواسته اند از ترس بادهايی که نميوزند بر اين کوير بی مردی شهرهای بلند نامردمی خود و خودمانی ها از حماقت جمع افسرده و نا شاد و خندانمان که هنوز آدم نشده ايم از آدم بودن سابق .

******

<شلوغ پلوغ نکن که حوصله آدم کشتن ندارم>‌

مرد جوان با اخم به پسرش که باد کنک را به طرفش پرت کرده بود ميگفت.

+ mojas ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢
comment نظرات ()

 

وقتی لباس عربی می پوشی

وقتی دشداشه تنت  میکنی

وقتی زیر بغلت را می خارانی  با قهقهه

ردا و عبا بر خود می پیچی و فریاد میزنی

بوی آدمیتت گسترده تر میشو د از قبل

 

وقتی به خودت رو می دهی که بیایی بیرون بدون خجالت از چیزی  که نیستی و می شوی

وقتی می فهمی که غلط کرده ای و دروغ ساخته ای و دروغ بوده ای و دروغ را ، دروغ گفته ای

آنوقت شاید خودترا بیشتر بشناسی ولی کور خوانده ای ،

خودت ، خودش را باز کرده است از آنچه بوده و باید بدوی و بدانی نمیرسی و باز با اینکه میدانی نمیرسی به خودت (نه دیگری) امید دهی که میرسی و میشناسی و شاید ( اگر بروی واگر امید داشته باشی واگر برسی و اگر باشد و ببینیش) به رویت بخندد .

 

 

کور خوانده ای

کور

اگر هزار جور لباس دیگر هم بپو شی و اصلا باشد تا پوشید و ادای مسخره شان را در بیاوری و خودت را کش بیاوری به اندازه دنیا

چشمم (چشمهای کورم)

 اب  نمی خورد دستهایت پر شوند حتی از یک صدا .

 

 

نویسنده:؟

 

+ mojas ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢۳
comment نظرات ()

آی مختوم قلی

پیغام


پسر خوبم ، ماهان
پاشو
برو آن کوچه پایینی ،
خانه یی هست که سکو دارد
پیرمردی لاغر میبینی
روی سکو ی دم خانه نشسته ست
با قبای قدک گلناری
غصه ی عالم بر شانه ی مفلوکش
پنداری .

شاید از چشمان ترکمنی اش
زودتر بشناسی ش .
میروی پیش و
بلند
(گوش هایش آخر
تازه گی قدری سنگین شده است )
میگویی : "قور قومی"
سر تکان خواهد داد
به تاثر به تو لبخندی خواهد زد
و تو را خواهد بوسید ،
و تو آن وقت به او خواهی گفت
نوه ی کوچک من هستی و اسم ات ماهان
و برایش از من پیغامی داری .
(خود او اسمش مختوم قلی ست
سعی کن یادت باشد.)


بعد، از قول من
این ها را
یک به یک خدمت او خواهی گفت:
- آه مختوم قلی
این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی می گذرد
بر دو چشم نگران من ؟
این چه پیغام پر از رمز پر از رازی ست
که کشد عربده بی گفتار
این چنین از تک کابوس شبان من ؟
خواب سنگین پریشانی ست
لیک اشارت به مجازش نیست
به گمان من .



خواب می بینم
چند تن مردیم
در ظلمت قیرین شبان گاهی
که به گورستانی بی تاریخ
پی چیزی می گردیم .
شب پر رازی است :
ظلماتی راکد
در فراسوی مکان ،
و مکان
پنداری
مقبره ی پوده ی بی آغازی است
در سرانجام زمان .


دیر گاهی ست که زمین مرده ست
و به قندیل کبود
روشنان فلکی
در فساد ظلمات افسرده ست .


ما و لیکن
گویی می دانیم
که به دنبال چه ایم ،
لیک اگر چند بدان
نمی اندیشیم
در عمل گویی مردانی هستیم
کز اراده ی خود پیشیم .


راستی را
هر چند
شعله ی سردی آن سان که بر آن بتوان انگشت نهاد
سبب غلغله جوشش ما نیست ،
هیچ انگیزه ی بیرون و درون نیز
مانع کوشش ما نیست :

بیل و کج بیل و کلنگ
بی امان در کار است
تا ز رازی که به کشف اش می کوشیم
پرده بردارد .
(آه مختوم قلی
بارها دیده ام این رویا را
با سری خالی
با نگاهی عریان .)


*

ناگهان
مدخل سردابی
آنک!
(همه گی
مات و حیرت زده در یک دیگر می نگریم.
نه ، غلط بود آن گاه که گفتم می دانستیم
که به دنبال چه ایم!)



....راستی را
مختوم
من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل ندارم باور .
اگر از من شنوایی داری
می گویم
هرکسی قطره ی خردی ست در این رود عظیم
که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است ،
و فشار آب است
آن ناچاری
که جهت بخش حقیقی ست .
ابلهان
بگذار
اسم اش را
تقدیر کنند .


...آه مختوم قلی
من گه گاه
سر دستی
به لغت نامه
نگاهی می اندازم :
چه معادل ها دارد پیروزی !(محشر!)
چه معادل ها دارد شادی !
چه معادل ها دارد انسا ن!
چه معادل ها دارد آزادی !
مترادف هاشان
چه طنین پر و پیمانی دارد !
وای ، مختوم قلی
شعر سرودن با آن ها
چه شکوه و هیجانی دارد !

نه!
من نمي خواهم باشم
تنها
نوحه خواني گريان .-
مي بيني
كار من اين شده است
كه بيايم به اتاق هر شام
و به خاموشي خورشيدي ديگر
كلماتي ديگر گريه كنم .



... هر چند
نا به كاراني هستند آن سو
(چيره دستاني در حرفه ي "كت بسته به مقتل بردن")
و دليراني دريا دل اين سو
(چرب دستاني در صنعت "زيبا مردن")

همه جا هست اگر چند
(به خود گويم باز)
پل متروكي بر بستر خشك آبي
در بكي جاده ي كم آمد و شد
كه پسين منزل و پايان ره مردم دريا دل باشد ،
باز
زير پل
دريا
از جوش نمي ماند
زير پل
دريا
پر صلابت تر مي خواند ."

...... باشد ! باشد !
من هراس ام نيست ،
چون سر انجام پر از نكبت هر تيره رواني را
كه جنايت را چون مذهب حق موعظه مي فرمايد
مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .







تير 1360
مدايح بي صله
احمد شاملو



مختوم قلی :شاعر پر آوازه و انقلابی تاجیک
چون خيلي طولاني بود خلاصه شد .

+ mojas ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٦
comment نظرات ()

 

«صبح بيل مي ايد ، كنار تخت مينشيند ، ميگويد عزيزم چيزي هست كه تو بايد بداني»


امروز روزنامه هاي شنبه تا سه شنبه را از صندوق عقب در اوردم . جمهوري اسلامي ، آفتاب ، كيهان ، ايران ، همشهري .چون خيلي زياد بود از جمهوري اسلامي ها جهت اطلاع ، از آفتاب صفحه يكي مانده به آخر ،از كيهان صفحه اول و دوم ،از ايران .....
از همشهري ضميمه هرروزه را در آوردم . شنبه ،يكشنبه ،ديگر ضميمه اي نبود .يكشنبه روز خداحافظي بوده ،روز خداحافظي آدمهايي كه آمدند و كاغذ سياه كردند و رفتند .هيچكىتممان نديديمشان ،شايد ازشان خوشمان مي آمد يا بدمان مي آمد . شايد بعضي وقتها خيلي پررو مي شدند ،يكطرفه به قاضي ميرفتند ، قلم به دست مزدور ميشدند ،و شايد چند باري سر بزنگاه خبرهايي را تحليل كردند كه كسي تحليل نميكرد و از آن مي گذشت .در كل آنچيزي كه از همشهري مي خوانده ام همين بوده و معمولا آخر همه روزنامه ها و سر حوصله و ... حالا ديگر نيست .

هيچوقت يك روزنامه آنقدر رك نمينويسد كه لذت ببري و هيچوقت آنقدر دقيق نيست كه مثل يك كتاب بخوانيش . يكجوري مينويسند كه در اصول همه موافق آنند .
حالا غرض از اين همه چرند . شب است و خوابم نميبرد و تازه نيم ساعت است روزنامه ها ي 4 روز را يكجا خوانده ام ، فكر جشنواره تابستانه پلي تكنيك و آدمهايي كه امروز براي اولين بار و آخرين بار در جلسه شان شركت كردم، آدمهايي كه خوبند ، اما ، اما دارند و از آن اماهایی که بالاخره وجود دارد . مثل همه جا . به آنها فکر میکنم ، خوبیشان ، نه به اماشان و به امای خودم فکر میکنم ،به آنهایی که شاید مثل من یکباری در این جلسات آمده اند و دیگر نیامده اند .
به اینکه این تابستان با این همه برنامه ، برای خودم و دیگران با این همه کتابهای نوی خاک خورده نمایشگاه کتاب زیر تخت و با ...... لعنتی چکار کنم . حالا که فکر میکنم نمیدانم شاید حوصله نکنم این همه را تایپ کنم .
از چی به چی رسیدم . آره به آدمهای توی جلسه ، آدمهایی که تا بحال توی دانشگاه ، توی فوق برنامه شناخته ام فکر میکنم که اصلا ...........(اینجا را به مصالحی تایپ نمکنم ) ................................... ............ ........ ...... ..................................................... ....................................................................
...................................................................... .................................................................. ................................... .
آنها گذشته انچ و دلم میخواهد دو باره شروع کنم و دیر شده . نمیدانم چه ربطی داشت به خداحافظی ضمیمه همشهری و محمد قوچانی و ته مقاله کوتاهش ،نمیدانم اصلا ربطی داشته ام به جشنواره و تابستان و پلی تکنیک و فرهنگ و هنر و فهمیدن . بعضی وقتها فکر میکنم اصلا من و این حرفها ؟ این تجربه را در نسلهای گذشته ام بارها تکرار کرده ام و چیز جدیدی برایم ندارد ، بجز تکرار همان چیزها . ویل ویل میکند که دوباره ، شاید جور دیگری باشد و نیست . همانجور همیشگی دروغ است که آخرش دلگیر است و" تاسیان" میشود ، بعد یه چی.ی پیدا می شود و بعد همه اش یادت می رود .
از این دو اتفاق نا مر تبط که بگذریم چیز سومی که این شلم شوربای ذهنی را بدتر میکند و مرا به همان نتیجه گیری های قدیمی میرساند ، در همین ضمیمه پایانی ، در آن 8 صفحه ای که در آخرین شماره اضافه شده بود ، در صفحه ادبی مصاحبه کرده اند با کسی که دروغهایش با احوالات ما مطابق است . (اگر ربطی پیدا کردید مطمئن باشید فیلسوف بزرگی خواهید شد)
+ mojas ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٢
comment نظرات ()

 

فقط برای این که باشم:





خیال حوصله بحر میپزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش


+ mojas ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٤
comment نظرات ()

 

روزنامه هايي پنجره اتاقم را پو شانده اند از ديروز ،از پريروز ، از پارسال.
خاتمي ، بوش ،بلر ،صدام،بن همام، گاندي و كاسترو با هم دست ميدهند روي روزنامه هاي پنجره ام. باد مي آيد ،صداي فيش نقاش قطع ميشود براي لحظاتي تا پكي محكم بزند به سيگار بي بويش و با استين پيرهنش صورتش را خشك كند. روي داربست يك طبقه پايين بيايد و دوباره فيش ...
شبيه صداي كوير، كوير در حال پيشروي است.به گزارش سازمان محيط زيست ...
در غنا ،مردي كه مانند اسب روي چهار دست و پا راه ميرود بيستمين سال تولدش را ...
بر اثر سيل در ارژانتين بيش از ....
سارس... جنگ ... فوتبال...امار ازدواج و طلاق...
باد ميزند و ابراهيم نبوي را گوشه حيات نو تكان ميدهد. راستي چند وقتي است حيات نو هم چاپ نمي شود.
قرار بود نقاشي تا سه روز ديگر تمام شود اما با اين باران .. ابراهيم نبوي بايد يك هفته اي تلو تلو بخوردز



از روز اول همه ميخواستند روزمره نباشند . بعضيها را زندگي روزمره كرد ، بعضيها خود خواسته و از خدا خواسته روزمره شدند و بقيه را بردند انجايي كه غير روزمره ها را بستري ميكنند. تيمارستان.


+ mojas ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٢
comment نظرات ()

 

امامعلی
(ذعلب يماني از احمد پسر قتيبه اؤ عبدالله پسر زيد از مالك پسر دحيه روايت ميكند كه : نزد امير المومنين بودم ،سخن از اختلاف مردم رفت)
امام فرمود :

سرشت مردمان از يكديگر جدايشان ساخته است،و ميانشان تفرقه انداخته ،كه تركيبشان از پاره اي زمين است كه شور يا شيرين است،و خاكي درشت يا نرمين. پس ،آنان به اندازه نزديكي زمينشان با هم سازوارند ، و به مقدار اختلاف آن از يكديگر به كنار.پس نيكو چهره اي بيني كانا و كوتاه همتي دراز بالا و نيكو كرداري زشت منظر و خرد جثه اي ژرف نگر . و نيك سيرتي با سيرت ناخوش و سرگشته دلي آشفته هش ، و گشاده زباني گويا با دلي آگاه و بينا.

نهج البلاغه
ترجمه دکتر جعفر شهيدی




****************************

يه خورده سخته . ميدونين هر چيز کوچيکی يه جور حجابه هر فکر جانبی هدف را تحقير ميکنه . جلوی رک بودن رو ميگيره يا اونو خراب ميکنه.
یه جورایی شبیه حرف عرفا ست.عرفای همه مذاهب دنیا که باید از تمام چیزها بگذری تا اون تعالی رو درک کنی یا بتونی ازش حرف بزنی.
یعنی بهش شکل غیر ما ورایی بدی.


************************
بعضیا سکوتشون قشنگ تره.
+ mojas ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٤
comment نظرات ()

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است



به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند


كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است




فروغ فرخزاد
(به فرموده آقا شاهين نوشته شد.البته به شكل نقاشي خط بود ولي من خود شعر رو تايپ كردم.)



مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها ميدانيد؟




***************************************
فروغ آدم ركي بوده .شايد آدم خوبي هم بوده. ولي بعضي آدمها يه شيطون دارند.






صدا ،صدا، صدا تنها صداست كه ميماند

+ mojas ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٧
comment نظرات ()

 

تو را دوست ميدارم

تو را به جاي همه زناني كه نشناخته ام دوست ميدارم
تو را به جاي همه روزگاراني كه نميزيسته ام دوست ميدارم
براي خاطر عطر گستره بيكران و
براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب ميشود،
براي خاطر نخستين گلها
براي خاطر جانوران پاكي كه آدم
نميرماندشان
تو را براي خاطر دوست داشتن دوست ميدارم
تو را به جاي همه زناني كه دوست نميدارم دوست ميدارم.



جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟
من خود، خويشتن را بس اندك
ميبينم.
بي تو جز گستره ئي بيكرانه
نميبينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينه خويش گذشتن
نتوانستم
ميبايست تا زندگي را لغت به لغت
فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت
از يادش ميبرند.

تو را دوست ميدارم براي خاطر فرزانگيت كه از آن من نيست
تو را براي خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه به جز
وهمي نيست دوست ميدارم
براي خاطر اين قلب جاوداني كه
بازش نميدارم
تو ميپنداري كه شكي، حال آنكه
به جز دليلي نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر
من بالا ميرود
بدان هنگام كه از خويشتن در
اطمينانم.

پل الوآر
ترجمه احمد شاملو،

*****************************
بلاگ ها هم برای خودشون عالمی دارند.
تو هر بلاگی که بخوای نظر بدی می نويسی قشنگ بود.
قشنگ بود.
بلاگ قشنگی داريد
چه متن قشنگی.


ولی اين کلمه قشنگ هر جايی يه طعم خاصی داره.
خيلی خوبه که همه جور طعم و بو رو می تونيم با همين کلمه توضيح بديم.
می خواستم اين اخر هر لينک بلاگهايی که ميخونم با طعمشون رو بنويسم ولی ديدم شايد برای بقيه جالب نباشه يا شايد .
بالاخره نشد.
مهم نيست
+ mojas ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٧
comment نظرات ()

 

ساعت گيج زمان در شب عمر
ميزند پي در پي زنگ
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
لحظه ها ميگذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه ديگر
نتوان شد آغاز ......



پشت اين كارت پوستال نوشته بود.



گذر خاطره ها
اثر عليرضا صدقدار
+ mojas ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد